01000100111000011100001110100010
و کلی حس‌های خوب و آرامش‌دهنده.

یک سوراخ مخروطی‌شکل پشت کمرم، بین مهره‌های هفتم و هشتم گردنم می‌گذارم. که وقتی در سال ۳۰۱۶ باستان‌شناسان من را دوباره کشف کردند، بتوانند با یک نگاه، و بدون نیاز به برش عمقی، بفهمند که من در طول عمرم چند لایه پوست کشیده‌ام. یک سوراخ مخروطی‌شکل تاریخی.

وصیت هم می‌کنم روی سرم را با نایلن‌های نازک و شفاف سلفن بپوشانند. باید اولین بار که جمجمه‌ام را یافتند با یک نگاه بتوانند بفهمند خروجی ندارد. و بعد وقتی اولین چکش/میخ را زدند، یک‌هو کلی بو و صدا و نور و گرد و غبار رنگارنگ بپاشد بیرون، توی صورت کاوش‌گر بی‌چاره! باید با تمام اطمینان‌خاطر بفهمد که مغز من فقط ذخیره می‌کند و پردازش. یک بن‌بست چسب‌ناک و لزج است از تمام خاطره‌های خام، خاطره‌های یک‌بار پردازش شده، خاطره‌های دوبار پردازش شده، خاطره‌های سه‌بار پردازش‌شده، و نهایتاً چهاربار پردازش‌شده. خاطره‌ای که چهار بار پردازش بشود، خودش می‌شود یک خاطره‌ی جدید. خاطره‌ی پردازش خاطرات. مثلاً آن‌روز که برای بار چهارم داشتم پشت فرمان توی اتوبان به‌همان خاطره‌ی قدیمی فکر می‌کردم و فهمیدم چرا او خندید.

گول زدن، فرآیند قابل یادگیری‌ای است. و همین‌طور خود-گول‌زدن. مثل سلف‌هیپنوتیزم. مستقل از هوش و حواس و حواس‌پرتی و خیلی چیزها، کلی اینستراکشن هست برای این‌کارها. درست مثل رسم فنی توی دانشگاه که هم می‌شد تجسم‌ش کرد و به استاد هیچ گوش نداد؛ هم می‌شد به هیچ‌وجه از تجسم و تخیل استفاده نکرد و فقط حرف‌ها و تکنیک‌ها و قانون‌های سرراست استاد را مو به مو اجاره کرد تا کورکورانه و در اسرع وقت به بهترین جواب رسید. گول زدن یادگرفتنی‌ای است. خودگول‌زدن نیز. و اصولاً یادگیری‌اش خیلی ربطی به باهوش بودن و فست‌لرنر بودن و جسور بودن ندارد خیلی. منتهی در خود‌گول‌زدن فاعل و مفعول یکی است؛ و نتیجتاً این وسط هارد-مود بودن قضیه خیلی تفاوت ایجاد می‌کند. و من، به هر دلیلی که اسمش را بشود گذاشت، معمولاً خود‌گول‌زن خوب‌ای نبوده‌ام.
اما به‌جایش می‌توانم کاری کنم که خیلی از فرامین و استنتاجات مغزی بی‌خود و بی‌جهت بین اعضای بدنم شایعه‌وار پخش نشوند. یک‌جور حفاظت اطلاعات. درست است که غدد درون‌ریز هورمون را در تمام خون می‌ریزند و در تمام بدن هم پخش می‌شود، اما این وسط مغز من می‌تواند مثلاً به بازوی چپم اطمینان بدهد که بعضی از مضامین این هورمون‌های ترشح شده، چندان هم دقیق نیست. شیطونی بچه‌ها بوده. یا اشتباهات باروری باورها. پیش می‌آید. و خلاصه در نتیجه اعضایی که فاصله زیادی با هم دارند، زیاد نشینند به غیبت بپردازند. و نتیجه این‌می‌شود که خوش‌بختانه دی.ان.ای های مختلفی دارند می‌گیرند این اعضای محترم، با عنایت به اخبار مختلفی که دریافت می‌کنند.
این وسط اما در رژیم غذایی من هیدروکربن‌ها کمتر از ۲۰۰۰ کالری در روز را تأمین می‌کنند. و این اضافه‌کاری مغز هم خودش کمِ کم ۱۶۰ تا کالری در روز مصرف می‌کند. و نتیجه این می‌شود که کربن‌هایی که می‌رسند این‌ور و آن‌ور، چندان درجه اول نیستند. شبیه زغال‌های صنعتی قلیان! که یا زود پودر می‌شن، یا دیر گرم. مشکل عمده‌ی این قضیه حالا به‌عهده‌ی دانش‌مندان و کاوش‌گران سال ۳۰۱۶ است. آن بی‌چاره‌ها احتمالاً باید بتوانند به‌جای کربن ۱۴، با کربن ۱۳ و خورده‌ای و کلی ناخالصی، اولاً دی.ان.ای‌های مختلف اعضای مختلف بدن من را مثل بچه‌ی آدم استخراج کنند؛ ثانیاً بتوانند همه را کنار هم بگذارند تا بفهمند اصل داستان چه بوده. این وسط اگر در رگ‌های من در آخرین پالس کمی از هورمون‌ها هم باقی مانده و رسوب شده باشند و هزار سال دوام بیاورند، احتمالاً دانش‌مندان خواهند فهمید که مدیریت اطلاعات و انکار شایعات در یک سیستم ناموفق در خودگول‌زدن چه سلف‌تکنولوژی پرمصرف‌ای (از نظر کالری) بوده در سال ۲۰۱۵.

… آن‌وقت باز هر بار دخترک ریزه و چشم‌درشت ویتنامی تقاطع خیابان ۵ و مینا می‌خندد وقتی دو تا ساندویچ با هم سفارش می‌دهم و می‌گم فور هییر!

به ح گفتم فاصله‌ی باریک و مویی‌ای هست بین شجاعت و اسگلی. با تقریب خوبی، همین فاصله هم هست بین دوم شخص خطاب کردن و سوم شخص خطاب کردن. مثلاً در جایی به هنگام اشاره، به‌جای «تو» بگویی «او». در هنگام صحبت کردن با هر کسی. یا حتی مرور کردن خاطرات. چیزهایی از این قبیل. چیزهایی از جنس فاصله‌ی واقعی در بعدهای بیش‌تر از سوم. یا بعضاً پنجم. از سمت راست.

به آیدا هم گفتم، مغز من وقتی توجیه می‌کند، بدجور توجیه می‌کند. آن‌وقت شروع می‌کند به قانع کردن زمین و زمان. با توجیه‌های قانع‌کننده و قانع کردن‌های توجیه‌کننده. چیزهایی که من الزاماً قبول ندارم؛ اما سخت‌ست با مغزم بجنگم که بخواهم نقض‌شان کنم. این‌وسط دعوا هم نمی‌شود؛ فقط من خسته می‌شوم و ادامه چانه‌زدن‌ها را به آینده واگذار می‌کنم. و مهم هم نیست همه‌ی خنده‌های قاهرانه‌ی مغز مضحک‌م…

می‌دانم ولی. علی‌رغم همه‌ی نصایح و توصیه‌های ایمنی اقوام و نزدیکان، من هرگز عاشق مغزم نخواهم شد. من دوست ندارم تک‌سلولی زندگی کنم. من دوست ندارم قائم‌به‌ذات عمود بر زمین بایستم. من سال‌هاست دویده‌ام و باز می‌دوم. مغز من، صرفاً، دوست خیلی خوبی است. و بس.