نبودی و نشنیدی
که زیر تمام پل‌های خراب‌شده‌ی دنیا
– هر دو سر اقیانوس –
با تمام کولی‌های بی‌زمین و بی‌زمان
خندیدم، و
همه‌ی خشم‌ها و خنده‌ها و خواب‌ها و خیال‌هایم را
– که ته دریا، یا در جعبه نگه می‌داشتی –
امتحان کردم.

هر تکه‌ام در گوشه‌ای،
هر گوشه‌ام در دنیایی،
هر دنیایم در بُعد ناشناس‌ای،
پیِ توهّم‌های تکراری‌ام،
غرق…

تو،
قرن‌هاست
زیرآب
چشم‌هایت را بسته بوده‌ای؛
تا صحّه بگذاری بر این‌که ما از همان سال‌ها پیش «همو گم کردیم».
یادت هست،
محبوبِ منفورِ مغضوبِ من؟