06:24 سه شنبه، 2 آوریل 19

نور محبوس پشت پنجره را
در دستانم، قنوت‌وار
می‌گیرم، می‌ریزم، می‌برم زیر گلدان روی طاقچه، قایم می‌کنم.

آپریل که می‌شود
من را
علی‌رغم میل ذاتی و درونی‌ام به آرام آرام برون ریختن
به گوشه‌ای کشیده و یادم می‌اندازی خیلی به‌ترست که حتی کمی بیش‌تر از همین اندک چیزهای گفتنی‌ام را، در حلقم در بدو خروج، جنتلمنانه قورت بدهم — فری اسپیچ فدای التفات الطاف لطیف همان میسیز عجیب و فوق‌العاده.

من
وقتی سردم می‌شود/سردم می‌کنی،
ترس‌هایم
از خشک شدن پودر می‌شوند.
بعد بین دستانم می‌سابم‌شان و پودر الک شده‌شان را در هوا فوت می‌کنم.
ترس‌های خشک‌شده‌ام در غالب گَرد سفیدرنگی،
روی تمام کتاب‌ها و عکس‌ها و کوچه‌ها
پراکنده می‌شوند، آغشته می‌شوند، آلوده می‌کنند.
(من هرگز طعمه‌ی خوبی، حتی برای قلاب خودم هم، نبوده‌ام.)

رویت خاک،
رویت خاک،
رویت خاک،

بارانم هم، جز باریدن، از باب دیگری برنمی‌آید امشب.

رویت خاک، …
و من دست‌هایم و مشت‌هایم تنها یک کف دست، تنها یک مشت، جا دارند.
رویت خاک، …
و من خیلی پس‌کوچه‌ها را باید بدوم تا گودالی…
رویت خاک،
… و من با گوشه‌ی چشم‌هایم از سوراخ‌های تنگ بینی نفس می‌کشم و هنوز زنده‌ام.

12:47 شنبه، 24 اکتبر 15

وقتی تو آمدی؛
وقتی تو آمدی؛
وقتی تو آمدی،
من ساکت نشسته بودم و زل زده بودم. به آسمان. به دریاچه. به شهر. به افق‌ای از گذشته. به همه ردپاهایی که قرار نبود دیگر جای‌شان پا بگذارم. به همه‌ی ناباوری‌های سال‌های جدید. به خندیدن به ۲۰۱۶. به باور نکردن زمان. و مکان. و خنده‌های از ته دل.
اما تو آمدی.
و من خیلی خودم را منعطف کردم تا تو جا بشوی. و جا شدی. و طول کشید، اما شدی. و خندیدیم.
اما رفته‌رفته تو رو به پریشانی گذاشتی…

وقتی تو پریشان شدی؛
وقتی تو پریشان شدی؛
وقتی تو پریشان شدی،
آسمان دل‌ش گرفت. تو قرار نبود پریشان بشوی. تو قرار نبود خیلی چیزها.
می‌خواستم یک گنجینه‌ی سی‌صد و پنجاه صفحه‌ای از تو قرار نبودها بنویسم.
اما حیف که قرار نبود من شروع به نوشتن گنجینه‌ای از قرارنبودن‌های تو بکنم.
این شد که نگاه کردم فقط،
کمی پریشان هم شدم.
همین…

وقتی تو رفتی؛
وقتی تو رفتی؛
وقتی تو رفتی،
من نه به جلو نگاه کردم، نه به عقب.
نه حتی به زیر پایم.
خودم گفته بودم چشم‌های‌م را هم با خودت ببری
لطفاً.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.