کلیدواژه‌ها را مرتب می‌کنم
روی طاقچه، بر حسب غلظت از کوچک به بزرگ،
و با ذوق منتظر می‌شوم تا باز شب ریچارد بیاید.

ریچارد می‌آید.
خسته‌است و من باز
در سکوت رو به دریاچه، با یک نگاه می‌فهمم و تنها به سالادِ سبُک قبل از خواب قناعت می‌کنم.

(می‌ترسم در وهله‌ی آتی تناسخ‌م هم
باز همین مسیر را بروم و در کوچه‌های خاکی تمام روزها را پرسه بزنم و شب‌ها…
… شب‌ها هم که ریچارد پیپ و پنجره و پرسه در پستو و نهایتاً پتویش را، به من ترجیح می‌دهد.)


پشت دریاچه اقیانوس هست؛ گاهی شلوغ‌تر و گاهی خیلی آرام‌تر و لعنتی‌تر از دریاچه.
و شب‌هایی که ریچارد مشوش‌تر از من می‌خوابد، می‌دانم این همه دل‌واپسی من و هر یک ساعت پتو روی شانه‌هایش کشیدن، آخر در دادگاه بر علیه خودم استفاده خواهد شد. و باز، و همچنان، هر شب می‌کنم همان‌ عادت‌های قدیمی و قلبی را.
من، با افتخار و کمی تعصب از جنس تملک، بهتر از هر کس دیگری می‌دانم ریچارد از لختی سرشانه‌هایش همیشه سرما می‌خورد در بهار.


به چند روز که می‌کشد،
راستش فکر می‌کنم شاید همین خراش‌های قدیمی و زخم‌ها را هم باید می‌پوشاندم. انسان تا یک سنّی خراش‌هایش معصومانه و مظلومانه ترحّم‌برانگیز و جذاب‌ند؛ بعد از آن، حدوداً ده سال بعد از آن، وقتی که «زخم» یک دی‌فکتوی رایج پسابلوغ انسانی تلقی می‌شود (خصوصاً از صدقه‌سری میلنیال‌ها)، باید پوشاند — نشان‌دادن اثر عکس دارد کاملاً، ولو سهوی.

با این‌که قلباً سخت است،
ته سیگارهای ریچارد را فقط تا حدی جمع می‌کنم که غرورم را پایین‌تر از خودش نبیند. نمی‌خواهم دنیا[ها]یم‍[‍‍‍ان] را آن‌قدر کوچک کنم که فقط دو بازیکن در زمین بماند؛ اما، گاهی باید دفاع‌شخصی را – هرچند ناملموس و روتین‌وار – بکنم تا عرصه‌ام تنگ نشود. تنگ‌تر نشود. و دنبال ترَک‌هایم، روزی نیم ساعت توی آینه نگردم؛ وقتی ریچارد صبحانه‌اش را به‌جای من و چای با روزنامه و کاپوچینوی کافه‌ی چهارراه پایین کوچه می‌خورد.

ریچاردِ درون من،
شاید فقط پریود شده و دوست دارد بی‌دلیل خودش را در اخبار و تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناسی مدرن، بیش‌تر از دریاچه و سکوت شب‌هایش، غرق کند.
ریچاردِ درون من
شاید تهِ تهِ قلبش می‌ترسد پست‌پرفورمنس‌ش آینه‌ای از فیوچر ریزالت‌ش باشد…
ریچاردِ درون من،
شاید دلش برای جاهایی که زیر پونز مانده، خیلی تنگ شده، فقط.
خیلی.