04:22 چهار شنبه، 24 مارس 21

چرا فکر نمی‌کنی
برای نویسنده‌ی ناشی‌ای مثل من
به‌خاطر آوردن ریزِ جزئیاتِ رندوم‌ترین عادت‌های بسیار غیرارادی‌ات
– حتی بعد از این همه میلیون سال که از انقراض تو و خیلی چیزهای‌‍ت گذشته –
امری لاشیانه نیست؟

چرا فکر نمی‌کنی
برای نویسنده‌ی لاشی‌ای مثل من
این‌که هنوز هر شب قبل از خواب دست به دامان هیپوکمپس می‌شوم تا
در طی ۶ ساعت خواب پرتلاطم و ناممتدم، ارجاعی به رفرنس‌های ریز اشاره‌کننده به تو و هرچه از تو از دستم در رفته و نرفته و در گوشه‌های روزم حک شده، نکند،
امری ناشیانه نیست؟

چرا فکر می‌کنی
اگر هیپوکمپس و آمیگدال و همه رسوبات اُکسی‌توسین هم بگذارند
باز ممکن نیست شمع‌های اسماً بی‌بو
در تاریکی شب
بوی تو را بدهند تا باز من،
باز من،
باز من،
تمام ۶ ساعت را نفس‌نفس‌زنان و بی‌وقفه دنبال قطار بدوم و تو تهش
تو تهش،
تو تهش،
سر نازنین‌‍ت را از پنجره واگن دولوکس‌‍ت بیرون بیاوری و لای وزش ابتدای باد در انتهای موهایت، به [ته]ریش‌م بخندی
که آیدین عزیزم
اینجا از وقتی همزمان پر کشیدیم با/از هم، خیلی سال‌هاست که دیگر هیچ،
که دیگر هیچ،
دیگر هیچ،
هیچ،
هیچ،
هیچ شبیه
آشیانه نیست…

22:59 پنجشنبه، 28 دسامبر 17

ایگوی من
که می‌بینی این روزها بدجوری از سرِ گرسنگی پرده‌دری می‌کند،
دقیقاً بیست و اندی سال پیش پیش زخم معده گرفت.

تو نبودی
و ندیدی
که این روزها راست‌راست قضاوت می‌کنی همه‌ی چیزهایی که الآن به‌رویت باز شده.

ایگوی من،
خواسته یا ناخواسته، چیزی بین افتخار و اجبار،
پنیرِ متخلخلِ شله‌قلم‌کاری است که فقط می‌توانم از پشت ویترین بهت نشانت بدم. چرا که گاهی حتی با یک تماس هم می‌تواند سمّی بودن خودش را (همان‌طور که در مقالاتِ علمی و روانشناسیِ متعدد نوشته‌اند) برملا کند.

ببخشید.

باید یه لیست طولانی بسازم از فیلم‌هایی که توش دیالوگ «متأسفانه من حافظه‌ی قوی‌ای دارم…» گفته می‌شه، یا پتانسیل گفته شدن‌ش هست؛
بعد بزنمش روی ریپیت و همه‌ی این ۲۴ روز باقی‌مونده رو ۲۴ ساعته بشینم ببینم‌شون.

برای ثبت در پرونده می‌گم:
یکی از تهمت‌های دیگه‌ی من اینه که دنبال خودم توی جاهایی می‌گردم که به‌نظر شاید نارسیست‌مآبانه به‌نظر بیاد، اما حقیقتش اینه‌ که توی زندگی‌های قبلی‌م اونجاها من زندگی کرده‌ام.
و تو نبودی.
و زاویه‌ی این پنجره‌ها هم متفاوت بود.
و قبرستون‌هایی که توی خواب‌هام سر می‌زدم هم تعدّد کمتری داشت.
و سرمای اینجا هم،
و سرمای اینجا هم،
و امان از سرمای اینجا…

حق می‌دم بهت که خیلی طبیعی برگردی و بگی «مگه کسی مونده که بفهمه کسی هم رفته؟»

آدم یا می‌خوابه یا بیدار می‌مونه؛
من‌ای که می‌بینی سال‌ها در آلفا به‌سر می‌برم دارم جبراً بازپرداخت جریانات مغزی‌م رو می‌دم که بعضاً منجر به بازیابی و آپ‌سایکلینگِ همه‌ی شمع‌هایِ مجازی‌ و غیرفیزیکی‌ای می‌شه که تمامِ این سال‌ها…

در آلفا،
جلوی آینه که می‌ایستم، مردمک چشمم گیج می‌شه. آینه‌ی ابدیتی‌اش تا عصب بینایی ته شبیکه شلوغ می‌شه، مبهوت می‌شه، و نهایتاً می‌ترسه.
قطعاً ایمپاستر مژه‌ها هم بی‌تأثیر نیستند این وسط.

آلفا، نت‌فلیکس، و زیر دوشِ آبِ بیش‌ازحد جوش، تنها سه جایی هستن که راحت می‌تونم گم بشم. هر بار هم که بی‌دار می‌شم یا فیلم تمام می‌شه یا نفس‌ام از بخار حمام بالا نمی‌یاد، توی طبقه‌ی ارایوالِ ترمینالِ بازگشت به این دنیا کمی مکث می‌کنم. راستش گاهی خوشحالم و گاهی نه. خوبی‌ش ولی اینه که می‌دونم با همین یه چمدونِ مختصرِ توی دستم می‌تونم تا سفر بعدی سر کنم.

این وسط فقط باید حواسم باشه موبایلم،‌ کردیت‌کارت‌هام، و هیپوکمپس‌ام رو جایی گم نکنم.

راستش، چمدون‌م بهانه‌است؛
شاید، خیلی زود بی‌دار بشم.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org