داشتی می‌دویدی و همه برای‌ت سوت و کف می‌زدند که من رسیدم.
من رسیدم و نگاهت کردم.
نگاهت کردم و گفتم بیا کمی در آغوش‌م آرام بمان، بانو.

دراز کشیدی و از لای بازوهایم با چشم‌های‌‍ت یخ و خیره کمی نگاهم کردی. بعد بدون این‌که چشم‌هایت بیان کنند خستگی یا چیز دیگری را، صرفاً بسته شدند. دست‌م را گذاشتم رو چشم‌هایت و خوابیدی.

آرام بخواب بانو. من هر وقت لازم نباشد برای دویدن‌‍ت کف و سوت نمی‌زنم.