در من کویری هست،
که پر از گُله‌گُله آتش‌های بی‌فروغ و فراموش‌شده‌ای‌ست که علی‌رغم ظاهر خاکستری‌شان، هنوز کامل خاکستر نشده‌اند.
وقتی با شوق تمام و حرارت و وزش‌های اندام موزونت می‌رقصی در این کویر،
حواست به اطرافت هم باشد — گاهی بعضی رقص‌ها شاید بسوزاند
ناغافل،
مستمر،
و بی‌دلیل…

در من اقیانوسی هست،
که پر از نهنگ‌های عظیم‌الجثه و خودمحوری‌ست که علی‌رغم ظاهر آرام‌شان، هنوز کامل رام نشده‌اند.
وقتی با جزوه‌ی صرفاً صمیمیِ سلف‌ایمپرومنت‌ت به مقابله و مجادله با ریشه‌یابیِ هدفمندِ روان‌شناسیِ ناآرامشی‌های نهنگ‌هایی که گاهی نیاز به آپ‌وارد منیجمت دارند برمی‌خیزی،
حواست به رنجش‌های هوادارانِ رویِ نیمکت‌ت هم باشد — گاهی بعضی خطبه‌ها به جِدّ و به تجربه می‌توانند بدون کوچک‌ترین تماسی زخم کنند با هزار بُرش کاغذی،
کاملاً ظریف
و مسری
و خیلی هم درونی…

در من کتاب‌خانه‌ی مِه‌گرفته‌ای هست،
که پر از دست‌نوشته‌های کاغذی و منتشر‌نشده‌ای‌ست که علی‌رغم ظاهر متین‌شان، هنوز تماماً به اتمام نرسیده‌ا‌ند.
وقتی با خیالی بی‌دغدغه و فارغ از حضورِ هوشیارانه‌ی همه‌جانبه‌ات ته سیگارهایت را کاملاً موجّه هرجا که خواستی خاموش می‌کنی،
حواست به مسئولیت‌ها و عواقب نسیانی و نخسانیِ تصمیم‌های به‌ظاهر ریزت باشد مراماً — گاهی نوشته‌ها و عقایدِ به‌ظاهر عادی، حاصل ماه‌ها و سال‌ها جان‌کندن‌ها و بالا و پایین رفتن‌های چندهزار فرسخی هستند،
که حاضرند برای بقایِ غائی خودشان
تا آسمان‌ها
و برای همیشه
پرواز بکنند…

حکماً در من عرفاً باید جمعاً سیرکِ کاملاً سیّاری باشد؛
که گاهی شب‌ها که با صدای ناله‌ی فیل و کمردرد بندباز و چس‌ناله‌های دل‌شکستگی‌های دلقکِ بادکنک به دست‌ش بی‌دار می‌شوم،
تا ساعت‌ها با فکر کردن به چر و ازکجایش بی‌دار می‌یابم خودم را…

فکر می‌کنم شاید بهتر بود هرگز تو را برای آخرین اجرای اختصاصی‌شان دعوت نمی‌کردم — هم تو از مدل موها و برند لباس‌ها و سرودهای تکراری‌شان حوصله‌ات سر نمی‌رفت، هم این زبان‌بسته‌ها شب را با رضایت‌مندی و مقبولیت قلبی بیش‌تری به خواب می‌رفتند. خوابی
سیّال،
عمیق،
و کاملاً منطبق بر استانداردهای تامین حداقل امنیت و ایمنی شغلی توسط کارفرما…

در من محله‌ای پرت و پیش‌پاافتاده هست،
با همان اهالی بی‌آزار قدیمی و فاحشه‌های کم‌عمقِ همیشگی،
که حسابی مسلّط و مجرّب شده‌اند بر زندگی در تاریکی و سکوت – بسیار حزفه‌ای‌تر از هر خفاش صامت‌ای – تمام شب‌هایی که تو خوابی.

امشب منتهی،
اهالی این محله فاز شورش و استقلال به سرشان زده بود،
که با عنایت به احتمالِ رسوبِ دل‌خوری در کم‌خوابی‌های مزمنِ تو، و مضافاً وساطتِ ریش‌سفیدهای‌شان از طریق غرغره کردن روایاتِ خاطره‌‌های قدیمی و اعلام منظّم و مکرّر نتیجه‌گیری‌های پایانِ آن داستان‌ها از طریق بلندگوهای محله، همه‌شان سرشان را پایین انداختند و آرام آرام به دخمه‌های تنگ و تاریک و نمناک‌شان برگشتند.

تو اما اگر خودت را جلوی آینه، قبل از کرمِ و سرمِ ضدچروک شب‌ت، فاتح می‌یابی،
حداقل بدان که اهالی این محله
سال‌هاست خواب می‌بینند
باران آمده و همه‌ی اسامی تابلوها و خیابان‌ها را شسته و
چیزی جا نگذاشته در کوچه‌ها جز
بوی آرامش‌بخش‌ترین یاسِ باران‌خورده‌ی پشتِ دیوارِ خانه‌ی دختر باکره و بی‌پروایی که توی حیاط می‌دود تا از لای در، به خیلی دورها زل بزند، و امید آرامش توی رگ‌های‌ش جریان پیدا کند باز،
هر صبح.