04:57 شنبه، 6 آوریل 19

یک‌جور یائسگیِ دل‌تنگی، یا بلوغ غلیظ مونوگامی، باید در زندگی آدم‌ها باشد
که با رسیدن به آن مرحله همه تمام کارت‌های رونکرده و درفت‌های چندین‌صفحه‌ایِ بالای ۱۰ ساله‌شان را بریزند بیرون.

بعد کلیّه‌ی مخاطبین فقط حق یک‌دور خواندن این تکّه پازل‌های اسنپ‌شات‌گونه‌ی گمشده در پازل بزرگ زمان را داشته باشند، و بعدش تصمیم بگیرند که آیا مستحق بیش‌تر عذاب وجدان کشیدن در ادامه داستان هستند یا نه.
و رد شوند.
و دور شوند.
و خیلی دور شوند.
و خیلی دورتر شوند.
در محور x، و مهم‌تر از آن t.

این وسط، تو،
شب‌هایی که خوابت نمی‌بَرَد
نگاهم را می‌دزدی و به گذشته‌ای می‌دوزی
که من درش آن‌قدر هیچ جایی ندارم و هیچ کسی را نمی‌شناسم که
وقتی در سوله‌های خالی‌اش «تو» را صدا می‌زنم، صدا می‌پیچد و به خودم برمی‌گردد و
من
می‌ترسم از ترس پژواک جستجوگریِ خودم؛ وقتی تو خوابی و من
آرام آرام تمام همان پله‌های قدیمی را
این بار با ذوقِ معجزه‌جوی کودک-‍درونم‍-‍انه‌ای،
به امید ِِ…

راستش،
از تو چه پنهان ولی،
هر دو دستم،
– گاهی، اکثر وقت‌ها، تقریباً همیشه –
پوچ.

توی سرش وقتی
دیگر جا نشد آن همه حرف‌هایش که نباید می‌زد،
شروع کرده بود با خودش آرام و مورمورکنان حرف زدن.

بهترین شنونده‌ی دنیا می‌شد وقتی
فقط باید درک می‌کرد و با کم‌ترین سخنی
به نفهمیدن و قضاوت کردن و موضع گرفتن متهم می‌شد.
(چیزهایی که برای نگفتن داشت عجالتاً داوطلبانه انتحاری شهید و مستقیماً در سینه‌اش خاک‌سپاری می‌شدند؛ درد از چیزهایی بود که گفتن‌شان، حتی با لیزترین لوبریکنت دنیا، مملو از ترکش‌های هفتاد و پنج درصدیِ خمپاره‌های پشت سنگر می‌کردش.)

همین‌شد که ورک‌فلو
به‌صورت اِوِلوشِنِری و نهایتاً طی یک عملیات جهادی
مبدل شد به:
گوش،
مغز،
حلق،
گلو،
بینی،
زیرلب…
زیر لب…
زیر… لب…

دست،
ماشین تایپ قدیمی و زنگ‌زده ولی نجات‌دهنده‌ی ته انباریِ قدیمی.

گفتمت پرواز،
یادت هست؟

به تو،
تویی که وقتی من عرض اتوبان را می‌دویدم نگران می‌شدی،
تویی که شب‌ها بی‌شب‌بخیر شب‌ت بخیر نمی‌شد،
تویی که زبان من را خوب می‌فهمیدی،
یادت هست؟
آیا؟؟؟

پس بگذار چندان هم عذاب وجدان نگیرم اگر
در واپسین استیج آلزایمرم در هفناد و پنج سالگی
نام خانوادگی تو را یادم نیاید و نام خودت را هم
فقط
«تو»
صدا بزنم…
(اگر هنوز مرا یادت باشد، تو.)

06:18 سه شنبه، 19 سپتامبر 17

مرض است دیگر،
می‌افتد به جان و مغزِ آدم… یک‌جور خودآزاریِ نه‌چندان خودخواسته‌ی برخاسته از بطن خواسته‌های سرکوب‌شده در خود.
گذشته.

حافظه. محافظ.

الزاماً سادیسم به‌معنای با تیغ به جانِ تن و بدن افتادن نیست — هستند مواردی که شخص دراز می‌کشد، چشم‌هایش را می‌بندد، و مشغول عمل شنیع می‌شود؛ سپس به آلفا رفته، و آنجا سوپرایگوی مربوطه هم تاکسیک می‌باشد، فلذا شخص عملاً اول شخص مفرد در به‌خاطرآوریِ همه‌ی چیزهایی می‌باشد که در عالمِ سالم، روزها و ماه‌ها و سال‌ها سعی در خاک‌سپاری‌شان داشته است.
گذشته.

حافظه. حفظ.

مرض عجیبی است. توام با لذت نیست و هست. مثل استرسِ غیرارادیِ دیدنِ این‌که هوا دارد روشن می‌شود و وظیفه‌ی شرعی و روزمره این‌ست که سه ساعت دیگر بدونِ سردرد آدم یک سه‌شنبه‌ی دیگر را شروع کند. این نیز بگذ…

حافظه. محفوظ. پاک. ناپاک.

و من در بی‌قرینگی‌های سلول‌های مغزی‌ام به وسواس‌های نیمه‌شبانه‌ام باز عادت می‌کنم، تا تو هم آن‌قدر بی‌تاب بشوی که اسم من را هم از یاد ببری.
مهم نیست. گاهی “همان پسره که…”ی ساده‌ای هم کافی‌ست. که یاد‌مان بیافتد زندگی می‌تواند هنوز تموم نشده باشد. تمام‌شده نباشد.

سال.
محفظه.
خداحافظی.
سلام‌‌های با چشم و دهانِ بسته.
و باز هم شب‌خوش.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.