فقط مواقعی اتفاق می‌افتد

که من

– که هیچ مضرب صحیحی از دو نیستم –

می‌پوکم…

تحلیل می‌شوم…

و بدون آن‌که چیزی اضافه بیاورم

در یک لیوان آب حل می‌شوم…



نصفش مال تو…

□ □ □

منتظر که می‌شوم

سایه‌ام تدریجاً دراز می‌شود

بدون آن‌که دستم کش بیاید…



سایه‌ام که

– مثل تو –

سه تا و نصفی می‌شود،

می‌فهمم تو هم همین اطراف باید باشی…



هی…

یادت هست یه شب ما

روی هم یه نصف سایه هم نداشتیم؟

□ □ □

صدای تمام جیغ‌هایش…

بوی جیغ تمام نگاه‌هایش…

نگاه خوش‌بوی تمام سادگی‌هاش…

و تمام خاطراتی که

پیش از تولد، مراسم زمزمه‌شان را

هرچه باشکوه‌تر برگزار می کنیم…



نود و نه، صد…

برگشتم…