فوریه،
اردی‌بهشت،
مدال نقره،
ایفا کردن نقش لوازم‌یدکی در رابطه‌ای که اصلاً و الزاماً رابطه هم نیست،
در جستجوی دنیایِ حقیقیِ موازی، به کلّ ِ بی‌داری، اتهام بطلان و انکار زدن،
فیس‌بوک (لاشی‌خانه) در قیاس با اورکات (کَل‌لاشی خانه)،
حکمت تلقیب روباه، وقتی شیر پیر و نمیر و نمورِ درونِ روباه، هنوز دارد با توبرکلوسیس دست و پنجه نرم می‌کند،

و کلی چیزهای مشابه.

می‌دانی که،
شباهت همه‌ی این‌ها «۲» است و بس.

من قرار نبود نفرِ دومِ جایی باشم.
من حتی قرار نبود جایی باشم.
من را فی‌البداهه به اجرای بداهه‌بازی در سالن بزرگ شهر دعوت کردند!
من حتی نمی‌دانستم چند نفر بیننده توی سالن هست. فقط دیدم فلانی نشسته و خوب دارد اجرا می‌کند (خداییش به‌من‌چه آخر که تمرین داشته بود یا نه؛ مرامتاً حس خوبی داشت!)، بعد من هم پابه‌پایش رقصیدم و حرف زدم. گفت صدایم هم خوب‌ست (و من می‌دانستم مثل سگ دروغ می‌گوید؛ اما سگ‌ها گاهی احساساتی می‌شوند دیگر، دست خودشان نیست که). بعد هم تمام شد. همین. والله همین.

تمام آسیب‌هایِ جدیِ عضلانی، صبح روز بعد اتفاق می‌افتد.

صبح پا شدم و دیدم خیلی سردترست همه‌ی خیابان. همه مردم شهر لخت من را دیده بودند انگار! رفتم به سالن ازقضا. سرایدار سالن داشت آخرین تکه‌های سالن را جارو می‌کشید. می‌دانی که، سالن‌ها همیشه مشکی‌اند اما کف‌شان یک گرت سفیدرنگی همیشه هست که تمیز نمی‌شود لامصب. یعنی کسی تمیز نمی‌کند. شاید هم اصلاً تمیز نمی‌شود. به‌هرحال برای سرایدار این مهم بود که رد کفش‌ها و رقص‌های روی این گچ‌مانند با رد جارویش جای‌گزین شود.
نزدیک‌تر هم رفتم. رد کفش‌های من بود. کاملاً بدون هماهنگی و پلن خاصی! اصلاً قرار ما آخر همین بود. خداوکیلی برای من دو صفحه دیالوگ حفظ کردن که کاری نداشت. اما می‌خواستم حوصله خودم هم سر نرود. درست مثل زمان کلاس‌های المپیاد شیراز! این همه هیجان، آخرش همه‌چیز پردیکبل و برنامه‌ریزی شده؟! انصافانه‌ست؟!

گرت سفید توی شب حس جالبی می‌دهد به سِن؛ توی تاریکی. اما توی روز کاملاً غبارست. کاملاً کثیفی‌ست. آدم وسوسه می‌شود نوک انگشتش را بکشد که تمام گردها بین شیارهای اثر انگشت قایم بشوند و جای انگشت روی کف مشکی سِن تمیز بماند. بعد با تکان‌دادن افقی سر به‌نشانه‌ی نارضایتی، یادی از بی‌هوده بودن کلیه هنرها (علی‌الخصوص نمایشی‌ها) بکند. بازیگر جماعت اصلاً آقا جان، دلقک‌ست — آن‌هم آماتورش که دیگر واویلا؛ کوک می‌شود برود سر صحنه احساس کند با بقیه متفاوت‌ست و در قالب تفاوت‌ناک و مهیج و قهرمانانه محو شود. آخر سر هم غم و خستگی پایان نمایش را، که زمان خروج از کالبد نقش و بازگشت به دنیای فاکی و فانی چیره می‌شود، را، به فرورفتگی در گرداب اغوابرانگیز هنر ربط می‌دهد — فناءفی‌الآرت! غافل از این‌که جت‌لگ تایلند همیشه کوفتگی به تن آدم می‌گذرد و ربطی به ایرلاین و مهمان‌دارش ندارد…

گرت سفید را می‌گفتم. توی روز اسمش خاک و غبارست. توی شب گرتوته‌ی هنر. توی روز بی‌هوده‌گی، توی شب ذات لذت. راستش بخواهم بشمارم زیاد از این چیزها هست در زندگی. یا شاید بشود گفت اغلب چیزهای شب… اثر ماه؟ یا خودبیگانگی بشر در شب بیشترست اصلاً آیا؟ روح انسان آیا به‌راستی صدای زوزه‌ی گرگ‌ها را از فاصله‌ی چند صد مایلی به‌خودش جذب می‌کند و به دامن مادر-طبیعت پناه می‌برد؟ … در شب؛ آیا؟

زد به شانه‌ام که بروم کنار کمی. حق داشت، رد پایم دوباره رد جارو را بازنوشته بود. مدیر سالن گفته بود تمام-جارویی باید باشد. تلویحاً البته احتمالاً.
من پایین آمدم. سعی می‌کردم یادم بیاید. که چرا من باز بداهه شدم؟ که چرا بی‌پلنی من باز (از سر تهییج برای خودم البته) مایه‌ی شرمساری و تمسخرم شد. من که به خودم قول داده بودم کمتر حرف بزنم آخر… من که به خودم قول داده بودم همیشه بیشتر بشنوم و جز اندکی تایید، زر زیادی نزنم. من که به خودم قول داده بودم…

می‌زنم بیرون.
کم نیست اینستنس‌هایی از این وقایع که آخرش من هستم و خودم و مشتی فحش که نه می‌توانم در فضا پراکنده کنم، نه بدون عذاب‌وجدان ناغافل در کاسه‌ی کسی بریزم. آخر هم این می‌شود که می‌مانند یک‌گوشه و می‌پوسند و پوسیدگیده‌های‌شان در هوا پراکنده می‌شوند و شب که می‌خوابم می‌روند توی حلقم ذرات‌ش. بعد دوباره خواب می‌بینم. خواب می‌بینم که باز متهم‌م؛ به خودم بودن.

بین خودم و من و آیدین،
من قرار نبود نفر دوم باشم.
اما شد…
حالایش سعی می‌کنم حداقل لذت‌های الباقی را جمع‌آوری کنم پیش از این‌که بیش از این ۲۹ سالم بشود — مثلاً، همین، نوشتن نمایشنامک‌هایی که الزاماً نیازی به گرت سفید کف سالن ندارند.