نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که با این همه شادی‌های ریز که هر بار در من فرو می‌ریزند، چه‌قدر بیش‌تر پر از ماسه و شن می‌شوم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که من از تاریکی روز و روشنی شب نمی‌ترسم، وقتی سکوت پناهگاهم است…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت که تلخی در دهانم لانه می‌کند و تخم می‌گذارد تمام شب‌هایی که آواره تا صبح باز زیر پل می‌خوابم، و به همه‌ی پفیوزهایی که به تو و مغزت تجاوز کردند و تو حتی نفهمیدی فکر می‌کنم…

نگفتمت،
نگفتمت،
نگفتمت تا تو شب‌ها آرام‌تر بخوابی،
و بخیرتر…