خیلی زخم‌ها را،
با جای‌شان خاطره می‌سازیم و به‌شان کرم ترمیم‌کننده یا کانسیلر نمی‌زنیم…
انتظار نداریم دنیا، یا کارما، روزی جبران کند. ادعای خسارتی هم نداریم. صرفاً وقتی خیلی خیلی پیر شدیم، می‌توانیم این‌ها را نگاه کنیم،
بخندیم،
و زل بزنیم ساعت‌ها در چشمان هم؛
که چرا دنیا زودتر نگذاشت، ما
شبی مثل امشب را،
از زمستان بدزدیم و تا صبح
خود واقعیِ زخمی و مهیّج و بی‌دغدغه‌ی خودمان باشیم…

شماره‌ی ۱۴ بیداری؟

خوبیِ ترس بین موندن و رفتن و برگشتن
وقتی هر سه ترس‌ناک‌ن،
اینه که می‌تونی به یه میزان نرمالایزشده از ترس عادت کنی
و صرفاً لب‌خند بیشتری بزنی، به «نسبت».

چیزی شبیه اخبارهای وطنی،
که ته‌ش همین‌که زنده‌ایم، جای شادی داره.
و این آب‌دیده‌گی، درسته که غم عمیق و نهان هم میاره، اما به پوست‌کلفتی‌ش می‌ارزه.

اما اگه ۷۰ درصد مشکلات معیشتی، تقصیر فرهنگ نامهربون و خودخواه و بدِ نهادینده شده در ریشه‌ی آفاق جامعه باشه چی؟
اگه امید، سرابی برای کدر کردن آینه باشه چی؟
اگه شب‌هایی که من باز زیرپل خوابم می‌بره، حق واقعی و منصفانه‌ی من از این دنیا باشه چی؟ جواب همه‌ی آرزوهای نیویورک رو به کودن درون‌م و خانواده‌ش چی بدم؟

(همین می‌شه که گاهی تصمیم می‌گیرم شماره‌ام رو پاره‌کنم و خودم رو برای حداقل ده دوازده سال، به‌خواب بزنم.)