تمام ماضی‌های التزامی زندگی را گذاشتم روی طاقچه.

پست‌چی داشت رد می‌شد. این طرف‌ها چون واقعاً مقرون‌به‌صرفه نیست، پست‌چی هفته‌ای یک‌بار فقط رد می‌شود. من آخرین نامه را نصفه نوشته بودم اما مطمئن نبودم که باید بفرستم‌ش یا نه. پست‌چی ولی اگر می‌رفت همه‌چیز یک هفته عقب می‌افتاد. مردّد بودم. یک‌هو دویدم بیرون و دعوت‌ش کردم بیاید یک چایی بخورد.

موقع آمدن تو بلد نبود و پایش را روی لاشه‌ی پرنده‌ای که هفته‌ی پیش توی جاده مرده بود و له شده بود گذاشت. عذرخواهی کرد. گفتم مُرده‌ست؛ ولی باز معذّب بود. نه به خاطر پرهای لای کفش‌ش، به‌خاطر حس منقلب‌تر کردن چیزی که کارش از انقلاب گذشته. اشاره کردم می‌تواند روی صندلی‌های چوبی بنشیند. کتری داشت می‌جوشید.

همین‌طور که ازش سؤالات بی‌ربط می‌کردم تا وقت را بُکُشم، آمدم سمت کاغذ و نگاهی انداختم. آخرین جمله‌اش حتی کامل هم نبود. و من عمراً نمی‌توانستم در چنان استرس‌ و تعجیل‌ای تکمیل‌ش کنم و به جمع‌بندی برسانم. آن‌هم نامه‌ای که قرارست به‌دست تو برسد. تویی که همه‌ی ریپلای‌های‌ت یا در ظاهر، یا در باطن، یا هم در ظاهر و هم در باطن، فقط فاک‌ یو است و بس. همین. جمله‌ی آخرش فعل هم نداشت حتی.

گفتم برود توی آشپزخانه هر مدل‌ای که دوست دارد بردارد و بریزد. خیلی عادی‌تر از چیزی که فکر می‌کردم گفت «باشه» و با قضیه کنار آمد. یا خیلی روح بزرگی دارد، یا دفعه‌ی اول‌ش نیست. دفعه‌ی اول‌ش نیست که کسی برای پتج دقیقه بیش‌تر وقت اضافه این شکلی سرش را گرم می‌کند. دفعه‌ی اول‌ش نیست که کسی برای پنج دقیقه بیش‌تر وقت اضافه برای جمع‌بندی کردن … برای جمع‌بندی کردن آن‌چه به تو… تو… تو و همان ریپلای‌های همیشگی. فقط.

مستقل از قسمت نوشته شده‌ی جمله، یک «[سه نقطه] ولی تو خواستی» تهش می‌گذارم. هر چه بود، حتی اگر انتخاب من بود، ولی خواست تو بود. نمی‌خواهم تقصیر را تقسیم کنم؛ اما کسی که دارد به پست‌چی چای می‌دهد الآن من هستم.

پست‌چی بی‌مقدمه یک‌هو رو می‌کند به من و می‌گوید که سعی کنم از دهان نفس بکشم! می‌گوید که صدای نفس‌هایم خیلی بلند است. من اصولاً با کامنت‌های رندوم از آدم‌های رندوم مشکلی ندارم؛ اما این یکی کمی سنگین‌ست هضم کردنش. دهانم را کمی باز می‌کنم تا بهتر تسلیم شوم موقع هضم‌کردن. فکر کنم بخندد که انقدر تسلیم‌پذیر شده‌ام. مسلّماً شده‌ام.

برایش دست تکان می‌دهم و برمی‌گردم تو و همین‌که در را می‌بندم به پشت در تکیه می‌دهم. می‌دانم تا هفته‌ی دیگر کسی قرار نیست بیاید این‌جا در حدی که چای لازم باشد بخورد. من آدم عقده‌ای‌ای نیستم؛ یعنی قرار نیست باشم؛ اما دلم می‌خواهد اول کلی با بینی نفس بکشم و به صدای سخت نفس‌هایم گوش بدهم، بعد یک نفس عمیق بکشم و رو به تاریکی داخل اتاق لب‌خند بزنم.

کاش می‌دانستی هنوز در هر نفسِ من ذره‌ای از دی‌ان‌ای تو هست که در فضا رها می‌شود. و از مزه‌ی دهانم، این‌صبح‌ها که بی‌دار می‌شوم، می‌توانم بفهمم دارد کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شود. هم‌چنان و هنوز… و تو خواستی. و تو می‌خواستی. و تو باید می‌خواستی. ولی تو باید می‌خواستی. ولی تو می‌خواستی. ولی تو خواستی. ولی تو انتخاب کردی. ولی تو باید انتخاب می‌کردی. و تو باید انتخاب می‌کردی. و تو انتخاب می‌کردی. و تو انتخاب کردی.
ماضی ِ هوش‌یار‌آنه‌ی التزامی.