به سان توله سگی که سرک می‌کشد
از لای درز پنجره، آرام
تا بوی مطبوع شام شب را لای پره‌های بینی‌اش بالا بکشد، چشمش را ببند، سرش را اندکی به عقب ببرد و لذتش را به آسمان بفرستد.

به سان دخترک خدمتکاری که سرک می‌کشد
از لای درز پرده‌های مخلمی قرمز
به داخل مهمانی؛ که چگونه می‌توان لمس کرد با دستانی که از فرط نزدیکی می‌بایست از آرنج به پایین تا شوند.

به سان پسرکی که با همه‌ی خستگی جابجایی گونی بزرگش بر دوش،
شب هنگام با بوی غذای مادر خودش
مست می‌شود و قهقهه سر می‌دهد. آن‌قدر که تمام اهالی از خنده‌اش، ناخواسته لب‌خند به لب می‌گیرند.

. . .

یادت می‌آید چند سال است همه این رول‌ها را یادمان رفته، الئو؟

دقیقاً از وقتی بود که اولین بار من شکوه کردم، تو رفتی، من مغرورتر شدم، تو دورتر.
بعد هر چی پارو زدم بارانی بود هوا…
مجبور شدم شنا کنان زیر باران خودم را به ساحل برسانم و با اولین تاکسی، به اولین فرودگاه بروم و اولین صندلی در اولین پرواز را رزرو کنم.
همان شد که بعدش همه‌چیز از هول و واهمه سر چشمه می‌گرفت. و همه تعجیل‌ها به تبلیغات و بیل‌بوردها و پیام‌های بازرگانی ختم می‌شد.
و من، خب راستش، یادم رفت کارت پروازم کجا بود مقصدش… مجذوب نشده بودم، اما آنقدر یادم می‌رفت همه‌ش که ناخواسته فراموش کردم.

به سان آن قدیم‌ترهای خودم و خودت،
وقتی 11 ساله بودیم،
هرگز برقِ شیشه‌ی تلویزیون نوک انگشتت را گاز گرفته آیا، وقتی می‌خواسته‌ای لمسش کنی؟