نگفتم بهت، این وسط صدای کلاغ‌هایی که بالای سر قایق قدیمی ریچارد می‌چرخند من رو امیدوار می‌کنه.
نگفتم بهت، من پترن‌های خودم رو دارم کشف می‌کنم. بیا ببین — آپدیت‌کردن هُرم فقط سه و چهار شنبه‌های لعنتی عزیز.
نگفتم بهت، این وسط قراره هر سال یه زبون یاد بگیرم و بعدش برم با همه‌شون یکی یکی بخندم.
نگفتم بهت، این وسط اون قوس کمر بنفش روی پس‌زمینه‌ي کرمی چوبی/کاغذی رو یه روز پیاده‌سازی می‌کنم. روی بوم، روی کاغذ، روی گِل سفید رزین، روی حلقه‌ی تاریک و نقره‌ی سیاه بیست و چند میلی‌متری.
نگفتم بهت، این وسط من کلی شمع روشن ته دلم دارم. شب اگه بی‌دار می‌شم و بهت می‌گم «حالم خوبه، فقط نفسم نمی‌یاد» و می‌رم لب پنجره می‌خوابم که باد بره تا ته حلق و معده‌ام،‌ واسه وول خوردن اون شمعاس. یه رقص لایت و سکـسی‌ای اون ته دارن واسه خودشون. چهار و پنج صبح. وقتی حتی وروتزو هم خوابه.
نگفتم بهت، این وسط ذهن معیوب من هست که عیب‌هاش وقتی می‌زنه بیرون، دوتایی می‌شینیم می‌خندیم! بهش می‌گم نترس؛ ما از خودتیم! بهش می‌گم شل کن؛ درد نداره! بهش می‌گم رها کن؛ جای دوری نمی‌ره… می‌خنده و با اون لب‌خند مشکوک معصومانه آروم خودش رو ول می‌کنه… (اما هنوز نمی‌ذاره بهش دست بزنم.)
نگفتم بهت، نق و نوق‌های من رو باور نکن. درست می‌شه. این وسط نصف فلسفه‌ی تلاش، پیدا و جمع کردن خوراک برای اون بیست و چند میلی‌متریه هست. مگه نه؟
نپرسیدم ازت، «مگه نه؟»
.
.
.
نمی‌پرسم هم… می‌دونم تمرکزت به هم می‌ریزه و برمیگردی می‌گی «چی نه؟ …»؛ بعد من دوباره باید از اول نور و صدا و تصویر و حرکت رو ریستارت کنم، برم بیرون از در، دوباره خودم رو چرب کنم بیام تو.
نمی‌پرسم. تو آروم بخواب.
نمی‌پرسم. سکانس دور شدن تو رو به آفتاب خیلی قشنگه. فقط باید سعی کنم توی سایه‌ت از پشت‌ت دنبالت بیام جلو که ضدنور ایده‌آل داشته باشیم، نه که سیاه بشه…
نمی‌پرسم. آفتاب منتظر توست. و من …
من…
من و صدای کلاغ‌هایی که بی‌پروا و وقیحانه دور قایق ریچارد می‌چرخند…