آرشیو برای بخش : و تو

06:34 پنجشنبه، 22 آوریل 21

از تو، از شهر، با تو، با شهر؛
از شهر تو، با شهر تو…

شبیه وقت‌هایی که موقع دویدن و دور شدن،
با هر گام،
کلی از خاکسترهایم می‌ریزند…
و تا ته مسیر،
فقط هُرم نفس‌هایم می‌ماند و
خاطره‌ی تمام شب‌هایی که صمیمانه تلاش کردی کمک کنی از خودم متنفر باشم.
من،
دلم برای خاکسترهای‌‍م هم تنگ است.

می‌بینی،
می‌بینی،
می‌بینی،
مغز متلاشی شده‌ام – بعد از شلیک گلوله‌ی شات‌گان از فاصله‌ی نزدیک –
را
با آبرنگ شبیه شوالیه‌هایی که فقط رو‌به‌جلو می‌تازند، رنگ می‌کنم
تا تو باز راحت بخوابی
و من کمتر افسوس مزه‌ی پوکه‌ی فشنگ را بخورم…

تلخم،
تلخم،
تلخم،
و تو سال‌هاست ۹ شب من را سر کوچه انداخته‌ای؛
و من،
تمام تلاشم را می‌کنم
که تمرکز کنم
روی گودی چشم‌هایم
و یادم نرود همه‌ی شب‌هایی را که بی‌صبرانه، زبر باران تهوع‌های‌‍ت شب را سپری کردم.

کاش کامل سیاه بودم،
و شکیل،
و دیگر اسماً کسی دل‌‍ش برای‌‍م نمی‌سوخت
که قرن‌ها بعد
تاوان همه‌ی ترحم‌های‌‍ش بر تک‌تک تارهای تنهای موهای‌‍م تحمیل شود باز.

من و یک حس،
من و یک ترانه باز،
من و شادی‌های کودکانه‌ام،
من و تمام وقت‌هایی که مغزم مثل قوطی کنسرو باز می‌شود تا نفس‌ی بکشد،
من و همه‌ی چیزهایی که با بدنم، با گلبول‌های سفید، با آمیگدال و هیپوکمپس، با بیست و اندی باکتری زنده، هر شب همگی ترمیم می‌کنیم،
من و همه‌ی در من،
می‌خوابیم ولی و می‌دانیم،
همین زخم‌هاست که اجرمان را بیش‌تر می‌کنند.
..)

و تو
و تو
و تو
منبع الهام رویاپردازی‌های نویسنده می‌شوی و من
و من
درگیر «بعلاوه ۸» کردن، ساعت‌ها از ترس نمی‌خوابم…

یادم بیانداز
– وقتی این‌جا رسیدی –
که برای‌‌‍ت بگویم چه شد و چه نشد که راوی،
خودش درگیر تمام دویدن‌ها شد و
پرسه‌های شبانه‌اش در پی معابد معنا و تفاهمات مفهومی
او را به گم‌شدگی‌های ممتد فرو برد.

تو،
اما
فکر می‌کنی اگر
راوی را،
– که سال‌هاست ندیده‌ای –
باز در رؤیاهایت/رؤیاهایش ببینی
می‌شناسایی‌اش/می‌شناسی‌ام؟

بانو،
منم، خودِ من؛
یادت هست
روایت‌های‌مان
آخر
بانو؟
بانو چرا
مغز من که میدان مین نیمه‌منفجرشده‌ای است را
دیگر نمی‌شناسی؟

بانو،
از شب‌های بی‌پنجره نترس،
من سال‌هاست
در زمستان
دنبال پیداشدن، هستم.
تو آخرین بار که من را
– قبل از شب‌به‌خیرهای مستاصل و منظم و متناوباً مکرّر –
دیدی،
دقیق یادت هست؟

02:39 یکشنبه، 28 مارس 21

احترام‌های مبتنی بر خفقان،
احترام‌های مبتنی بر خودسانسوری،
احترام‌هایی که پایه‌های بتنی‌شان بر صدها و هزارها فیلتر بنا می‌شوند،
احترامی لعنتی شکیل،
هرچه‌قدر هم زینتی و جذاب باشند به‌ظاهر،
آدم‌ها را دور می‌کنند از هم؛
دور،
خیلی دوووور،
خیلی خیلی دوووووووووور،
عزیزم.

تو،
تو،
تو،
گوش‌های‌‍ت را پر می‌کنی از صداهای دل‌ربا‌ای
که دوست داری بشنوی،
که راحت‌تری بشنوی…
(… آن‌قدر پر که
حتی صدای گام‌های دووور شدن من را
هم دیگر
نمی‌شنوی؛
نمی‌خواهی که بشنوی،
حتی دوست هم نداری که بخواهی فرصت شنیده‌شان را هم به‌شان بدهی.)

و چشم‌های‌‍ت،
چشم‌های‌‍ت،
چشم‌های‌‍ت،
چشم‌های‌‍ت را می‌بندی تا راحت‌تر
کتمان کنی
که کسی دارد در دریاچه غرق نمی‌شود.

و حس‌های تو،
حس‌های تو،
حس‌های تو،
سرازیر می‌شوند به ذهنیت مغلوب‌ی که تنها خودت در آن
برنده می‌شوی.
(… آن‌قدر برنده که خودت هم کم‌کم باورت می‌شود
که در انتها تنها همین پایان‌های لوث و آندرولمینگ‌ای که هر بار از همین حربه‌های تکراری زاده می‌شوند هستند
که باید بمانند.)

من،
از جعبه‌های احمقانه و یک‌طرفه به جد بی‌زارم دیگر.
من،
برای «نشنیدن» پشیزی ارزش قائل نیست؛ چه برسد به احترام.
من،
حریم‌های پوشالی را، وقتی حتی در رؤیا‌های‌‍م عریان‌ترین می‌شوم رسماً، نمی‌پذیرم دیگر.

من، به‌شخصه و با کمال میل حاضرم،
در حالی‌که سرانگشتان‌‍ت به‌نشانه خفه‌خون اجتماعی و عرفی، روی لب‌های‌‍م است،
تمام نسخه‌های متداول و عوام‌گرایانه‌ی تمام ایدئولوژی‌ها و متدولوژی‌های جنسیت‌زده‌ی متخاصم و عامه‌پسند را،
– به‌سان یک مبارز راه شادی‌های غیروابسته به انتقام‌های میلیون‌ساله‌تان از من و رابرت و سایر مَردهای زنده و مُرده –
با دست‌های‌‍م جلوی‌‍ت جر بدهم.

من،
چیزی که با زخم‌های عمیق و مدیدِ غالباً نشأت‌گرفته از اعتمادم به ترسوهای رایج‌پرستِ اطراف،
به‌خوبی در تمام بازدم‌های ده سال اخیرم یاد گرفته‌ام،
این‌ست که
غذا که سرد می‌شه – مستقل، و تماماً فارغ، از برد یا باخت –
باید از سر میز پا شد.

23:33 پنجشنبه، 4 مارس 21

برای منی که
پناهنده نیستم،
اما از خیلی پناهنده‌ها بیش‌تر درد عدم وجود مفهوم «home» در زندگی را
چشیده‌ام،
فکر کردن به سلسله‌ی تخت‌ها و صندلی‌ها و تشک‌ها و کاناپه‌هایی که شب‌ها روی‌شان خوابیده‌ام،
دل‌گرمی خوبی است — من را پذیرا بوده‌اند، بی‌آن‌که باز، به‌جرم خودم بودن، مؤاخذه شوم.

ما،
همین‌جا اذعان داریم که
حتی اگر صبح یادمان رفت در کمال حضور و آگاهی تأکید کنیم،
بسیار از شما ممنونیم. : )

امضا: من و سگِ سیاهِ هم‌زیست.

04:28 یکشنبه، 28 فوریه 21

تمامِ «بخشی از تو که زنده شد»،
در قبرستان انتهاییِ مغزم مدفون شده.
اما،
دلیل نمی‌شود که یادش، آرامش‌بخش‌ترین تسکین شب‌هایی نباشد
که با تمام قوا به‌سمت خودمنفوربینی سوق داده می‌شوم.

در قبرستان،
هنوز ذوق ساندویچ و سوپ و رنگین‌کمانِ دابلِ پشت کوهان شترهای بیابانی هست…
در قبرستان،
تمام فصل‌های سال، هنوز رنگ خاص و معنادار خودشان را دارند…
در قبرستان،
من هنوز نرسیده به سی‌سالگی به‌خوابی طولانی فرو رفته‌ام…
در قبرستان،
هیچ‌کس نمی‌تواند سنگ‌قبرت را از من بگیرد.
(حتی خودت،
حتی شب‌های‌‍ت که یقین داری به‌خیر شدن یا نشدن‌‍شان برای جنازه‌ی من فرق خاصی ندارد.)

خواب به‌مثابه‌ی ری‌شارژ؛
خواب به‌مثابه‌ی اردوی تفریحی بدون رضایت‌نامه‌ی والدین؛
خواب به‌مثابه‌ی فرار موقت از زنجیرها، که برای ساعاتی، ولو دروغین، به‌خودم ثابت کنم هنوز تمام نشده.
می‌بینی، در خواب‌های‌‍م هم هنوز بوی تو شاید صادقانه جاری باشد؛
بعد تو دست‌های من را هم،
که آخرین سنگر امید در بی‌داری هستند،
به اشمئزاز – با برهان و ارجاع از سی‌دی‌سی – وصلت می‌دهی؟

کاش حداقل در جنگل شیرهای گرسنه،
شب‌بخیر شنیدن، کمی
انصافانه‌تر
بود.

11:54 چهار شنبه، 10 فوریه 21

کلّ حرف‌های تو،
چون‌آن برف‌های تو،
صرفِ پُرکردن ظرف‌های احساس من
می‌شوند تا لب‌ریز بشوم
و با لب‌خند نگاه‌‍ت کنم و بگویم
«حالا شب‌‍ت به‌خیر، عزیزم…»

موج‌های تو
در اوج‌های تو،
جنگ‌ای با «صلحِ درونِ من» ندارند؛
اما وقتی فوج‌فوج وزیدن می‌گیرند،
«آرامشِ درونِ من» را
باز به باد می‌دهند.
داد می‌زنند؛
از یاد می‌برند.

نهایت امر، من می‌مانم و کلّ سکون‌های من،
با بوی کرخت و نم‌ناک استخون‌های من،
در انتهای همه‌ی جون‌های من…
که باز قبل از خواب
ریز ریز نگاه‌‍ت کنم تا لب‌ریز بشوم
و با لب‌خند بگویم
«حالا شب‌‍ت به‌خیر، عزیزم…»

05:01 یکشنبه، 22 نوامبر 20

دوباره گم شدن‌م را
باید
هر بار،
که بی‌دارم کنی،
بی‌زبان،
جشن بگیریم.
شاید؟

واژه‌ها از مغزم…
آیا؟

تمام دودهای داخل جمجمه‌ام،
تمام ترس‌های زیر پوست آرنج‌های‌‍م،
تمام ناباوری‌های پشت پلک‌های‌‍م،
باز می‌زنند بالا؛ به رگ‌هایم، به بالانس لامذهب هورمون‌های‌‍م؛
وقتی باز،
باز،
باز
یادت می‌رود که
بین گوش‌های کسی که داری فقط خودت را مرور می‌کنی برای‌‍ش
هم
یک آدم نشسته.

من هم نکند باید
خودم را
فراموش کنم…
الزاماً؟

17:59 دوشنبه، 2 نوامبر 20

با دست‌های‌‍م…

نوازش،
سازش،
ساختن،
خلق‌کردن،
زیبایی بخشیدن،
لمس کردن،
لذت بردن،

دست‌های‌‍م یادت می‌ماند؟
(اگر روزی هر دو کور شدیم…)

با دست‌های‌‍م می‌خوابانم‌‍ت؛
با دست‌های‌‍م بی‌دار‌ت می‌کنم؛
با دست‌های‌‍م تو را،
باز
آرام‌ترین
می‌کنم…
(وقتی باشی…)

دست‌های‌‍م گاهی
جای خنده‌های‌‍شان
روی‌‍ت می‌ماند
و تو باز می‌خندی؛ وقتی می‌بینی، وقتی یادت می‌افتد…

دست‌های‌‍م گاهی
ظرافت‌های‌‍ت را
– که فقط تو می‌دانی و من؛ و من بیش‌تر –
بیش‌تر نوازش می‌کند تا
اصیل‌تر و باارزش‌ترین، بمانی
شب‌ها‌یی که همه‌چیز تیره‌ست…

دست‌های‌‍م گاهی
ریتم که می‌گیرند
و می‌رقصند
تمام دورت را طی می‌کنند.
نترس،
نترس،
نترس،
من هم،
– مثل تمام فرشتگانِ نامیرای اطراف‌‍ت –
عاشق خلق‌کردن‌‍ت هستم، عزیزم…

03:06 جمعه، 2 اکتبر 20

می‌دانم
می‌دانم
می‌دانم
تو هم برای‌‍ت سخت است
که باور کنی
من فراموش کرده‌ام
حتی
نام‌‍م را.

ری‌را،
بین خواب در بی‌داری و بی‌داری در خواب،
من
دلم تنگ شده کسی باز مرا صدا بزند.
و از صدایش نترسم، صرفاً برگردم
و با هم به‌دنیا بخندیم.

من،
با خودم به صلح دارم می‌رسم اما،
باز همیشه حداقل یکی‌مان از من می‌ترسد و من
آن‌قدر ساکت می‌شوم و پیاده راه می‌روم تا خسته بشوم و کنار جاده باز خوابم ببرد…

ری‌را،
نترسیدن سخت نیست. باید بپذیریم. باید همه‌ی طلسم‌ها را بشکنیم. باید بپذیریم هم می‌شود پوست‌کلفت بود، هم شب‌ها کرم دور چشم و کرم شب به پوست زد — تناقضی ندارد؛ دوگانه نیست؛ سخت نیست فهمیدنش، باور کن.

ری‌را،
شب‌های‌‍م را برای‌‍م قبل از خواب به‌خیر کن.
ری‌را،
گاهی همین شب‌ها تنها اوج سکوت‌م است.

ری‌را،
تا صبح چیزی نمانده.
چه ساعت‌ها را عقب بکشند، چه نه، صبح می‌شود و من
باز
– این‌بار خیلی صبورتر و باانگیزه‌تر –
لب‌خند می‌زنم.

ری‌را،
صبح‌هایی را به‌خیر خواهم کرد که
سال‌هاست منتظرشان بوده‌ایم!
فقط نترس و این شب‌ها را
یا به‌خیر بکن، یا به‌خیر فرض کن.
ممنون.
شب‌ت سرشار و آرام…

16:21 شنبه، 12 سپتامبر 20

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
باز عجله کردی و هول کردی و بدو بدو به ایستگاه که رسیدی قطار اشتباهی سوار شدی… به‌جای خط «تی» به مقصد تیخوانا خط «دی» به مقصد دریم‌لند را پریدی بالا.
باز اشتباهی،
اشتباهی سر از خواب‌های من درآوردی…

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
اشتباهات‌ت باز، اشتباهات‌ت ری‌را…
در خواب‌های‌م هنوز،
سخت است از تو
و اشتباهات‌ت
متنفر باشم.

شاید ده سال یا صد سال یا هزار سال دیگر،
ری‌را،
اشتباهی باز با تمام آرامش وجودت و فارغ از تمام دغدغه‌های‌ت
جلویم ایستادی، به من نگاه کردی و لب‌خند زدی تا من
همه‌ی موهای خاکستری‌ام باز جوگندمی شد و توانستم با ذوق بخندم و
از بی‌داری، باز، بیش‌تر از خواب لذت ببرم
پیشت…

17:35 چهار شنبه، 29 جولای 20

من بودم.

بعد،
من و تو بودیم،
با هم یک‌طرف،
یک تخت یک‌نفره، یک پتوی یک‌نفره، حتی یک‌وعده غذای یک‌نفره هم کافی‌مان بود.

بعد اما،
تو بزرگ‌شدی.
قایق را به شنا‌کردن ترجیح دادی،
از آواز پرنده‌ها مشمئز شدی؛
و من هم زانوهایم دیگر قدرت پریدن از نرده‌ها را مثل سابق نداشت.

همین شد که
دنیا سه قسمت شد:
من،
تو،
و بقیه‌ی دنیا.

حالا دیگر حتی یک آپارتمان دوخوابه
هم برای‌مان کم است.

و من
گاهی
هنوز یاد تمام نجواهایی که من را می‌ربود می‌افتم

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org