جایی میان بی‌خوابی و تشویش،
پرت می‌شوم در گوشه‌هایی از ذهن‌م که خیلی خیلی آفلاین بوده، مانده، و خواهد بود.

اینرسیِ روزمرگی را باید پاره کنم باز
حتی به‌قیمت خیلی پرت‌تر شدن هم باشد اگر.

مهم این‌ست که حداقل این شانس را به‌خودم خواهم داد که
بعد از این همه سال، باری دیگر،
در بیداری
هم بتوانم احساس کنم که «موظف» نیستم؛
به کسی جز همه‌ی بی‌خوابی‌های ذهنی‌ام که باید حداقل ۵ سال به‌صورت معکوس و معلّق
بخوابم تا
حساب‌م تصفیه بشود…

«حضور» غرابتِ خاصِ خودش را دارد، همیشه، لامصب.