گذشته بوی انتقام می‌داد،
حال، حالِ باحال‌ای نداشت،
و آینده آن‌طور که انتظار داشت برایش قطعی و مسجل نبود.

در سه‌راهی قرار گرفت و سعی کرد خودش را بیش‌تر از همه گول بزند.

و آن‌قدر معطل ماند و ماند و ماند تا همه خواب‌شان برد. بعد هم که بی‌دار شد کسی حوصله بازگشتن به عقب را نداشت دیگر؛ تاکسی‌های رو به جلو هم همه رفته بودند؛‌ حال هم که جای ماندن نبود. دیگر.

تلخ می‌شود گاهی
همین گذشته‌ی چسب‌ناک و خاطرات مبهم‌ی که نه آن‌قدر بدند که از سر نفرت فراموش شوند، نه آن‌قدر خوب‌ند که با ذوقِ لب‌خند‌ناک‌ای فراموش شوند…

سرد می‌شود گاهی
همین حالِ صد‌آشفته‌ی من و تویی که سردی‌ات تمام شب را بی‌داری می‌کشد…

دور می‌شود گاهی
همین آینده‌ی مه‌آلودی که قورباغه‌های مرداب همه‌اش از هراس و آشفتگی و بدبختی‌اش مدام زمزمه می‌کنند، می‌خندند، و خودشان را انگار خیلی مستثنی[تر از چیزی که هستند عمیقاً] می‌دانند لعنتی‌ها…

من اما،
در گوشه‌ای می‌نشینم.
از همه‌ی زندگی همین یک‌کار را خوب بلدم — که تنهایی یک گوشه بنشینم و خلق کنم ذهنیت‌های سیّال و خیال‌آلودم را، نوشته‌های مرموز‌تر از خودم را، و ثبت کنم تمام تجربه‌هایی که یادم نیست در کدام زمان و در کدام دنیا رخ داده، می‌دهد، یا خواهد داد.

تو اما گاهی،
در زمان خودت را گم کن.
سخت شاید باشد، اما به تجربه‌اش می‌ارزد!
سیب‌ای شو غلتان که خودش هم نمی‌داند روی کدام زمین فرود می‌آید — صرفاً از فرود و وزش سریع باد کنار ساقه‌ی باریک و تک برگ سبزش لذت می‌برد… (گرچه می‌دانم حتی اگر بگویم شعار نمی‌دهم هم، بوی شعار می‌دهد دهانم و دندان‌هایم. ببخش من را.)

ما شاید اما،
روزی،
جایی،
لحظه‌ای…