10:18 جمعه، 1 آوریل 16

تمام شب را در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا به همان مکان‌های همیشگی می‌روم اما باز گم می‌شوم. در آلفا سرمای چرم کاناپه‌ای که رویش خوابیده‌ام با برف‌هایی که باد از کنارم می‌بردشان در خواب، قاطی می‌شود. در آلفا مغز من به اوج خودارضایی ناشی از بیش‌فعالی‌اش می‌رسد.

من در آلفا هستم و تو در دلتا با من سخن می‌گویی. و من، چون‌آن که هرگز جایی نرفته‌ام، قبل از این‌که تو از پای تخت به پای کاناپه برسی صدایت می‌زنم که نیایی. من در آلفا آن حضور لامصب‌ای که ماه‌ها پیش بر سر تعریف واژگانی‌اش بحث‌مان بالا می‌گرفت، را دارم. در آلفا، من، بدجوری بوی لامصب شدن می‌دهم. لامصب.

از خواب که بی‌دار می‌شوم؛ تعبیر می‌شود — ویدا…
کار البته کار ریچارد بوده. سرِ ذوق که می‌آید، می‌نشیند یک قاصدک از باغِ باران‌دیده‌ی گذشته‌ی من برمی‌دارد و رو به آینده فوت می‌کند! عین خیالش هم نیست که این کار دقیقاً عینِ، و نه مصداقِ، خودِ تولیدمثلِ قاصدک‌هاست. و عین خیالش هم نیست که اگر این پره‌های قاصدک با چمن خاکستری و نامعلومِ آینده هم‌آغوشی‌های لطیف‌ای بکنند، ممکن‌ست باردار بشوند! و بارشان را به زمین بدهند. و من در آینده باز یک روز صبح بیدار بشوم؛ و ویدا…

ریچارد پِرسُنال‌ترینِر خوبی است. ریچارد مُرده‌ترین پرسنال‌ترینر دنیاست اصلاً. مگر پرسنال‌ترینرها چی‌شان از سرخ‌پوست‌ها کمترست که نگوییم پرسنال‌ترینر خوب، پرسنال‌ترینر مُرده است؟

هدف آینده‌ی ریچارد برای من، با هدف آینده‌ی من برای خودم، تقریباً در یک راستا هستند به‌خوبی. و این خیلی مهم است؛ وقتی با یک پرسنال‌ترینرِ مُرده در سان‌فرانسیسکو کار می‌کنی. گرچه ریچارد خیلی بیشتر از من به status quo نه می‌گوید، اما مسئله‌ی خاصی نیست. می‌گذارمش به حساب push the limits ای که همه‌ی پرسنال‌ترینرها می‌کنند. مهم این‌ست که بدن بکشد. مهم این‌ست که زیر فشار پاره نشود. مهم این‌ست که هر بار به‌تر از دفعه‌ی قبل باشد. و تمام آهنگ‌های راک معاصر کوئین هم در پس‌زمینه پخش بشود!

ریچارد ولی یک‌سری چیزها را به‌شوخی می‌گیرد. یا شاید برایش مهم نیست. یا شاید به حساب حماقت‌های شخصی و یک‌نفره‌ی من می‌گذارد. یا… یا شاید هیچ‌وقت توی چشم‌های من نگاه کرده… اصلاً.

راستش، باید همیشه آگاه باشم که ریچارد برای من «ریچارد» است؛ اما من برای ریچارد، شاید، «یکی از همه»، باشم. حقیقت غم‌انگیزی که می‌توانم سال‌ها در ناباوری‌اش تلاش کرده و کوشا باشم. همین هفته‌ی پیش بود که ریچارد گفت: نویسنده‌ها باید بیش از آن‌که تو-نقش-برو های خوبی باشند، دروغ‌گوهای خوبی باشند.
حتی به خودشون.
مخصوصاً به خودشون.

16:42 شنبه، 18 جولای 15

از موضع ضعف یا قدرت، مهم نیست، دیشب پاشا بعد از این‌که کمی با زن رقصید آمد نشست کنارم و گفت «قدیما آدما راحت‌تر مهربون بودند…»

زن که راه می‌رود باد می‌آید.
و باد به صورت من می‌خورد.
و من مقابله می‌کنم که به گذشته برگردم…

گذشته.
:
ویدا مستقیم تا سانتیاگو رفت. من یک‌بار که حمام بود و گفت از توی کیف‌ش تیغ سبز همیشگی‌اش را ببرم بهش بدهم، دیدم بلیط سریع‌السیرش را.

من خودم یک زمانی قطار زیاد سوار می‌شدم. زیاد که نه؛ ولی در حدی که فرق قطار سریع‌السیر با قطار عادی را بفهمم. و یک‌بار هم رولرکوستر سوار شدم. از قطار عادی راحت می‌شود پیاده شد — در هر ایستگاهی که بخواهی. از قطار سریع‌السیر هم می‌شود پیاده شد. اما رولرکوستر، خداییش، کمی سخت است.

ویدا سوار رولرکوستر نشده بود. اگر هم می‌گفت، دروغ می‌گفت. ویدا دروغ می‌گفت. ویدا وقتی به خودش به‌این‌راحتی دروغ می‌گفت؛ من، چه انتظاری…؟

.

من در دنیاهای موازی، از قطارهای موازی پیاده می‌شوم؛ و با آدم‌های موازی خداحافظی می‌کنم. و در شب‌های موازی مسیرهای موازی‌ای را طی می‌کنم که همه‌شان به خانه منتهی می‌شود. (از نظر ریاضیدان‌ها هم قلباً زمین گرد است.) جمیع هنجار و ناهمگون‌ای از خودم می‌شوم. و به خواب می‌روم.

دیشب در ۲ تا از ۵ تا خواب موازی بازنده شدم. یکی‌شان تقریباً به تساوی کشید. یکی‌شان اقیانوس داشت و گنجینه‌ای از کلیدواژه‌های منتهی به الئو. و یکی‌شان هم سهم همیشگی ویدا بود. خود ویدا بود این‌بار که در من لگد می‌زد. ویدای درون‌ ِ کودک درون ِ من. یعنی هر چه‌قدر هم که متهوع بشوم، دو نسل طول می‌کشد که ویدا را بشود بالا آورد. امید به‌زندگی من ۴۵ و نسل بعدی را ۵۵ فرض کنیم؛ یعنی ۱۰۰ سال طول می‌کشد که من تصفیه بشوم.
بعد چه‌طور زن به من تنها در ۳۵ ثانیه می‌گوید که باید ویدا را سپری کنم؛ و به من ۲۵ ثانیه فرصت می‌دهد؟
همین فرانچسکوهای متنوع و متعدد هستند که با مدل‌های موی مختلف (و آموزنده) و لباس‌های شیک، کف انتظارات از مفهوم عشق را در حد همان جلسه‌ی یک ساعت و نیمه‌ی اوّل پایین می‌آورند. بعد من می‌رسم و از من انتظار دارد تمام خانه را از مفاهیم آغشته به فرانچسکو بزدایم. فرانچسکوهایی که در گوشه گوشه‌ی جای‌جای این دیوار متخلخل و چسب‌ناک رسوخ کرده‌اند. و من دلم به‌حال ناخن‌های خودم می‌سوزد. دلم به حال دست‌های خودم می‌سوزد. دلم به‌حال دیوارهای مشترک خودم می‌سوزد. و تکه‌های فرانچسکوی بنفش آویزان از دیوار… بعد زن برای من از مفاهیم عبور کردن، بزرگ شدن، گرگ شدن، سخت شدن، لایه‌لایه‌لایه‌لایه شدن و بین لایه‌ها را ایزوگام و چسب آکواریم کردن، و سایر درنده‌خویی‌های دفاعی شخصی، مفصل تعریف می‌کند. و من سعی می‌کنم روی خود زن تمرکز کنم، نه فریادهای تکه‌های بنفش فرانچسکوی ته‌ریش‌دار و مستأصل روی دیوار. الئو خیلی خانمی و خویشتن‌داری ورزید که نگذاشت من سال‌ها بفهمم که استیصال واگیردار عمودی است. «عقده» شاید واژه‌ی اووریوزد شده‌ای باشد برای توصیف‌ش. تمام ناخودآگاه را در بر می‌گیرد و بعد شخص مستأصل ناخودآگاهاً و جبراً مقهّر می‌شود به این‌که برود بالا و بتواند شخص بدبخت دیگری را در آینه‌ی بدبخت دیگری گیر بیاندازد و مجبورش کند به اجرای نمایش تک‌پرده‌ای ِ «استیصال». من یک‌زمانی درگیر تئاتر بودم. این‌جور تک‌پرده‌ای‌های مونولوگ خوراک آماتورهای پراشتیاق است. سه بار به‌سرعت برق و باد از روی دیالوگ می‌خوانند و از برش می‌کنند. بعد می‌روند به به‌ترین و طبیعی‌ترین نحو ممکن جلوی صندلی‌های خالی زار می‌زنند. تک‌پرده‌ایِ استیصال.
فرانچسکوهای ویرجین فلسفی و آماتور و مشتاق برای استیصال. و زن که نگاه می‌کنند . خنک می‌شود و من آتش روی گونه‌هایش را به نشانه‌ی رضایت و ارضای تدریجی می‌بینم. زن. مفهوم خود زن که تنها با یک واژه می‌شود بسیار مختصر و غنی معرفی‌اش کرد: زن.

ویدا زن نبود. یعنی بود؛ اما هنوز به‌درجه‌ای که تمام رفتارهایش را بخواهد زنانه بکند نرسیده بود. اما شد.

من ویدا را تبدیل به زن نکردم. ویدا خودش از قبل بود. اما لزومی نمی‌دید بخواهد مسیر را تمام کند. همان بغل‌ها پارک کرده بود کناری و داشت با من گل می‌گفت و گل می‌شنفت. که ناگهانش موبایلش زنگ زد و پا شد و برآشفت و رنگ‌ش عوض شد و خداحافظی گفته نگفته، سوار شد و گازش را گرفت رفت.

رفت.
و فکر کنم الآن‌ها دیگه کامل زن شده باشد. کامل دیگر نشسته باشد و زنانگی بکند. در ادامه‌ی زندگی‌اش هم بیش‌تر و بیش‌تر زن خواهد شد و بقیه‌ی ناغافلان عاشق را به صراط مستقیم زنانگی هدایت خواهد کرد. نمی‌توانم بگویم «زنانگی زودرس» چون در تاریخ بشر خیلی چیزها خیلی بارها عوض شده. حتی در همین دو سه دهه اخیر خیلی تحولات بوده. اما در من، وقتی نگاه می‌کنم، ویدا شاید همان موقعی که باید زن شد. وقتی تنها و دقیقاً یک دهه وقت دارد. و یک دهه‌اش از همان آخرین بوسه با من، شرووووووووع، شد!

من با زن گم می‌شوم. زن دم در ایستاده. زن صدایم می‌کند. و من راه دیگری ندارم که بروم.
اما هنوز آرزوی فرار و پرواز را دارم.
از در که گذشتم، سریع بال‌هایم را در می‌آورم و پرواز می‌کنم.

22:56 پنجشنبه، 16 جولای 15

ویدا در دنیای خودش بود.
من ویدا را به دنیای خودم آوردم.
من ویدا را..
من،
ویدا،
را
.

بعد شب‌هایی که به ماه نگاه نمی‌کنم و نیمه‌ی تاریک ماه پشت ابرهای مشغولیات روزمره‌ام نادیده گرفته می‌شود، ماه دلش می‌گیرد. بعد از دل‌گرفتگی ماه شب می‌پرم از خواب و می‌روم توی بالکن و تا دم صبح زیر نور ماه می‌خوابم. مشغولیات من و هرچه من را دور از خودم نگه می‌دارد، توجیه کافی‌ای نیست. من به ماه بدهکار نیستم؛ ماه اما آرامش من است. و دریاچه. و شهر.

ویدا این‌ها را می‌دانست، آیا؟ ویدا در دنیای خودش… ویدا در دنیای من… همان ویدا که جنس نگاه‌ش به ماه را هم از یاد برده‌ام…

پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا بی‌تابی می‌کرد.
پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا من را می‌خواند.
پنج‌شنبه‌ها بود که ویدا با من زیر نور ماه گم می‌شد.
پنج‌شنبه‌ها…

هم ماه گاهی می‌رود، هم ویدا دیگر غبارش را هم دریاچه به‌یاد نمی‌آورد.
اما این پنج‌شنبه‌ها…

حتی حالا که ویدا گم‌شده هم،
پنج‌شنبه‌های دنیای من با پنج‌شنبه‌های دنیای ویدای درون من، بدجور نافرم تلاقی پیدا می‌کنند.
و هر پنج‌شنبه که به‌خیر می‌شود، من چشمانم را می‌بندم.

ویدا اگر زنده بود الآن چند ساله بود؟
ویدا اگر زنده بود الآن چند شنبه بود؟
ویدا اگر…

من آدم شکاک و خیال‌باف‌ای نیستم دیگر. اما ترجیع‌بند موزون و تخیل‌برانگیزی است «ویدا اگر…».
اگر ویدا اگر…
اگر…
ویدا…

امضا: من و ماه و یک پنج‌شنبه‌ی دیگر از یک جولای دیگر.

02:22 پنجشنبه، 9 جولای 15

یادم هست شب آخری که فردایش قرار بود راه بیافتیم به سمت تیخوانا، وقتی وسایل‌مان را جمع کردیم و چمدان‌ها را بستیم و من بلیط‌ها را گذاشتم روی چمدان‌ها که صبح نخواهیم دنبال‌شان بگردیم و چراغ را خاموش کردم، ناگهان ویدا طوری با تمام وجود من را بغل کرد که حس کردم واقعاً دارد با تمام وجود من را بغل می‌کند. برای من‌ای که خیلی چیزها از ویدا دیده‌بودم، شک کردن در این مقوله برایم بسیار ساده‌تر از شک کردن در مرز بین ایمان به آفرینش مطلق یا تکامل مطلق در خلق نسل بشر بود. ویدا در ظاهر همچین آدمی نبود. اما آن‌شب طوری مملو از احساس بود که من واقعاً باور کردم. بعد که من دستم را دور تن‌ش و موهای لخت‌ش حلقه کردم تا راحت‌تر به من بچسبد، کاملاً حس کردم که بچه‌ی درون شکم ویدا هم دارد هردوی ما را بغل می‌کند. همان‌جا بود که مطمئن شدم که بسته‌شدن نطفه‌ی این بچه به‌هیچ‌وجه تصمیم (یا واقع‌بینانه‌تر بگوییم «کار») اشتباهی نبود. نه هرگز نبود. هرگز.

البته این قضیه، جریان رفتن به تیخوانا را منتفی نمی‌کرد. من اگر فقط دو بار دیگر در عمرم همچین چیزی از ویدا می‌دیدم با صراحت اسمش را می‌گذاشتم «سندرم شب قبل از صبح روز بعد». واقعاً ویدا هرگز چنین آدمی نبود. یعنی حداقل برای من نبود. اما آن‌شب خیلی واقعی بود. آن‌شب من خیلی مطمئن شدم که از خیلی تصمیماتم هرگز پشیمان نمی‌شوم. آن‌شب ویدا وارد کلاب کسانی شد که من لازم نبود برای ارتباط برقرار کردن باهاشان در ده سال آینده از هیچ ماهیچه‌ای از بدنم و گلویم استفاده بکنم. آن‌شب ویدا بدون آن‌که تصمیم بگیرد یا برنامه‌ای بریزد، صرفاً و به‌راحتی، جاودانه شد.

شاید همین هجمه‌ی حجم ناگهانی بود که باعث شد من چیزهای زیادی از خود تیخوانا یادم نمانَد. جز این‌که تیخوانا هرچه که داشت و نداشت، باعث شد شب قبل از سفرش من با خیلی چیزها ازدواج کنم.
… و ویدا جزو آن‌ها نبود.

□ □ □

من به به‌دنیا نیامدن بچه‌ی ویدای سوم شخص احساس دین می‌کنم. اگر به‌دنیا می‌آمد می‌توانست خیلی انگیزه باشد. حداقل برای من — ویدا که …
و حالا که به‌دنیا نیامده، به‌دنیا نیامدن‌ش باید انگیزه باشد. برای نوشتن. برای خیلی تعریف‌کردن‌ها. برای گفتن همه‌ی چیزهایی که می‌توانست شبیه ویدا باشد. یا نباشد. اما هر چه باشد، چیزی از جنس لمس کردن و نگاه کردن و خندیدن باید باشد. چیزی از جنس ۹۰ درصد حس‌های پنج‌گانه. و نه حس ششم و فقط فکر. آن‌هم از جمله‌ی فکر‌هایی که من را بدجور می‌کند. مخصوصاً ساعت ۲ تا ۴ صبح.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدا باید خیلی چیزها بگویم. بگویم چه‌شد که من بی‌تفاوت نشدم و ساعت‌ها و ساعت‌ها با زغال موهای ویدا را نوازش می‌کردم تا حسابی لخت بشوند. بگویم چه شد که حالا که سال‌ها گذشته، هنوز خرده‌‌هایی از ریزه‌های جزئی زندگی هستند که بدجور گزنده‌گی می‌کنند — مثلاً خرید امشب و این‌که ویدا بلد بود با سی و شش دلار یک‌هفته مدام غذاهای خوش‌مزه بپزد. ویدا خیلی چیزها بلد بود. و چه‌قدر ساعت‌ها برای‌ش راجع به چیزهایی که بلد بود و خود‌آگاهی خاصی نسبت به بلد بودن‌شان نداشت روضه خواندم. و چه‌قدر مربع‌ها و مثلث‌ها و شکل‌ها برایش کشیدم در وصف چیزهایی که من می‌دیدم در ویدا و خودش عادت داشت چشم‌هایش را ببند تا سرش درد نگیرد. همه‌ی این‌ها و یک میلیون و سیصدهزار چیز دیگر، گزنده‌گی می‌کنند. من نمی‌ترسم — همیشه توی ساک ورزشی‌ام چسب زخم دارم. برای روح‌م هم وصله پینه‌هایی پیدا کرده‌ام. اما ته‌ش همیشه غم‌ناک می‌شود. و من اوج تلاش‌م این می‌شود که در دریاچه‌ی غم‌ناکِ مملو از اشاراتِ متنوعِ دقایقِ پراکنده‌ی زندگی تا جایی که می‌توانم طوری پارو بزنم که گرد دور خودم نگردم. گرداب ندارد، اما جاذبه‌اش در حد دیواره‌ی سیاه‌چاله‌های مکنده زیادست هنوز. برای من‌ی که از صخره خوب بالا می‌روم با دست‌هایم هم زیادست هنوز. و من تمام تلاشم این می‌شود که سعی کنم طوری پارو بزنم که حداقل چند روزی یا چند ماهی طول بکشد تا احساس کنم رسیده‌ام سر جای اول.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدای سوم شخص شده، هر بار که می‌رسم به اوج سربالایی‌های دریاچه می‌گویم/می‌نویسم که حتی اسم‌ش را هم انتخاب کرده بودیم! بعد به اسم صدایش می‌زنم و در تاریکی مطلق دریاچه ساکت و منتظر می‌نشینم تا باز یکی از اشارات-ماهی‌های گوشت‌خوار بپرد و تکه‌ای از من را بِکَنَد و با خود به عمق‌ها ببرد. دارم یاد می‌گیرم ترمیم بشوم؛ اما درعین‌حال انکار نمی‌کنم که حداقل هشتاد درصد از من (من ِ یک‌زمانی) حالا کف دریاچه دارد کم‌کم می‌پوسد — شاید هم آن‌قدر غلیظ است آن اعماق که حتی باکتری‌ها هم حالت تهوع به‌شان دست می‌دهد و من را نمی‌پوسانند. ویدا بلد بود سلول‌ها را سال‌ها زنده نگه‌دارد و بعد با دست خودش وقتی کارش تمام می‌شد، خداحافظی کند باهمه‌شان با یک اشاره. من هم گل‌چین‌ای از سلول‌های متنوع بودم شاید، آیا؟… هه! در تک‌تک اشارات دریاچه‌ هم باز اشاراتی هست. و این حلقه‌ی ریکرسیو فقط من را در عمق عمیق می‌کند. سیاه‌چاله نیست لامصب که ببلعد و خلاص‌م کند — فقط لایه لایه می‌برد پایین و پایین و پایین‌تر. باتلاق هم نیست. ساعت ۹:۰۷ صبح هر روز من را تف می‌کند توی حمام که حاضر بشوم.

برای بچه‌ی به‌دنیا نیامده‌ی من و ویدا قسمت‌های تلخ داستان را جدا می‌کنم که توی گلویش نپرد. بعضاً خیلی کوچک و خیلی نوک‌تیز هستند. و این اصلاً برای کودکان مناسب نیست. مخصوصاً کودکان به‌دنیا نیامده. و هم‌چنین مخصوصاً کودکان درون. یک‌بار حتی دیدم خودم که کودک درون ویدا از دیوار همسایه‌شان بالا رفت تا توپ‌ی که افتاده بود را پیدا کند و پرت کند سمت بقیه بچه‌های کوچه‌های قدیم. [کودک درون] من آن‌وقت فقط نشسته بود/م و نگاه می‌کرد/م. ویدا گاهی آن‌قدر بازی‌گوش می‌شد که من را پاک یادش می‌رفت. بعد خودش حس می‌کرد لازم‌ست به صراحت تمام یادآوری کند که یادش نرفته. اما همین صراحت را هم کم‌کم یادش رفت. و من عادت کرده بودم — من از رقص صداهای کودکانه روی لب‌های ویدا سرشار از سرور می‌شدم. لب‌های ویدا ولی جای امنی نبود.
هرگز.

یک صندوق پستی باید باز کنم با نام مستعار و رسمی «کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم شده». بعد همه‌ی نامه‌ها را به آن‌جا پست کنم. گور پدر خبرنگاری که یک‌روز سر از این ماجرا در بیاورد و همه‌ی نامه‌ها را باز کند و تیتر اخبار خاله‌زنک‌ی بکند و منتظر باشد که ترفیع‌ش زودتر می‌آید یا یک میلیون لایک جنگولک‌بازی فضولانه‌اش! به درک. اصلاً شاید آخرالزمان شد و با یک بمب‌ی موشک‌ی چیزی همه‌ی صندوق و نامه‌ها رفت روی هوا. به‌همین‌سادگی. به‌سادگی الفبای ساده‌ای که مجبورم به‌کار ببرم تا کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده بتواند راحت هضم کند. بچه‌ها بعضاً معده‌های خیلی کوچک و حساس‌ی دارند. آن‌قدر کوچک و حساس که اگر برای چند روز متوالی یادشان برود غذا باید بخورند، برخلاف آدم بزرگ‌ها خیلی زود تلف می‌شوند. و من دوست ندارم کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده‌ام/گم‌شده‌امان بخواهد تلف بشود و یک پسوند اضافه‌ی ننگ‌ین بیشتر به‌ش اضافه بشود که بیش از این انگشت‌نما‌ی خاص و عام بشود. همین.

یکی از خوبی‌های کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم‌شده این‌ست که دو دلیل مجزا و قاطع برای هرگز-بزرگ‌نشدن‌ش را هم‌واره در دنباله‌ی صفات الحاقی به‌ش یدک می‌کشد دائم. و همین کافی‌ست که تداعی کند کودک درون ویدا را تا اندازه‌ای. با این تفاوت که این‌بار تمام کوچه پر از پسرهای پلاستیکی نخواهد بود.

محتوای نامه‌ها روایت مضامین عرفانی جهان‌شمول‌ای نیستند که انتظار داشته باشم با جست‌جو کردن در اوج بی‌حوصله‌گی بتواند در ویکی‌پدیا و کورا پیدا کند. صرفاً حس‌های خاصی هستند که در جریان بوده. خود ویدا، اصلاً، یادم هست که قرن‌ها طول کشید تا اولین بار یکی از همین مضامین ناعرفانی ناجهان‌شمول را زمزمه کند.
مثلاً یک شب‌بخیر ساده. یا چیزی از این قبیل که ویدا هم با این‌که نمی‌فهمید و سندرم‌های‌ش صبح زندگی را به‌کام عالم و آدم تلخ می‌کرد، اما آرام می‌شد با شنیدنش. و متعاقباً ناآرام می‌خوابید گاهی با نشنیدنش. و بعد با بی‌قراری که بی‌دار می‌شد من را هم بی‌دار می‌کرد. یک وام عقب‌افتاده‌ی شیرین بود لالایی‌های نگفته‌ی من به ویدا. که یک روز رسید به سقف‌ش و باد عظیمی آمد و همه‌چیز را با خودش برد. یادم نیست ویدا آن‌شب‌ش آرام خوابید یا نه؛ اما یادم هست که در تیخوانا یک‌بار ویدا حسابی گریه کرد. آدم‌هایی که حسابی گریه می‌کنند معمولاً همان‌شب نیازی به شب‌بخیر ندارند. اما شب‌بخیر‌گفتن چیزی نیست که وجداناً بشود قائم به مفعول فاتحه‌اش را خواند. حداقل برای من نبود؛ حتی اگر برای ویدا بود. ویدا در تیخوانا گم شد. و هزاران فریاد شب‌بخیر من در مایل به مایل راه بین تیخوانا تا این‌جا هم. و فقط خدا می‌داند چند‌تاشان از تشنگی تلف شدند و چند‌تاشان آن‌قدر به صخره‌ها خوردند که بر اثر جراحات وارده دیگر کسی نشنید‌شان. اما هرچه‌ که بود، شب‌بخیرهای من ابدی شد برای کودک به‌دنیا نیامده‌ی گم شده. و بعد لالایی. هر شب. هر ِ هر ِ هر ِ شب؛ بی‌وقفه و قول!

گاهی این‌جا باران می‌گیرد ولی. و من با خنده‌ی شیطنت‌آمیز به دوست‌ی که چتر بهم تعارف کرد قبل از خروج می‌گویم که من عاشق راه رفتن زیر باران هستم! و با تعجب نگاه‌م می‌کند. خیلی مضامین عاشقانه هست در زندگی که برای من فقط وجهه‌ی سرخوشی دارد. زیاد. همین. مثلاً چند روز پیش بود که به‌سان کودک مبتلا به آسپرگر داشتم به آقای جیم عزیز می‌گفتم که احتمال معنای فلان چیزی که تعریف کرد از زندگی شخصی‌اش باید عشق باشد. و خندید. و من هم خندیدم. و من قرن‌هاست به بی‌گانه‌گی مفرط بین من و دایره‌ی اوور-ریتد شده‌ای از کلمات، صرفاً عادت کرده‌ام. همین.

نه امید، نه دین، نه انگیزه، نه آرزو، هیچ‌کدام دلیل دنده‌عقب آمدن‌های من در کوچه‌ی خاطرات نیست. هر که هم وعده‌ی تضمینی ارجاع به آینده در کنج‌های پس‌کوچه‌ی گذشته می‌دهد احتمالاً نمی‌داند که برخی از مشتریان شدیداً از چیزهای too good to be true پرهیز می‌کنند. برخی از مشتریان ویندو-شاپر‌های خوبی هستند صرفاً — در کوچه‌ی خاطرات. نه گشنه‌شان هست که با نگاه کردن به منوی خوراکی‌ها بخواهند تحریک بشوند، نه تشنه‌شان هست که بخواهند با لیسیدن چیزهای مرطوب دمی بیاسایند. فقط قدم می‌زنند. فقط قدم می‌زنند و تاریک که شد سوار قایق می‌شوند و پارو می‌زنند. آن‌قدر پارو می‌زنند که برسند زیر آن تکه ابری که در تمام تاریکی‌های شب دارد روی قطعه‌ی یکتا‌ای از دریاچه می‌بارد. چنین ابری هم احتمالاً از همان مسیری که ما آمده‌ایم آمده! وگرنه ابرهای مقیم اصولاً خیلی چیزها را take as granted می‌کنند لامصب‌ها و اهل این حال‌ها نیستند. : ) من قضاوت نمی‌کنم، اما برخی ابرها بدجوری در زندگی طعم آرامش را نخواهند چشید. آرامش‌هایی که در باریدن و باریده‌شدن هست، هیچ‌وقت در خشکی پیدا نشده و نمی‌شود. نقطه.

19:50 شنبه، 20 ژوئن 15

روی دریاچه را مه گرفته و ویدا خواب است و بچه‌ی توی شکم ویدا هم اصلاً خبر ندارد قرار نیست فرصت لمس تجربیات ما در این دنیای فانی را داشته باشد.

من توی آشپزخانه بودم که ویدا روی کاناپه خوابش برد. شب‌بخیر نگفتم. خسته بود حتماً. از سر تنبلی من هم نبود. شاید احتمالاً اصلاً من در ناخودآگاه‌م دوباره پلید شدم و دلم می‌خواست خودش با چشمان خودش بخوابد تا بعد من فرصت داشته باشم و ساعت‌ها زل بزنم به صورتش و عمیق بشوم. بعد سعی کنم از خلاقیت خودم استفاده کنم تا حدس بزنم بچه‌ی توی شکم‌ش چه‌قدر شبیه من و خودش است. آرام دستم را می‌برم روی شکم‌ش. و سعی می‌کنم سلام کنم با انگشتانم. اما آن‌طرف‌ها انگار همه‌چیز خیلی سرد است.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. روز اولی هم که دیدمش عجیب بود. هیچ‌وقت به حدی نمی‌رسد که من یک‌هو دستم را پس بکشم. اما همیشه غیرمعمولی است. گاهی که من احساس می‌کنم باید داغ، یا حداقل متوسط رو به داغ باشد، بالعکس کلی یخ است. انگار تازه از فریزر در آمده. انگار دارد با من از پشت یخچال‌های ویترینی مملو از تمام برندهای معتبر آبجو و نوشیدنی‌های نشاط‌آور در یک پمپ‌بنزین شلوغ و پرتردد در حومه شهر صحبت می‌کند و کارفرمایش قدغن کرده که به من به صورت مستقیم اشاره کند که درب یخچال را چه‌جوری باز کنم؛ اما در عین‌حال دوست دارد من هرچه‌زودتر درب کشویی یخچال را با دست راستم به سمت چپ بکشم تا هوای یخی که از دهنش خارج می‌شود حداقل به صورت من بخورد و روی گونه‌هایم فرود بیاید. و من هم به‌اندازه‌ی کافی جسور.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. و من احساس می‌کنم اگر یک ۱۰ یا ۲۰ درجه سردتر بود، بچه‌ی درون شکمش منجمد می‌شد و بعد دیگر لازم نبود نگران تلاش برای نیامدنش به این دنیای فانی و فان‌ای باشیم. اما خب از آن‌ور هم علی‌رغم این‌که ویدا خیلی جذاب شده با این هیکل جدیدش، اما مطمئن نیستم خودش هم دوست داشته باشد. شاید ترجیح خودش این باشد که همین ۱۰ الی ۲۰ درجه بالاتر از دمای یخ باشد بدنش و اجازه‌ی رشد به همه‌ی چیزهای درونش بدهد. حتی در سرمای طاقت‌فرسای پوست و رگ‌های بدن ویدا. ویدایی که روزی که من اولین بار دیدمش خیلی داغ بود.

ویدا می‌داند که بچه‌ی توی شکمش فرق بین لالایی و شب‌بخیر ساده و یک بوس کوچک با اشاره به کج کردن گردن و لب‌خند، را نمی‌فهمد. من هم تا همین چند وقت پیش فرق بین روزهایی که ویدا دامن می‌پوشد یا شلوار یا شلوارک را نمی‌فهمیدم. اما خب بعد فهمیدم همه‌ی این‌ها نشانه است — دریچه‌ای برای فهمیدن این‌که چه‌خبر است. این‌که امروز ویدا دوست دارد بدود یا دوست دارد آرام و سنگین فقط ساعت‌ها راه برود یا دوست دارد دوباره خودش را جذاب‌ترین دختر شهر جلوه بدهد — چیزی که خودش زمانی حتی ازش می‌نالید. دوست نداشت همه بفهمند جذاب است. آن‌قدر که بخواهد تعیین‌کننده باشد هم مقیّد نبود، اما خسته شده بود از این‌که در بزنند و در را باز کند و بعد از چند روز تصمیم بگیرد قفل در را عوض کند. حتی یادم هست وقتی نوبت من شد، همان اوایل رسماً به من گفت که امیدوارست دو سه روزه نباشد! و من خندیدم.

بچه‌ی ویدا ولی هنوز فرق بین خیلی چیزها را نمی‌داند. و ما تصمیم گرفته‌ایم نگذاریم هیچ‌وقت این فرق‌ها را بفهمد. ما فکر کنیم الآن فرصت مناسبی نیست. مثل همه‌ی وقت‌های دیگر زندگی، «زمان» را بهانه‌ی اول و آخر کردیم. من به ویدا نگفتم، ولی ته ته ته دل خودم احساس می‌کنم شاید این هم از مدل چیزهایی باشد که دیگر برنگردد. ویدا البته به چیزهای برنگشتنی اعتقاد چندانی ندارد. شاید چون همیشه جذاب بوده. و شاید چون تعریف‌ش از «یونیک» با من خیلی تفاوت دارد. یادم هست فقط یک‌بار به من گفت «یونیک»، آن‌هم وقتی فهمیدیم این بار چیز مشترکی که خلق کرده‌ایم از جنس آدم است. و خب البته حق هم داشت — یونیک بود. اما ویدا احساس نمی‌کرد که شاید اولین و آخرین فرصت باشد. حق هم داشت. اما برای من همه چیز متفاوت بود.

خیلی شب‌ها، مثل امشب، دلم خواست ویدا را بی‌دار کنم آرام و ببوسم و با شب‌بخیر مخصوص و قدیمی خودمان بخوابانمش. اما در دنیای ویدا، هیچ‌وقت برای هیچ‌چیز دیر نیست. و من باید احترام بگذارم به دنیای ویدا – هرچه‌قدر هم که با مفاهیمی که من در زندگی یاد گرفته‌ام در یک راستا نباشد. شاید اصلاً یکی از دلایلی که موافقت کردم با قضیه بچه و این‌که شاید واقعاً الآن زمان مناسبی نباشد، این بود که فکر کردم نبودن در هیچ دنیایی بهتر از بودن در دو دنیای متفاوت است. این‌که حس کردم موظفم پیش‌گیری کنم از رنج تمام ملامت‌های یونیک نبودن که یک انسان دیگری ممکن‌ست مجبور بشود یک عمر تحمل کند. این‌که فقط ده سال صبر کنم تا ویدا بفهمد خیلی چیزها در دنیا تمام هم می‌شوند.

گاهی احساس می‌کنم ویدا همیشه دارد می‌خندد ولی. احساس می‌کنم دمای بدنش به این دلیل جالب است که زیر تمام سلول‌های پوست‌ش یک عالمه لب‌خند خال‌کوبی شده. اما هیچ‌وقت جرأت نکردم خودم کنکاش کنم. با چشمانم یا دندان‌هایم یا زیر ناخن‌هایم. و البته این حق را هم به‌خودم ندادم هیچ‌وقت. هر چه که باشد انتخاب خود ویداست. من فقط حق انتخاب این را دارم که تمام تختم و ذهنم و روحم مملو از چه‌مقدار یونیک بودن بشود. همین.

غذای خودم را می‌برم توی بالکن و رو به مه‌های دریاچه می‌نشینم. دریاچه برای من یونیک هست. مه‌هایش هم. تک‌تک اتم‌های وجب به وجب مه‌ای که می‌آید و روی دریاچه‌ی یونیکِ من را، مثل یک لحاف نرم و مهربان، می‌پوشاند تا دریاچه کمی چشمانش را روی هم بگذارد هم یونیک است. دریاچه هم فقط یک‌بار – ولی عمیق؛ خیلی عمیق – می‌خندد و چشمانش را روی هم می‌گذارد. و من آرام آرام غذایم را می‌گذارم توی دهنم و سعی می‌کنم یادم باشد که باز نبلعم. باید یاد بگیرم همیشه خوب بجوم اول، بعد قورت بدهم.

که یک‌هو ویدا مثل یک روح نامرئی و پرازانرژی و خواب‌آلود از پشت می‌آید و با چشمان بسته دستش را دور شانه‌ها و گردنم حلقه می‌کند. بعد گردنش را می‌مالد به پشت گردنم و شروع می‌کند به گرم شدن و ذوب شدن. پوست ویدا همیشه جالب است. پوست ویدا وقت‌هایی که احساس آرامش کند، شروع می‌کند به گرم شدن. ویدا همیشه عجیب بوده و هست. و من فقط می‌دانم هیچ دست‌آورد جدیدی نخواهد بود اگر بخواهم این‌ها را مدام به‌ش بگویم. در دنیای ویدا خیلی هم «واژه‌»ها نمی‌رقصند. در دنیای ویدا فراز و فرودهایی هست که من هنوز واژه‌ی مناسب معادلی برایشان پیدا نکرده‌ام. شاید اصلاً تئوری عدم وجود یونیک بودن و تمام سندرم‌هایی که من به ویدا نسبت داده‌ام همه‌شان ناشی از همین تلاش ناشیانه‌ی من برای پیداکردن نگاشت یک-به-یک‌ای از مفاهیم انتزاعی و ناخودآگاه دنیای ویدا و روح ویدا به تعاریف کلاسه‌بندی‌شده‌ی خودآگاه دایره‌ی واژگانی مغز من باشد. به همین مزخرفی. و درست میان همین فکر این‌که من حق دارم باز تلاش کنم یا نه، لب‌های ویدا را روی گردنم حس می‌کنم. فکر کنم این وسط مسئله حق داشتن یا نداشتن، تسلّط، یا هیچ واژه‌ی قدرت‌ی و یک‌بُعدی‌ای نیست — باید یاد بگیرم راه رفتن در دنیای ویدا گاهی نیاز به کفش‌های مخصوص باله دارد. که معمولاً هم دست‌سازند. و من فقط می‌دانم و مطمئنم همیشه با عشق و پیچیدن باند سفید زخم به دور انگشتان و کف پاها، تا سرحد مچ، ساخته می‌شوند.

خون‌آشام‌ها دقیقاً در چنین پوزیشن‌ای لب روی گردن می‌گذارند و معمولاً هم چشمان‌شان باز است. رو به دوربین شاید. اما ویدا چشمانش بسته‌است. و معنایش این‌ست که یا ویدا خسته‌است، یا ویدا در اوج لذت است، یا ویدا خون‌آشام نیست، یا ویدا آن‌قدر سیر شده که فقط دوست دارد چیزی را به خالکوبی‌های زیر سلول‌های لب پایینی‌اش بمالد. چیزی که شاید در دنیای ویدا یکی از پیش‌شرط‌های لازم برای ارتقا به این درجه، نسبتاً نزدیک به همان مفهوم بی‌شرمانه‌ی یونیک بودن در دنیای من است. هر چه باشد انگار من رسیده‌ام. چه تک‌حذفی، چه تورنمتی، چه با لاتاری، من انگار رسیده‌ام؛ که دمای بدن ویدا به‌سان یک جام قهرمانی طلایی با دسته‌های روبان‌دار و برجسته، دارد به من اعطا می‌شود. و من فقط می‌دانم باید حس خوبی داشته باشم. و باید من هم به همه‌ی هواداران دست تکان بدهم و لب‌خند بزنم. مخصوصاً وقتی انگشتان ویدا دارد آرام آرام لَخت می‌شود روی بقیه‌ی سلول‌هایم.

هیچ‌وقت، راستش، به ویدا نگفتم که من را چه‌چیزهایی رنجانده. رابطه‌ی من و ویدا از آن مدل چیزهای دنیاست که ترجیح می‌دهم طبیعی برگزار بشود و در این جور قسمت‌هایش بیش از حد زور نزنم. ویدا باهوش است. و می‌ترسم گفتن خیلی از چیزهایی که قطعاً خودش باید بفهمد، توهین‌آمیز باشد به باهوش بودن ویدا. و مهربان هم هست. و شاید خیلی موقع‌ها ترجیح می‌داده که من بیش‌تر نرنجم که کارهایی کرده که من هنوز نمی‌فهمم. هرچه باشد، ویدا ویدا است.

باقی غذا را می‌گذارم برای پرنده‌هایی که صبح، خیلی زودتر از من، به عشق دریاچه بی‌دار می‌شوند. برمی‌گردم و ویدا را در آغوش می‌گیرم و تمام تن نازش را بلند می‌کنم با آرنج‌هایم و می‌برم سمت تخت. ویدا لب‌خند می‌زند. این لب‌خند‌های برونی و معصومانه‌اش هزار برابر دوست‌داشتنی‌تر از خالکوبی‌های زیر پوست‌ش است. و واقعی‌تر. مخصوصاً وقتی دست‌هایش هم دور گردنم است؛ آن‌هم نه به‌سان کمربند ایمنی — ویدا به من اعتماد دارد.
روی تخت سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام و با انگشتان‌م روی موهای لخت و بلندش برایش لالایی می‌گویم. این‌بار یک داستان جدید که از پشت گوش‌هایش با سه انگشت وسطی دست راستم شروع می‌شود. داستان انگشت‌هایی که یک‌شب در بوران‌ای از فکرهای عجیب، لای موهای لخت دختری که واقعاً یونیک بود گم شدند.

23:17 شنبه، 13 ژوئن 15

همان مرز باریکی که بین شجاعت و حماقت هست، بین نارسیسیسم و مازوخیسم هم هست. و امان از این مرزها که گاهی من بدجوری بین‌شان جهش می‌کنم. و این فقط اطرافیانم هستند که متوجه خروجی قضیه می‌شوند؛ وگرنه از دیدگاه خودم من هم روی ۳۶۰ درجه هستم و هم روی صفر درجه. و مادامی که دارم می‌رقصم دور خودم، برایم فرقی نمی‌کند مبدأ را چه‌کسی کجا تعیین کرده باشد.

همه‌ی زندگی ولی گرد نیست. من دیده‌ام که Care Takerها و Soul Suckerها چه‌قدر با هم فرق دارند. واقعاً دیده‌ام.

بی‌مرز یا بامرز، خطی یا گرد، من وقتی گم می‌شوم سال‌ها طول می‌کشد تا باز پیدا بشوم. بعد چندین سال اضافه‌تر هم طول می‌کشد که سعی کنم یادم بماند که چه‌قدر گم‌شدن و گرسنه‌گی و بی‌خوابی ناشی از آن، طاقت‌فرساست. و دو سال و نیم بعدش هم طول می‌کشد که همه‌ی این‌ها را با فشار آرنج و بازو به قسمت‌های تحتانی و ناخودآگاه مغزم فشار بدهم — که یادم بماند. اما بعد، در یک لحظه، ناگهان آن‌قدر احمقانه-جسور/جسورانه-احمق می‌شوم که برمی‌گردم به ۱۱ سال قبلش. و متأسفانه هنوز نه لاک‌پشت خانگی دارم، نه خرگوش؛ که بتوانم به این راحتی‌ها بفهمم دور زده‌ام.

جالب‌ست که «این بار ولی» یکی از زیباترین توجیه‌های حلقوی ارتجاعی رایج در چنین شرایطی است. که متأسفانه یا خوش‌بختانه، من بی‌شرمانه و OCD-وار حتی این توجیه را هم دریغ می‌کنم. من هرگز Soul Sucker نخواهم شد.

درون من یک باغ‌وحش هست. و من سالهای سال‌ست با این باغ‌وحش زندگی می‌کنم. و سالهای سال‌ست این باغ‌وحش در من زندگی می‌کند.

درون من یک گربه هست که گاهی گربه‌گی می‌کند — کش می‌آید، روی تخت ولو می‌شود، دلش می‌گیرد، بعد ساعت‌ها با وقار و آرامش خاص خودش از پنجره کمی بیرون را نگاه می‌کند. بعد برمی‌گردد روی تخت ولو می‌شود و سعی می‌کند تمام ناملایمت‌ها و ناپاکی‌های موضعی‌اش را کمی لیس بزند؛ بعد در کمالِ اتکا به کمالِ موضعیِ تازه کسب کرده‌اش، آرام ریلکسد کند خودش را روی تخت، روی پاهای من، روی هر جای معتمد ای، و بعد چشمانش را ساده ببندد و بخوابد.

درون من یک سگ هست؛ که گاهی پاچه‌ی خودم و بقیه را می‌گیرد. تقریباً همواره نیت‌ش خیر است. منتهی خروجی قضیه گاهی به زخمی شدنش و شل و پل برگشتنش به باغ‌وحش منتهی می‌شود.

درون من یک بُز کوهی ورّاج هم هست؛ که قوانین باغ‌وحش را به‌خوبی و بادقت یاد می‌گیرد و بعد خوب تقلید می‌کند. خودش البته گه‌گاه روی گلبول‌های قرمز و نرون‌های اعصاب من این طرف و آن طرف می‌پرد و حسابی سر خودش را گرم نگه می‌دارد. از نگاه بیرونی هم بسیار اکستروورت و مصمم به‌نظر می‌رسد. اما اتفاق می‌افتد که وقتی پایش می‌شکند ساعت‌ها و روزها به روی خودش نمی‌آورد و حتی سینه‌خیز هم شده، به فعالیت‌های روزمره‌اش ادامه می‌دهد. بعد بعضی شب‌های ناباور رو به ماه می‌نشیند و سعی می‌کند سلف‌آنالیز کند که دقیقاً از چه زمانی بُزکوهی به‌دنیا آمد و تا چه زمانی قرارست بُزکوهی بماند — به‌عبارت دیگر اگر تناسخ‌ای در کار است، آیا احتمال دارد یک روز صبح بی‌دار بشود و طی یک فریضه‌ی مسخ بسیار عادی، به هیبت یک انسان بسیار متوسط هبوط کند؟

درون من یک خفاش هم هست. که استعداد خاصی در تشخیص مغناطیس‌ها و تله‌پاتی‌ها و همه‌ی چیزهای عجیب غریب – که غالباً در نیمه‌ی شب از شبانه‌روز اتفاق می‌افتد – دارد. بعد مثلاً پنج صبح یهو پاهایش که از داخل به سقف جمجمه‌ام چسبیده است را باز می‌کند و شروع می‌کند آن‌قدر داخل کله‌ام پرواز کردن و خودش را به در و دیوار کوبیدن که من بی‌دار می‌شوم. بی‌دار می‌شوم و می‌ترسد. خفاش‌ها هم گاهی می‌ترسند. خفاش‌های داخل جمجمه‌ی من وقتی می‌ترسند همه رنگ می‌بازند و می‌ریزند روی زمین؛ پشت پلک‌هایم. خفاش‌های ساده و ترسوی عزیز.

درون من یک روباه هست؛ که گاهی هم‌زمان توجیه و سرلوحه‌ی همه‌‌ی علاقه‌هایم به تک‌نوازی‌های پیانوی یان می‌شود. همین دیروز بود اصلاً که سالی من را «روباه عزیز!» صدا کرد. و من خنده‌ام گرفت. نمی‌دانم از کی دقیقاً لوگوی باغ‌وحش ما نارانجی شده که من «روباه عزیز» خطاب می‌شوم. اما هرچه باشد، روباه عاشق تک‌نوازی‌های یان و کیهان است؛ بدجور و مصمم.

درون من یک جغد اخیراً پیدا شده. کسی نمی‌داند از کجا آمده؛ اما تا هوا تاریک می‌شود، می‌آید می‌نشیند و فقط زل می‌زند. آن‌قدر زل می‌زند تا من خوابم ببرد. و بعد هم‌چنان باز زل می‌زند. به یک نقطه‌ی ثابت دوردست. اوایل فکر می‌کردم قرمزی بالای گلدن‌گیت را دارد نگاه می‌کند. خواستم بهش پیشنهاد کنم که می‌توانم اگر خواست، یا اصلاً هروقت که خودش خواست، ببرمش گلدن‌گیت. اما فقط گردنش را چرخاند سمت من، لب‌خندی زد، پلک‌هایش را بست، صبری کرد توی صورتم و بعد گردنش را برگرداند دوباره سمت آن نقطه‌ی گم، و به زل‌زدنش ادامه داد. مطمئنم، حاضرم شرط ببندم یعنی، که موقع زل زدنش، درونش یک زالوی وحشی دارد جیغ می‌زند. اما بنده‌خدا بدجوری پروفشنال رفتار می‌کند. جغد پروفشنال گم‌نام و گم‌نگاه.

درون من یک باغ‌وحش هست. و آخرین باری که به کسی تور شخصی باغ‌وحش را دادم در یک رستوران سرخ‌پوستی بود. که چند وقت بعد طرف ناپدید شد کلاً. و کلاغ باغ‌وحش من یک‌بار داشت به همه می‌گفت که خودش دیده که طرف داشته تبخیر می‌شده لای جنگل‌های بکر و استوایی هسته‌ی آمیگدال باغ‌وحش…

حتماً یک اسم علمی دارد فاصله‌ی لازم بین هر دو زایمان. یک اسم روانشناسی هم احتمالاً دارد. یک اسم عامیانه هم شاید… احتمالاً همه‌ی این‌ها با یک پیش‌وند …-dead تبدیل می‌شوند به فاصله‌ی بین دو زایمانِ کودکِ-پیش-از-تولدِ-کامل-مُرده.

علمی و عامیانه‌اش را نمی‌دانم، اما واژه‌ی معادل روانشناسی‌اش برای کودکان مُرده احتمالاً به یک گپ بزرگ هم اشاره می‌کند. اصلاً روانشناس‌ها همیشه همین‌طور واژه می‌سازند. با نویسنده‌ها فرق دارند. نویسنده‌ها «لفظ» را برحسب لُختی و لَختی لازم برای لذت بردن از لحظه می‌سازند. اما روانشناس‌ها کمی عمیق و کاربردی نگاه می‌کنند. مثلاً اگر جایی گپ لازم است، حتماً در واژه قید می‌کنند — مبادا جاهل‌ای پیدا بشود و فردای سقط جنین‌ش بخواهد دوباره باردار بشود.

من روانشناسی و نویسندگی را دوست دارد. الزاماً هم دو سر یک خط، دایره، مثلث یا مربع نیستند این دو. اما فی‌الحال این روزها شغل شریف من شده تزریق وریدی امید به اطفالِ هنوز-زنده‌ی جانورهای باغ‌وحش فوق‌الذکر.

این وسط ولی انگار فقط جغد درون من است که درک می‌کند. طوری درک می‌کند که انگار همه‌ی کتاب‌های روانشناسی لازم برای آزمون ورودی پسادکترای بالینی را خوانده. و طوری مصمم به نقطه‌ی گُم نگاه می‌کند که ناخواسته ازش الهام‌ای لَخت و مه‌آلود ساطع می‌شود. من چیزی نمی‌گویم. فقط می‌نشینم کنارش و چشم‌های‌م را می‌بندم و هم‌گام می‌شوم. نقطه‌های گُم زیادی در زندگی هستند برای زل زدن. منتهی گام اول بارور شدن همیشه باور گم بودن است.

من آبستن تمام گُم‌گیجه‌گی‌های مضاعف این شهر هستم. منتهی صبورانه از جغد آرام‌ام تقلید می‌کنم. جغد آرام من هرگز برنامه‌ای برای آبستن‌شدن ندارد. کسی به عقیم بودن متهم‌ش نکرده. کسی هم نمی‌داند که آیا الزاماً از فوبیای شکسته‌شدن تخم‌های درون لانه‌اش توسط بچه‌جغدهای مُرده است یا چیز دیگری. کسی فکری نمی‌کند اصلاً راجع بهش. و همین کافی‌ست تا بهترین الگوی این روزهای من بشود — جغد گم‌نام ای که یک شب دیگر به جایی زل نزد.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.