از تو، از شهر، با تو، با شهر؛
از شهر تو، با شهر تو…

شبیه وقت‌هایی که موقع دویدن و دور شدن،
با هر گام،
کلی از خاکسترهایم می‌ریزند…
و تا ته مسیر،
فقط هُرم نفس‌هایم می‌ماند و
خاطره‌ی تمام شب‌هایی که صمیمانه تلاش کردی کمک کنی از خودم متنفر باشم.
من،
دلم برای خاکسترهای‌‍م هم تنگ است.

می‌بینی،
می‌بینی،
می‌بینی،
مغز متلاشی شده‌ام – بعد از شلیک گلوله‌ی شات‌گان از فاصله‌ی نزدیک –
را
با آبرنگ شبیه شوالیه‌هایی که فقط رو‌به‌جلو می‌تازند، رنگ می‌کنم
تا تو باز راحت بخوابی
و من کمتر افسوس مزه‌ی پوکه‌ی فشنگ را بخورم…

تلخم،
تلخم،
تلخم،
و تو سال‌هاست ۹ شب من را سر کوچه انداخته‌ای؛
و من،
تمام تلاشم را می‌کنم
که تمرکز کنم
روی گودی چشم‌هایم
و یادم نرود همه‌ی شب‌هایی را که بی‌صبرانه، زبر باران تهوع‌های‌‍ت شب را سپری کردم.

کاش کامل سیاه بودم،
و شکیل،
و دیگر اسماً کسی دل‌‍ش برای‌‍م نمی‌سوخت
که قرن‌ها بعد
تاوان همه‌ی ترحم‌های‌‍ش بر تک‌تک تارهای تنهای موهای‌‍م تحمیل شود باز.

من و یک حس،
من و یک ترانه باز،
من و شادی‌های کودکانه‌ام،
من و تمام وقت‌هایی که مغزم مثل قوطی کنسرو باز می‌شود تا نفس‌ی بکشد،
من و همه‌ی چیزهایی که با بدنم، با گلبول‌های سفید، با آمیگدال و هیپوکمپس، با بیست و اندی باکتری زنده، هر شب همگی ترمیم می‌کنیم،
من و همه‌ی در من،
می‌خوابیم ولی و می‌دانیم،
همین زخم‌هاست که اجرمان را بیش‌تر می‌کنند.
..)

و تو
و تو
و تو
منبع الهام رویاپردازی‌های نویسنده می‌شوی و من
و من
درگیر «بعلاوه ۸» کردن، ساعت‌ها از ترس نمی‌خوابم…

یادم بیانداز
– وقتی این‌جا رسیدی –
که برای‌‌‍ت بگویم چه شد و چه نشد که راوی،
خودش درگیر تمام دویدن‌ها شد و
پرسه‌های شبانه‌اش در پی معابد معنا و تفاهمات مفهومی
او را به گم‌شدگی‌های ممتد فرو برد.

تو،
اما
فکر می‌کنی اگر
راوی را،
– که سال‌هاست ندیده‌ای –
باز در رؤیاهایت/رؤیاهایش ببینی
می‌شناسایی‌اش/می‌شناسی‌ام؟

بانو،
منم، خودِ من؛
یادت هست
روایت‌های‌مان
آخر
بانو؟
بانو چرا
مغز من که میدان مین نیمه‌منفجرشده‌ای است را
دیگر نمی‌شناسی؟

بانو،
از شب‌های بی‌پنجره نترس،
من سال‌هاست
در زمستان
دنبال پیداشدن، هستم.
تو آخرین بار که من را
– قبل از شب‌به‌خیرهای مستاصل و منظم و متناوباً مکرّر –
دیدی،
دقیق یادت هست؟