آرشیو برای بخش : حوالیِ انتهایِ قطبِ شمال

22:28 شنبه، 1 می 21

مغزم را
بگیر
و
ببر…

06:34 پنجشنبه، 22 آوریل 21

از تو، از شهر، با تو، با شهر؛
از شهر تو، با شهر تو…

شبیه وقت‌هایی که موقع دویدن و دور شدن،
با هر گام،
کلی از خاکسترهایم می‌ریزند…
و تا ته مسیر،
فقط هُرم نفس‌هایم می‌ماند و
خاطره‌ی تمام شب‌هایی که صمیمانه تلاش کردی کمک کنی از خودم متنفر باشم.
من،
دلم برای خاکسترهای‌‍م هم تنگ است.

می‌بینی،
می‌بینی،
می‌بینی،
مغز متلاشی شده‌ام – بعد از شلیک گلوله‌ی شات‌گان از فاصله‌ی نزدیک –
را
با آبرنگ شبیه شوالیه‌هایی که فقط رو‌به‌جلو می‌تازند، رنگ می‌کنم
تا تو باز راحت بخوابی
و من کمتر افسوس مزه‌ی پوکه‌ی فشنگ را بخورم…

تلخم،
تلخم،
تلخم،
و تو سال‌هاست ۹ شب من را سر کوچه انداخته‌ای؛
و من،
تمام تلاشم را می‌کنم
که تمرکز کنم
روی گودی چشم‌هایم
و یادم نرود همه‌ی شب‌هایی را که بی‌صبرانه، زبر باران تهوع‌های‌‍ت شب را سپری کردم.

کاش کامل سیاه بودم،
و شکیل،
و دیگر اسماً کسی دل‌‍ش برای‌‍م نمی‌سوخت
که قرن‌ها بعد
تاوان همه‌ی ترحم‌های‌‍ش بر تک‌تک تارهای تنهای موهای‌‍م تحمیل شود باز.

من و یک حس،
من و یک ترانه باز،
من و شادی‌های کودکانه‌ام،
من و تمام وقت‌هایی که مغزم مثل قوطی کنسرو باز می‌شود تا نفس‌ی بکشد،
من و همه‌ی چیزهایی که با بدنم، با گلبول‌های سفید، با آمیگدال و هیپوکمپس، با بیست و اندی باکتری زنده، هر شب همگی ترمیم می‌کنیم،
من و همه‌ی در من،
می‌خوابیم ولی و می‌دانیم،
همین زخم‌هاست که اجرمان را بیش‌تر می‌کنند.
..)

و تو
و تو
و تو
منبع الهام رویاپردازی‌های نویسنده می‌شوی و من
و من
درگیر «بعلاوه ۸» کردن، ساعت‌ها از ترس نمی‌خوابم…

یادم بیانداز
– وقتی این‌جا رسیدی –
که برای‌‌‍ت بگویم چه شد و چه نشد که راوی،
خودش درگیر تمام دویدن‌ها شد و
پرسه‌های شبانه‌اش در پی معابد معنا و تفاهمات مفهومی
او را به گم‌شدگی‌های ممتد فرو برد.

تو،
اما
فکر می‌کنی اگر
راوی را،
– که سال‌هاست ندیده‌ای –
باز در رؤیاهایت/رؤیاهایش ببینی
می‌شناسایی‌اش/می‌شناسی‌ام؟

بانو،
منم، خودِ من؛
یادت هست
روایت‌های‌مان
آخر
بانو؟
بانو چرا
مغز من که میدان مین نیمه‌منفجرشده‌ای است را
دیگر نمی‌شناسی؟

بانو،
از شب‌های بی‌پنجره نترس،
من سال‌هاست
در زمستان
دنبال پیداشدن، هستم.
تو آخرین بار که من را
– قبل از شب‌به‌خیرهای مستاصل و منظم و متناوباً مکرّر –
دیدی،
دقیق یادت هست؟

07:11 سه شنبه، 16 مارس 21

شب، صبح.
شب، صبح، صبح.
صبح، صبح، صبح.

دیر.

دیر، ناکافی، تلخ.
تلخ، تلخ، سی و پنج سالگی.
تلخ، دیر، ترس.

صبح، صبح، صبح.
صبح، شروع؛ صبح، امید؛ صبح، دوباره.

خیر، تلخ، نادیر، کافی.
صبح، کافی تلخ، کافیِ ناکافی تلخ، کافی دیر.
خیر. به‌خیر.
صبح، کافی، به‌خیر.

01:51 سه شنبه، 9 مارس 21

جواب همه‌ی سؤال‌های ۸ سال پیش‌م
را
دارم می‌یابم — همان‌چیزی که همیشه فکر می‌کردم جواب نباشد، اما به سمت‌ش گرویده می‌شدم: فقط سکوت، و سکوت، و سکوت…

آدم‌ها خیلی شکننده‌اند
خیلی تَرَک دارند،
خیلی نازک‌ند و پر از سطوحی که با یک حرف، یک انگشت، یا گاهی یک نَفَس می‌شکنند…
شکننده‌تر از یخِ دریاچه‌اند
و من،
پشت شیشه‌ی شکسته‌ی آدم‌ها
دل‌م بیش‌تر برای خودم تنگ می‌شود.

ساکت می‌شوم
تا راحت‌تر در حلقوم سیاه‌چاله فرو بروم
و کمک کنم قبل از ذخیره و بازیابی مغزم،
کامل هضم طبیعت و کربن‌هایش بشوم.

من،
صورتم را به یخ دریاچه می‌چسبانم
و برای ماهی‌های بی‌زبان‌تر از خودم دست تکان می‌دهم. : )
ماهی‌هایی که با این‌که گیر افتاده‌اند،
اما تاوان همه‌ی خفگی‌های‌شان را
من دیگر نباید بدهم.

شب‌به‌خیر ماهی‌ها
شب‌به‌خیر آیدین.

17:29 یکشنبه، 28 فوریه 21

تو می‌خوابی و من
در مصافِ «اینک، خطِّ پایان»
آواره[تر از دی‌شب‌ها]
به‌دنبال پاییز می‌دوم.

تو می‌خوابی و من،
باز ریچارد را تصادفاً
در پاییزهای میرداماد و برف‌های خیس کفش‌های نه‌چندان-شیک مشکی با چرم مصنوعی،
می‌یابم.

تو می‌خوابی و من،
رؤیاهای‌‍م را آرام آرام در صندوق‌چه می‌گذارم
تا فردا شب که باز
تو بخوابی و من،
دنبال رؤیاهای‌‍م بدوم
تا زنده‌گی را – به‌قدر کردنی‌اش –
بکنم.

تو می‌خوابی و من،
تمام تلاش‌‍م را می‌کنم بین بی‌داری در زنده‌گی و زنده‌گی در بی‌داری،
حداقل به یکی‌ش
نائل شوم.

تو می‌خوابی و من،
چشم‌های‌‍م را روی‌هم می‌گذارم
تا شاید باز
برف ببارد و من بوی سرمای تازه‌ی برف‌های موازی
– موازی با تمام هیاهوی این شهر –
را
بی‌دارانه‌تر
زنده‌گی‌تر
کنم.

04:28 یکشنبه، 28 فوریه 21

تمامِ «بخشی از تو که زنده شد»،
در قبرستان انتهاییِ مغزم مدفون شده.
اما،
دلیل نمی‌شود که یادش، آرامش‌بخش‌ترین تسکین شب‌هایی نباشد
که با تمام قوا به‌سمت خودمنفوربینی سوق داده می‌شوم.

در قبرستان،
هنوز ذوق ساندویچ و سوپ و رنگین‌کمانِ دابلِ پشت کوهان شترهای بیابانی هست…
در قبرستان،
تمام فصل‌های سال، هنوز رنگ خاص و معنادار خودشان را دارند…
در قبرستان،
من هنوز نرسیده به سی‌سالگی به‌خوابی طولانی فرو رفته‌ام…
در قبرستان،
هیچ‌کس نمی‌تواند سنگ‌قبرت را از من بگیرد.
(حتی خودت،
حتی شب‌های‌‍ت که یقین داری به‌خیر شدن یا نشدن‌‍شان برای جنازه‌ی من فرق خاصی ندارد.)

خواب به‌مثابه‌ی ری‌شارژ؛
خواب به‌مثابه‌ی اردوی تفریحی بدون رضایت‌نامه‌ی والدین؛
خواب به‌مثابه‌ی فرار موقت از زنجیرها، که برای ساعاتی، ولو دروغین، به‌خودم ثابت کنم هنوز تمام نشده.
می‌بینی، در خواب‌های‌‍م هم هنوز بوی تو شاید صادقانه جاری باشد؛
بعد تو دست‌های من را هم،
که آخرین سنگر امید در بی‌داری هستند،
به اشمئزاز – با برهان و ارجاع از سی‌دی‌سی – وصلت می‌دهی؟

کاش حداقل در جنگل شیرهای گرسنه،
شب‌بخیر شنیدن، کمی
انصافانه‌تر
بود.

03:41 شنبه، 27 فوریه 21

هر پادشاهی،
کینگ‌دام خودش را دارد؛
چه با دلقک و دستک،
چه با حوری و پری،
چه با امید و آرزو.

کینگ‌دام من،
این روزها
ملغمه‌ای از وسوسه‌های میشیگانِ سوخته‌ست،
که در تهِ ریه‌های‌‍م غرق شده و کپک زده؛
و امتداد ماتیِ ممتد چشمان‌‍م،
از وقتی عینک‌‍م بالاخره به‌طرز غیرقابل‌بازگشت‌ای
شکست.

نگفتمت ولی،
آخرین میخ تابوت‌‍م بود
که فهمیدم
بوی کپک‌های خرابه‌های میشیگانِ ته ریه‌ام
باعث شده بوده که هر روز دورتر از من باشی…

ممنون که اعتراف کردی.
اما میشیگان ِِدرونن من، سال‌هاست به باتلاقی بدل شده
که حتی خودم هم جرأت نمی‌کنم دست‌‍م را درش فرو ببرم؛
مع‌ذلک،
تو نگران رنگ بال مرغ‌های ماهی‌خوار در شب هستی؟

شاید لازم باشد یادآوری کنم ولی
که
شب‌های میشیگان،
از وقتی تو دست‌های‌‍ت رو شد
تا رسماً اعلام استقلال از تیخوانا بکنم،
قرن‌هاست به‌خیر هستند.

12:44 پنجشنبه، 14 ژانویه 21

تمام هیولاهایی که می‌کُشَم را،
باید سرشان را جمع کنم در یک صندوق‌چه‌ای
تا پس‌فردا که باز توی صورتم ایستادی و زبان‌‍ت هم دراز بود
نشان‌‍ت بدهم و بگویم
«من از پشت تمام این درّه‌ها دارم می‌آیم…»

نقطه.

07:21 پنجشنبه، 31 دسامبر 20

زمستان‌م می‌کنی و من،
حتی با سوزاندن آخرین تکه‌های زباله‌های بازیافتی و غیربازیافتی‌ام هم،
نمی‌توانم خودم را گرم کنم.

زمستان‌م می‌کنی و من،
زخم‌های خودم، به‌علاوه‌ی زخم‌های تو، به‌علاوه‌ی زخم‌های تو روی من، به‌علاوه‌ی زخم‌های من روی تو، را درمی‌نوردم
بارها
و بارها
و بارها…
تا با موفقیّت سرشار بشوم از خاکستری و نفرت و تاریکی.

زمستان‌م می‌کنی و من،
مغزم یخ می‌زند؛ و در حافظه‌ی غیرآلزایمرپذیرم فقط این تکرار می‌شود که:
زمستان‌های قبل [تر از تو] هم گذشتند،
این نیز بگ‍…

05:01 یکشنبه، 22 نوامبر 20

دوباره گم شدن‌م را
باید
هر بار،
که بی‌دارم کنی،
بی‌زبان،
جشن بگیریم.
شاید؟

واژه‌ها از مغزم…
آیا؟

تمام دودهای داخل جمجمه‌ام،
تمام ترس‌های زیر پوست آرنج‌های‌‍م،
تمام ناباوری‌های پشت پلک‌های‌‍م،
باز می‌زنند بالا؛ به رگ‌هایم، به بالانس لامذهب هورمون‌های‌‍م؛
وقتی باز،
باز،
باز
یادت می‌رود که
بین گوش‌های کسی که داری فقط خودت را مرور می‌کنی برای‌‍ش
هم
یک آدم نشسته.

من هم نکند باید
خودم را
فراموش کنم…
الزاماً؟

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org