23:49 چهار شنبه، 5 دسامبر 18

باز نوامبر را پریدم.
باز ماهی بود که پریده شد.
باز من آن‌قدر ترسیدم و درگیر ترس‌هایم و بی‌خوابی‌هایم شدم که یادم رفت برای گرم‌شدن گاهی همان هُرم ساده و دریاچه‌ای و بی‌غل و غش، ولو سطحی هم کافی‌ست.

خیلی از شب‌های نوامبر سردم بود. و ذهنم و دست‌هایم سردتر.

گربه‌ها
وقتی می‌ترسند،
یا رو‌به‌جلو با چنگال‌های بیرون‌آمده جیغ می‌کشند؛
یا اول حسابی فرار می‌کنند، بعد در نقطه‌ای نسبتاً دور برمی‌گردند و زل می‌زنند به چیزهایی که ازش گریخته‌اند.

آدم‌ها
نیز
گاهی
کاملاً همین‌طورند،
و فقط مدت زمان فرارشان گاهی به ده، بیست، یا سی سال هم می‌رسد.
اما هرچه‌قدر هم طول بکشد،
باز
وقتی آن‌قدر دور بشود که حس کنند دیگر امن است
برمی‌گردند و به عقب نگاه می‌کنند.

من
به‌سان گربه‌ی ترسیده‌ای از نیویورک،
از دور خیلی نگاه می‌کنم.
می‌دانم احتمال این‌که چیزی آن‌قدر بخواهد به من و زل‌های کاملاً محتاطانه‌ام توجه کند که تهدید حساب بشود بسیار کم است،
اما با این حال هوشیارانه فقط نگاه می‌کنم و
می‌کنم و
یاد تمام عابرهایی می‌افتم که برگشتند، نگاه کردند، دیدند فقط من و خود خودم هستم، و رد شدند.

جوجه‌تیغی درونم این وسط جمع می‌شود.
تمام خارهایی که پرتاب نکرده
و تمام ویش‌بون‌هایی که نشکانده…
تنها آرزویش شاید این روزها ریفیل کردن تیغ‌های جوانی‌اش باشد.
که آن هم باز اگه به ذات چندان نچسب‌ش نگاه کنیم، احتمالاً با سیصد تا تیغ بعدی هم کاری را از پیش نخواهد برد.

من،
گربه نیویورکی،
و جوجه‌تیغیِ غرقه در گذشته،
آروزهایمان را
روی طاقچه‌ی بارانیِ تهرانِ همان سال‌های قدیمی…

14:54 سه شنبه، 9 سپتامبر 14

از لیوان هم می‌ترسم.
و سایر اشیایی که وزن دارند و می‌افتند.

پریشب از خواب که بیدار شدم لیوان از دستم می‌افتاد. ریخت روی تخت. دوباره سعی کردم، نشد. از دست دیگرم کمک گرفتم.

نروهای لعنتی،
– به قول ادبیات مثبت‌اندیشانه‌ی این یانکی‌ها –
چلنجینگ هستند!

نروهای لعنتی،
چلنج جذاب‌ای با پروستات دارند
سی یا چهل یا هفتاااد سالگی!

نروهای عزیز لعنتی،
من را میهمان افتخاری تمام چلنج‌های مرحله‌ی یک‌چهارم ِ سی‌ساله‌گی می‌کنند.

من از لیوان‌های شیشه‌ای[ِ مُستَچلِّنج] می‌ترسم.

14:33 چهار شنبه، 24 نوامبر 10

سی و سوم آبان ۱۳۸۹!
لول…

نیمی از مغزم کار نمی‌کند. انگار که نیمی از عمرم را فراموش کرده باشد.
نیمه‌ی دیگر هم فقط شب‌ها خواب می‌بیند. تونی را در آغوش می‌گیرم دور از چشم دوربین مدار بسته. می‌فهمد یا نمی‌فهمدش مهم نیست؛ من گرم می‌شوم و ارضا؛ او هم … او هم … ارضا که [خودمانیم] احتمالاً نمی‌شود، گرم ولی شاید.
من در این شهر به داغی مشهورم.

نیمی از مغزم از تونی با مهربانی خداحافظی می‌کند. نیمه‌ی دیگر مغزم، تمام لاگ های نیمه‌ی دیگر را اووررایت می‌کند.

خالی
می‌خوابم.
تا صبح باز از درون داغ می‌شوم.
من به داغی‌ِ بی‌دلیل در این شهر معروفم.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.