روایت یکی از زندگی‌های من احتمالاً
سی‌دی اولش در جایی تمام می‌شده که حسابی برف می‌آمده
– و من اسم‌م آیدین نبوده –
و
سی‌دی دوم‌ش گم شده.

همین شده که من نصف پیچیدگی‌ها و نیافتنی‌هایم را
باید لای سیب‌زمینی‌های لذیذ زیر برف جستجو کنم.
(و فقط شکل‌شان را پیدا کنم؛ نه بو، نه مزه، نه رنگ)

و تو …
تو آن موقع‌ها هنوز به من اطمینان نداشتی… شاید چون خودم هم نداشتم.
شاید چون هنوز اسم‌م رسماً‌ آیدین نشده بود.
شاید چون صبحش اصلاً‌ بیدار نشده بودم.

حالا
– و از این به بعد –
شب‌ها(یی) که باران بیاید روی دریاچه
من زل می‌زنم و با ریچارد
از لیز یاد می‌کنیم. و تا صبح…
من تنهایی هِی گریز می‌زنم به
قهوه‌ای‌های بین انکار و خشم؛
و همه‌ی صورتی‌های تندی که در مرحله‌ی bargaining من دلم لرزید و تو با یک حرکت سریع – وقتی دستانت هنوز دورم بود – روی هیپوکمپس‌م حک کردی‌.

و من،
هرگز دیگر آینه‌ی ۲۴ در ۷۲ اینچ‌ی که قرار بود در امتداد پنجره بزنیم را
نمی‌خرم.
همین نیم‌چه ابدیت‌های یک‌نفره‌ی بعد از تو در آینه‌ی جلوی دستشویی هم شاید
زیادی باشد.

و من
هرگز دیگر
وامانده از زاویه‌ی گردنم از خواب نخواهم پرید.

و من
هرگز دیگر
با نوامبر خاطره نخواهم ساخت.

پ.ن. مراقب شب‌هایی که فرض حتمی کرده بودی که من بخیرشان می‌کنم، باش.