هیچ اتفاق خاصّی نیافتاده. :

۱- هر روز صبح که صورتم را می‌شورم یادم می‌رود عینکم را بردارم. لکه‌های خشکیده شده هم زیادی به چشم‌م نزدیک‌ند و فقط اثر ماتی دارند. از دیدگاه ناظر خارجی همیشه مضحک است این قضیه ولی؛ شبیه بوی سیرترشی. آخرش کمی تشویق و تنبیه خودکار (ری‌اینفورسد) اگه چاشنی صبح‌از‌خواب‌بی‌دار بکنم، همه‌چیز حل می‌شود.

۲- دوربین‌م باتری ندارد. باتری در داشبورد ماشین باید باشد حتماً. و همیشه‌ی خدا هم، وقتی داشبورد هست، یعنی توی ماشین هستم و نیازی به دوربین نیست، چون ضبط هست. و همیشه‌ی خدا هم، وقتی پشت کامپیوتر هستم، یعنی الزاماً باد و پنجره و آمپر سرعت جلویم نیست، پس یقیناً نیاز به دوربین هست.

۳- من همه‌ی کسانی که دوست‌شان دارم را، به چشم روبوت‌هایی می‌بینم که در آینده خواهم ساخت. یکی دوتایشان شبیه دیوید، شاید، بشوند. فرشته‌ی آبی هم در فول ورژن قابل دست‌رسی خواهد بود. همین دیگر.

من همه‌ی کسانی که دوست‌شان ندارم را به چشم مادرِ دیوید می‌بینم. که چه کوللپسِ مَشتی‌ای می‌کنند وقتی می‌فهمند که دیوید جان‌شان، خدا وکیلی، روبوت [بوده] است.
همه‌ی کسانی که من را دوست دارند، کم و بیش دارند یاد می‌گیرند من را دیوید صدا بزنند. کم و بیش دارند یاد می‌گیرند کوللپس نشوند اگر من پیغام‌هایی نظیر «لو باطری» یا «پرس انی کی» یا «یو آر نات آئوثورایزد تو دو …» یا «عز ایز، ویدآوت انی وارانتی» نمایش دادم. یاد می‌گیرند که [درک کنند که] من تلاش‌م برای زنده ماندن، تنها ثابت کردن ساده‌ترین علائم زنده‌گی است؛ توانایی تکثیر خود. همان‌کاری که همه به‌روش آب و دوغ و خیار، دو نفره انجام می‌دهند و ما در این پروژه قصد داریم، یه نفره در جایی غیر از تخت‌خواب و با استفاده از روش‌های آرتی‌فی‌شی‌یال انجام دهیم.
ارادتمند شما، دیوید (کِرَکِد ورژن).