تنها؛
تنهای تنها.
تنهای لُخت…
تن‌های لُخت…
تن‌های لَخت…
تن‌های تنها…
تن‌های تنهای تنها.

دست‌تنها.
دستِ تن‌ها…
تن‌های دست‌دار…
تن‌های بی‌دست…
تن‌های بی‌دوست…
تنهای بی‌دوست…
تنها دوست…
تنها‌دوست.

تنها در خانه؛
تن‌ها در خانه…
تن‌ها در تهِ خانه…
تنها در ِ خانه…
تنها در در خانه…
درِ ِ تنهای‌ خانه…
در ِ تنهاخانه…
در ِ تنهای تنهاخانه…
تنها در ِ تنهای تنهاخانه…
تنهاخانه‌ی تنها.

واژه‌هایی که به‌سان کودکان بی‌قید و بی‌دغدغه تنها وظیفه‌شان رقصیدن است… و نمی‌دانند فقط چند ده سال دیگر باقی‌مانده تا وظیفه‌شان تنها‌رقصیدن باشد.
تنها، رقصیدن در تاریکی.
تنهارقصیدن، در تاریکی.
تنها‌رقصیدن در ذهن.
تنها‌رقصیدن در عمقِ تن‌های تاریک‌ای که در تاریکی به عمقِ دوست‌داشتنِ تنهایی می‌رسند.
تنها‌دوست‌داشته‌شدن.
دوست‌داشتنِ تنها شدن.
دوستِ تنهایی شدن.
عاشق تن‌های واژه‌هایی که تنها هستند شدن.

واژه‌ها جنس دارند.
واژه‌ها در تنهاییِ خودشان شاید جنس‌شان را نفهمند؛ اما در تنهایی است که جنسِ واژه‌ها واضح می‌شود کاملاً.
مثلاً همین «ایده‌آلِ» خودمان. در اوجِ تنهایی‌ست که ذات پلیدش می‌زند بیرون. مخصوصاً وقتی به‌هم نسبت‌ش می‌دهیم. مخصوصاً وقتی تن‌های‌مان کاملاً تنها هستند و حتی کلاه‌های روان‌شناسی‌مان را هم از تن برمی‌کَنیم و لُختِ لُخت، لَختِ لَخت، فقط خودمان می‌مانیم در تخت و اتهام‌هامان. گلوله‌هایی که سوراخ نمی‌کنند، اما کبود می‌کنند. و گاهی کبودی از سوراخ‌شدن دردناک‌تر است. و کبودیِ نفهمیده‌شدن خیلی دردناک‌تر از فهمیده‌نشدن است.

واژه‌ها گاهی همدیگر را می‌خورند.
واژه‌ها گاهی بدتر از انسان‌ها در نطفه کَنیبالیست می‌شوند. در ریشه. در دهان. در مغز. در سلول. در نِرون. یا حتی، حتی، حتی تهِ حلق.
واژه‌ها گاهی بدجور جنبه‌ی تنهایی را ندارند. در تنهایی، در سلول‌های انفرادیِ خودشان، وحشی می‌شوند. بدونِ ارتقاءِ جنبه‌ی مناسب، قدرت‌شان زیاد می‌شود. بعد کوبنده می‌شوند و به‌کوبندگی خودشان بدجور می‌بالند.
واژه‌ها گاهی، سلول‌ها را می‌کُشند.

واژه‌های تنهایی که هنوز وحشی نشده‌اند را دور خودم جمع می‌کنم. کنار آتش می‌نشینیم. هُرم. گرم‌مان می‌کند. گرم می‌شویم.
گاهی تنهایی‌های دورهمی دوست‌داشتنی‌ترین نوع تنهایی است. دقیقاً همان‌قدری لُخت می‌شوی که راحت‌ی؛ با علم به‌این‌که ته‌ش هم تنها می‌رویم همه‌مان. اما شاید کمی گرم‌تر. کمی هُرم‌‍یده‌تر. کمی آرام‌تر.
کنار هُرم گاهی می‌رقصیم. رقصیدن دور آتش همان حکم شرعیِ رقصیدن در تاریکی را دارد — اگر کسی نبیند، و به قصد لذت نباشد، حرام نیست. و واژه‌ها گاهی بین بغض، و حلال و حرام، ترجیحاً هر دو را انتخاب می‌کنند؛ مبادا در حالت نیمه‌مایع، سنگ بشوند.

واژه‌های خوب، دست در دست هم می‌دهند و می‌آیند.
مثل آبشارهای بعد از برف.
مثل همه آبشارهایی که روزی بالاخره می‌ریزند.
مثل همه آبشارهایی که می‌دانند خدا هرگز آمدن‌شان را متهم نمی‌کند.
و حتی،
شاید،
لب‌خند هم بزند…