بیل از چیزهایی هست که با خیال راحت می‌شود از گود-ویل خرید. حتی لازم نیست توی کرگزلیست جستجو هم بکنی. مستقیم، خود گود-ویل. با نیّت خیر.

می‌کَنَم. باران یا برف یا کولاک؛ من می‌کَنَم حسابی. بیلِ ثواب‌داری باید باشد! می‌کَنَم تا حسابی جا باز شود. بعد توی گودال دراز می‌کشم تا مطمئن شوم به‌اندازه‌ی کلّ ِ خودِ من جا دارد لااقل. ده درصد و پنج درصد مغزم که نباید خیلی بزرگتر از کلّ حجمم باشد علی‌الاصول؛ نه؟

من، خیلی چیزها را باید دفن کنم. خیلی چیزها را. من از ناف خودم شروع می‌کنم. من از تکه‌های جویده شده‌ی ناخن‌هایم؛ خاطره‌های پراکنده گوشه و کنار؛ دردهای زیر پوستی اطراف مچ‌هایم؛ بی‌خوابی‌های ناشی از درد وجدان و معده؛ و حساسیت‌هایم که تو را آزار می‌دهد. می‌ریزم توی چاله. می‌ریزم توی چاه. حداقل ۱۱ درصد از خودم را می‌ریزم توی گودال. گودال؟ چاه.

کتاب همیشه دست‌دوم‌ش خوب‌ست. بوی غریبه و شته و باکتری‌ها و ویروس‌های آدم‌های غریبه را می‌دهد — اما به‌جایش حس خوبی دارد. حس دوباره باز یافتن. حس نیت خیر. حس گود ویل! بیل هم باید همین‌طور باشد. بیل هم باید بوی غریبه بدهد، که توی دست آدم غریبه‌گی نکند. که آدم با خیال راحت بداند هستند زیاد آدم‌های دیگری که از بیل استفاده می‌کنند — توی روزهای بارانی، برفی، و حتی کولاکی.

درست همین این‌جاست که خوش‌دست‌بودن بیل ملاک نیست دیگر زیاد. مهم راحتی کارست. سهولت نه، «راحتی» دقیقاً. آدم باید موقع دفن کردن و دفن شدن، راحت باشد. شل باشد. آن‌قدر شل که کرم‌ها راحت بعد لای‌ش بلولند. خاطره‌ها هم همین‌طور. باید شل و ول، با فراغ بال و فاصله مکفی بین‌شان دفن شوند. کرم‌ها خاطره‌های فشرده و درهم برهم را دوست ندارند. مدل استیکی و کالباسی هم می‌شود البته. ورقه ورقه روی هم. وسطش هم پودر تالک باید ریخت که به هم نچسبند. خاطره‌های بی‌ربط و ناخواسته، اگر به هم بمالند و قاتی بشوند کار دست خودشان می‌دهند.

چیزهایی هست که یافت می‌شوند. نه در رؤیا، نه در افسانه‌های آذربایجان، نه در آرشیو توهمات گربه‌های مُرده‌ی ناکجاآباد. همین اطراف. با چشمان باز. و با درک نسبتاً مناسبی از لمس ساده و نمناک زمان حال.
چیزهایی هست که یافت می‌شوند. و علی‌الحساب به ضبط تصویرشان و بعد پرینت رنگی باید قناعت کرد. مگر نه؟ صبح به صبح ناشتا، بدون قند و شیر؛ با دهن مسواک نزده و چشمان سوزناک.
چیزهایی هست که یافت می‌شوند.
چیزهایی،
مثل،
تو.