که آخرش یک روز
مثل همین دوشنبه، وسط ساختمان 1900 خیابان آمفی‌تئاتر،
برگردید به‌م بگویید «خیلی نق می‌زنی ها!»
.
.
.
نچ!

نه سر از دلتنگی،
نه برای تسکین گذشته،
نه محض افتخار تخم و ترکه آینده،
نه برای خوشن‌فکر شدن حال و اکنون،
برای هیچ‌کدام
نمی‌نویسم.

فقط دلم می‌خواهد باور کنی،
همه این‌ها را
نه ترجمه کرده‌ام، نه دزیده‌ام، نه یک شبه جنریت کرده‌ام.
همه این‌ها فقط محض امید به بهتر دایاگنوسیس شدنم توسط آن روان‌شناس ابلهی هست
که فرق تست اسکرینینگ با بوی ادکلن و رمز فیل.طرشکن را نمی‌داند.

.
.
.
و توئی که
هرگز برای من نمی‌نویسی.
نه در حال،
نه در گذشته،
نه در آینده.
نه در پلاسما.