تا ده سال پیش،
هر دو سه ماه یه‌بار خواب می‌دیدم یهو وسط شهر عریانم.
و اون‌قدر این ترس‌ش توی وجودم رفته بود که تا سال‌ها یه دست لباس و شلوار اضافه پشت ماشین داشتم.

الان فهمیدم تعبیرش این بوده که
من
در بدترین جاهای ممکن
جلوی بدترین آدم‌های ممکن
نیمه‌ی لخت خودم رو
نشون داده بودم.

همین.
همین.
همین.
(حالا تو چشم بذار، من ناخن‌گیر رو با یه شاخه گل رز می‌ذارم روی میز؛ و بعد خودم قرن‌ها دور می‌شم. و توی همه راه، موقع دویدن، دعا می‌کنم سرعت دویدن من از سرعت رشد ناخن‌های تو بیشتر باشه. توی لعنتی. توی تعریف واضح و عینیِ «لعنتی»، که حتی به‌اندازه‌ی یک بلاک از منهتن هم تلاش نکردی، حتی به روی خودت نیاری. صمیمانه تبریک. شب‌بخیر.)