آرشیو برای بخش : در عمق

22:28 شنبه، 1 می 21

مغزم را
بگیر
و
ببر…

05:59 سه شنبه، 30 مارس 21

[در چشمانم زل زدی و همان‌گونه که گفته بودی، نیامدی و آخرش، همه]
تباه شد،
تباه شد،
تباه شد…

23:33 پنجشنبه، 4 مارس 21

برای منی که
پناهنده نیستم،
اما از خیلی پناهنده‌ها بیش‌تر درد عدم وجود مفهوم «home» در زندگی را
چشیده‌ام،
فکر کردن به سلسله‌ی تخت‌ها و صندلی‌ها و تشک‌ها و کاناپه‌هایی که شب‌ها روی‌شان خوابیده‌ام،
دل‌گرمی خوبی است — من را پذیرا بوده‌اند، بی‌آن‌که باز، به‌جرم خودم بودن، مؤاخذه شوم.

ما،
همین‌جا اذعان داریم که
حتی اگر صبح یادمان رفت در کمال حضور و آگاهی تأکید کنیم،
بسیار از شما ممنونیم. : )

امضا: من و سگِ سیاهِ هم‌زیست.

06:03 دوشنبه، 1 فوریه 21

باز خطبه‌ی خودم یادم رفت
که دنیا مزرعه‌ی استحقاق نیست
که وقتی من باز زیر پونز جا ماندم و تنها شدم،
عاصی باشم از این‌که برای دولت و دوستان و حتی تو، فقط یک شماره‌ام.

تو ولی،
در شمارش‌های‌‍ت،
اگر نصرفید یا نخواستی،
بدون عذاب‌وجدان یا امثالهم، مرا لحاظ نکن…

من
بزرگ‌ترین دستاوردم در سال‌های کرونا،
کلفت‌تر شدن پوست‌م برای جلوگیری از نفوذ عمیق تلخی‌های معلق در هوا،
و جمع‌وجور کردن نسبتاً منظّمِ پریودهای حداکثر ۳۶ ساعته‌ام است.

بیدارم کن، بانو.

09:41 جمعه، 29 ژانویه 21

کالیگولا اگر زنده بود که من
بین خواب‌های‌‍م طعم بی‌خوابی نمی‌چشیدم زیر لب.

کالیگولا اگر زنده بود که من
شب‌ها تا صبح زیر پل‌های کثیف و تاریک شهر دنبال پیدانشدنی‌ها نمی‌گشتم.

کالیگولا اگر زنده بود که من
رابطه‌ام با «زمان» بر پایه‌ی مدیریت ترس بنا نمی‌شد.

کالیگولا
هر جا که هستی
مراقب خودت باش و من…
من…
من سال‌هاست به توهّم بزرگ‌تر‌شدن‌‍م دل‌شادم.

شب‌بخیر.

امضا:
من،
ناخن،
کوه.

07:21 پنجشنبه، 31 دسامبر 20

زمستان‌م می‌کنی و من،
حتی با سوزاندن آخرین تکه‌های زباله‌های بازیافتی و غیربازیافتی‌ام هم،
نمی‌توانم خودم را گرم کنم.

زمستان‌م می‌کنی و من،
زخم‌های خودم، به‌علاوه‌ی زخم‌های تو، به‌علاوه‌ی زخم‌های تو روی من، به‌علاوه‌ی زخم‌های من روی تو، را درمی‌نوردم
بارها
و بارها
و بارها…
تا با موفقیّت سرشار بشوم از خاکستری و نفرت و تاریکی.

زمستان‌م می‌کنی و من،
مغزم یخ می‌زند؛ و در حافظه‌ی غیرآلزایمرپذیرم فقط این تکرار می‌شود که:
زمستان‌های قبل [تر از تو] هم گذشتند،
این نیز بگ‍…

17:57 چهار شنبه، 4 نوامبر 20

چشم‌های‌‍م
آرامش را
از گوش‌های‌‍م
تغذیه می‌کنند…

می‌شنوی؟
می‌شنوی؟
می‌شنوی؟

این همان شب‌هایی هستند که سال‌ها در انتظارشان بودیم
تا هر کدام را یک سال زندگی کنیم…

می‌شنوی؟
(چشم‌های‌‍ت رو ببند و با من باش.)

آرامشی را…

16:21 شنبه، 12 سپتامبر 20

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
باز عجله کردی و هول کردی و بدو بدو به ایستگاه که رسیدی قطار اشتباهی سوار شدی… به‌جای خط «تی» به مقصد تیخوانا خط «دی» به مقصد دریم‌لند را پریدی بالا.
باز اشتباهی،
اشتباهی سر از خواب‌های من درآوردی…

ری‌را،
ری‌را،
ری‌را،
اشتباهات‌ت باز، اشتباهات‌ت ری‌را…
در خواب‌های‌م هنوز،
سخت است از تو
و اشتباهات‌ت
متنفر باشم.

شاید ده سال یا صد سال یا هزار سال دیگر،
ری‌را،
اشتباهی باز با تمام آرامش وجودت و فارغ از تمام دغدغه‌های‌ت
جلویم ایستادی، به من نگاه کردی و لب‌خند زدی تا من
همه‌ی موهای خاکستری‌ام باز جوگندمی شد و توانستم با ذوق بخندم و
از بی‌داری، باز، بیش‌تر از خواب لذت ببرم
پیشت…

23:18 یکشنبه، 30 آگوست 20

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که با این همه شادی‌های ریز که هر بار در من فرو می‌ریزند، چه‌قدر بیش‌تر پر از ماسه و شن می‌شوم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که من از تاریکی روز و روشنی شب نمی‌ترسم، وقتی سکوت پناهگاهم است…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که تلخی در دهانم لانه می‌کند و تخم می‌گذارد تمام شب‌هایی که آواره تا صبح باز زیر پل می‌خوابم، و به همه‌ی پفیوزهایی که به تو و مغزت تجاوز کردند و تو حتی نفهمیدی فکر می‌کنم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت تا تو شب‌ها آرام‌تر بخوابی،
و بخیرتر…

04:50 شنبه، 18 جولای 20

تلخی در ته گلویم،
رخنه می‌کند و من
به خودم می‌گویم
شاید بتوانم تو را توجیه کنم که کمی شِکَر بیش‌تر، بهتر است — حداکثر دیابت می‌آورد، که لب‌خند را نمی‌کُشد.
قبول؟

دراز می‌کشم و
به بوی چمن‌های زیر درخت‌های توت فکر می‌کنم؛
اگر بلیط‌م پاره نشده بود،
اگر پروازم کنسل نشده بود،
اگر زانوهایم زمین‌گیر نشده بود.

به تو نگاه می‌کنم،
تو آخرش معصومانه می‌خندی و من
به تو نگاه می‌کنم تا
فراموش کنم.

رو به تمام سکوت قبل از بامداد دوباره‌ی آخر هفته‌ها
من
فارغ از تابستان یا پاییز
فارغ از ابری یا آفتابی
فارغ از سان‌فرانسیسکو یا نیویورک
اوّل به این فکر می‌کنم که یادم باشد
این شاید یک روزِ عالی برای
شروعِ داشتنِ یک روز عالی
باشد.

به ریچارد،
به مرغ دریایی بی‌نام در دوردست،
به تمام فرزندهای داشته و نداشته‌ام در گذشته و حال و آینده،
به تمام وارونگی‌های خانوادگی‌ام،
می‌گویم که من واقعاً سعی می‌کنم وقتی شصت سال‌‍م شد هم مسئولیت اشتباهات‌‍م را بپذیرم و خودم باشم؛
و خودم بودن را فقط برای خودم نگه‌دارم.
و به خودم‌بودنِ تمام شماها هم احترام بگذارم.

من،
اگر گاهی فراموش کردم،
لطفاً به‌من یاد‌آوری کنید تا جلوی آینه لای زخم‌های‌‍ش در بین چروک‌های پیشانی‌ام و موهای سفیدم بگردم.
قطعاً پیدا کردن‌شان هم شما را خوش‌حال خواهد کرد،
هم من را مفتخرتر از تمام دست‌اندازهایی که پیموده‌ام.

من،
اگر اما باری
یادم رفت لب‌خند بزنم،
تو برای‌‍م از همان جک‌های همیشه‌گی بگو…

من،
لبخندم،
بی‌شک آخرین چیزم خواهد بود که قبل از در تابوت دراز کشیدنم، می‌فروشم.
می‌دانی که…

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org