باز هم می‌گویم،
ننوشتن گاهی قدرت‌ش بیشتر است. سدّی که رخنه درش نباشد، با شدت بیشتری می‌تواند منفجر بشود، سیلی بشود، و رود خروشان جدیدی بسازد بر خشکی‌هایی که دست نیافته می‌نماییده‌اند.

سگی هم که می‌نویسد، گاز نمی‌گیرد.

و اصلاً همین نوشتن، به مثابه زیبایی‌آفرینی با فریادهای رمزگذاری‌‌شده، است که باعث می‌شود تلاش‌م برای بقا را دوست داشته باشم.

نمی‌دانم این روزها، در دنیای تو، چندشنبه‌ست؛ اما در دنیای مغز گم‌گشته‌ی من، هنوز پاهایم از برف‌های سرِ میرداماد خیس‌ند…

من،
راستش صراحتاً گاهی
تمام شب را در امتداد تاریکی‌های شلوغ میرداماد با بوی کریس‌دی‌برگ سپری می‌کنم.
بعد
خودم را باز کنج یکی از همان پرایدهای خطیِ گرم جا می‌دهم،
و تا مقصد می‌خوابم.

من
گاهی مقصدم را گم می‌کنم. (خاصیّت غربت‌نشینی و نداشتین خانه‌ی ثابت است، شاید.)
بعد
روزها طول می‌کشد تا باز خودم را پیدا کنم و به نزدیک‌ترین حبل‌المتینِ معقول و موجه‌بودن (فرار از نادیوانگی) چنگ بزنم و در صراط‌المستقیم راه بیافتم باز.

من
گاهی از خون‌ریزی‌های درونی‌ام از خواب می‌پرم، تخت را بررسی می‌کنم که خشک است، و باز عریان‌تر و زخمی‌تر از قبل می‌خوابم.
بعد
هفته‌ها و ماه‌ها طول می‌کشد تا یادم بیافتد باز،
که برخی زخم‌ها، خوب نشدن‌شان حکمت‌ای است برای فراموش نکردن تمام چیزهایی که نمی‌کُشند، و فقط کمی آرام‌تر و سنگین‌تر می‌کنند.

می‌توانم به همه لب‌خندهای دروغین‌م را تحویل بدهم و خاکستری باشم،
می‌توانم به خودم لب‌خندهای دروغین‌م را تحویل بدهم و آبی تیره باشم،
می‌توانم نخندم و سرزنش بشوم که حتی همین هم که باز از حداقل «دوست»هایم، حداقل انتظارات را دارم، زیاد است؛ و قهوه‌ای سوخته باشم،
و یا
می‌توانم فقط در سکوت چشم‌های‌م را روی دریاچه بپرانم، تا تا خودِ اقیانوس بی‌صدا با باد بلرزند و تمام نرفته‌ها را راه بکشند… و سفید، و سپید، و کاملاً عاری از عظمتِ تمِ تمام رنگ‌ها، بی هیچ بیداری‌ای، چنان یک قو غوطه‌ور شوم در دروازه‌های خیال‌های ذهن سبک‌م.