09:58 سه شنبه، 12 سپتامبر 17

یک قنات
در امتداد محور زمان
توی مغز من هست
که گاهی فوران می‌کند.

و من،
از کیفیت جزئیات چیزهایی که با خودش بالا می‌آورد
گاهی بدجور متعجب می‌شوم.

و همان بهتر که
فروید تا دقیقه نود عمرش
سیگار کشید و سرطان گرفت و مُرد.

نقطه.
بدویم.
باز.

09:57 پنجشنبه، 12 دسامبر 13

حدود ۴:۲۰ عصر
مثلاً سه‌شنبه(ی لاشی)
شریعتی تقاطع میرداماد یه ۲۰۰ متر جنوب‌تر، سمت راست خیابون
گرمای لاشی و آفتاب کج و تو-چشمِ تابستون
یک نوشیدنی نسبتاً خنک از یکی از این بغالی‌های خوشگل همون بغل.

من آخه چیکاره باشم که بخوام به مغزم «واقعیت» رو تفهیم کنم؟ این‌که الآن اونجا نیست. و از هر بُعدی حداقل ۱۸۰ درجه فرق داره با اونجا.
ترجیح می‌دم بذارم خودش بزرگ بشه…

بو و صدا و گرمای تاکسی‌های پل‌جناح، پل متروی کرج،
چرت‌های نیمه‌نیمه،
شب مایه‌ی آرامش،
به یادآوردن گذشته و تمام زمان‌هایی که از به یاد آوردن گذشته‌ترش احساس خوبی داشتم…

اوتوپسیکانالیز؟
بام؟ شیب؟ :‌|

عدم تعهد به اجتماع. اجتماعی. باور. باورهای اجتماعی.

افسانه‌های آذربایجان.

الئو،
قیچی هم با خودت بیار از ایران. یه قیچی نرم. که پاره نکنه، فقط آروم جدا کنه. می‌خوایم ببُریم بذاریم رو طاقچه. روشم یه دستمال بکشیم. و تا زمانی که قرار نبود دوباره همت رو از خروجی دهکده المپیک اول بریم صیاد بعد دوربرگردون بزنیم برگردیم یادگار، دست بهش نزنیم.

الئو،
می‌ترسونه‌دم خب…
داره بارون می‌یاد و گِلیه همه‌جا.
بوی بخاری ماشین خودم.
و تویی که همیشه گریزون بودی.
و احساس گناه از خرید کردن توی شهرک غرب.
و نصایح فرشته خانم.
می‌یان و می‌رن…

الئو،
مغز معیوب من داره کم‌کم کنترل اوضاع رو به‌دست می‌گیره. کاملاً هم عقده‌ایه! و قشنگ داره عقده‌هاش رو تخلیه می‌کنه لامصّب… آفتاب رو نمی‌غروبونه، فقط جاش رو عوض می‌کنه طوری که توی چشم من باشه همیشه. طرشت، آریاشهر، شریعتی، دهکده، … و من هی باید راه برم توی این گرما.
الئو،
تو ازش یاد نگیری ها! عقده‌ای بودن اصلاً خوب نیست. انتقام هم جالب نیست! حالا یه چیزی بود گذشت رفت؛ دیگه چرا هم‌ش بزنیم که بدتر بوش …؟!

الئو،
با خودت،
از ایران،
کمی «حال» بیار…
حال ِ استمراری در حال.

19:13 سه شنبه، 7 آگوست 12

پرسید «این عکس مال کِی‌‍ه؟»
گفتم «هفت هشت ماه پیش»
گشت و صفحه‌ی ۱۳ رو آورد و گفت «این مگه مال ۲۰ ماه پیش نیست؟»

خواستم بگم «از مغز معیوب من چه انتظاری داری؟»، اما سرم را پایین انداختم و رفتم ۱۰ چوق دادم یه عکس جدید گرفتم.
.

باید حواسم باشد به قول سید. همه‌جا دیوار و موش دارد. نباید فایل بشود که مغز من معیوب است. من در DS-160 اعلام صحت کامل کرده‌ام!

00:30 چهار شنبه، 6 ژوئن 12

مغز معیوب من
تمام خاطرات را، به سان یک نوار تیپ ویدئویی با کیفیت کاملاً محو و مه‌آلود ضبط می کند — سیکوئنشیال اکسس؛
بعد کاملاً ناخودآگاه، گاه و بی‌گاه، کاملاً رندوم یه چیزهایی ازش را پخش می‌کند پشت چشمم — رندوم اکسس.

آن وقت من می‌مانم و جزئیات احساسی نویزهای مه‌آلود وارده؛ که آیا این‌ها حقیقی‌اند یا زائیده‌ی تخیل. حقیقی؟ حق؟ عیقی؟ … برای ذهن معیوب و متخیّل من، تنها چیزهایی که می‌زاید حقیقی‌ند و الباقی وهم دیدگانش…

مغز معیوب من، شب‌ها که من را می‌خواباند، آن‌قدر با خودش و جای‌جایش به‌صورت کاملاً رندوم عشق و حال می‌کند که تا صبح، چندین مگ خاطره موهومی می‌زاید.

01:18 یکشنبه، 5 ژوئن 11

حکایت نابخردی و نفرزانگی‌ست…

(باید مغزم را موقع خواب (ولو چُرت عصرانه) الزاماً هایبرنیت کنم؛ استندبای جواب نمی‌دهد، همه‌ش قیژ قیژ صدا می دهد)

حکایت نابخردی و نَبرسیدن‌ست، وقتی حتی احساس‌‍ت از کف اقیانوس هم رو به فراموشی دارد می‌رفته‌است…

23:53 جمعه، 20 می 11

باگیجی‌به‌موازاتِ‌زنده‌گی‌پیش‌راندن،
یعنی مصدرِ مضاعفِ شرح‌حالِ من‌ای که
با این‌که سه‌ساله که فول پارتنرشیپ مجدد دارم، از ۲۷ فوریه ۲۰۱۰ (می‌شه ۱۵ ماه پیش؟) تا حالا نخونده بودم نوشته‌هایت را!

به‌تر بگویم،
می‌دانی خودت هم که،
اگر سرزنش شوم، فرو می‌ریزم. اگر تشویق شوم، از واهمه‌ی این‌که می‌خواهی این بار یک ۱۰۰ امتیازیِ ۲۵ طبقه را از من [در من؟] فرو بریزی، سست می‌شوم. ۵ طبقه‌ی پایینم، از قرار هر طبقه ۳ ریشتر، می‌لرزند. خودتنفر می‌گیردم ولی تو با مخلوط سیمان و تف (بتُنِ بشرساز) جمع‌م می‌کنی، گُلِ من.

باگیجی‌به‌موازاتِ‌زنده‌گی‌پیش‌راندن،
یعنی با کپی پیست کردنِ یک تکه‌ی نامأنوس، از گوگل پرسیدنِ این‌که این متن مالِ من بوده، یا تو، یا رومن رولان، یا لیدی اِل، یا کالیگولا، یا آیدای کارپه‌دیم، یا یه ننر قمر دیگه‌ای، …
و آخرش بین موج‌های سینوسیِ مرتبه سه‌ی پس‌زننده و پیش‌راننده و بازجذب‌کننده و واگیرنده و بازدهنده و شب‌دمنده، یاد همان فیلم‌نامه‌ای می‌افتم که می‌خواستم بنویسم ولی ننوشتم و حتی ایده‌ش را هم بهت نگفتم. له می‌شدم شاید، اگر باز رومن شیفته یا کارپه‌گولا نوشته بوده‌اندش، پیش‌تر. و بدبختی آن‌جاست که اگر من بنویسم و خوب باشد، جزو بندِ که فقط فکر کنی بهتری می‌شود و متهم؛ اگر بد باشد، جزو بندِ هیچ خری، نه تو و مُت.تَه.هَم.

الئو،
دلم می‌خواهد آن‌قدر بخوابم و بخوابم و بخوابم تا زبان از مغزم فراموش بشود. بعد بی‌دار بشوم و اگر توانستم متفاوت با رومن و اِل قمر و شازده گریگوریسلاو گوربگورفسکی، برایت بنفش‌ای که زرد نداره رو توصیف کنم، آن‌وقت یعنی دوس.تَت دارم.
بیا توام یه هول‌ای بده الئو، شاید روشن شد؛ موتور فراموش‌گر ساماندهی شده‌ی مغز من.
مغزِ معیوبِ من.

12:58 شنبه، 9 اکتبر 10

می‌دانی که،
وسوسه‌ی گم شدن در خیابان‌های پاریس، زوریخ، فرانکفورت،
گم‌م می‌کند.
مغز معیوب من آخر، فقط منتظر یک بهانه‌ست!

مثل گرگ‌های ماه‌دیده، شب‌ها نرون‌های مغزم زوزه می‌کشند. تک و توک نرون‌های سالم ِ باقی‌مانده در مغز معیوب من، گلایه از کم‌خونی می‌کنند. گرگ تشنه‌اش که می‌شود، روی ماه خون تُف می‌کند.

مغز معیوب من، فانکشنالیتی‌ش را به کلّی از دست داده است! تقصیر خودش هم نیست، اسناد و مدارک تمامfeasibility study های انجام شده رویش، در زمان پخش و پلا شده‌اند. نصف‌شان مال زمانی‌ست که عاشق معلم پنجاه و پنج ساله‌ی دوم ابتدایی‌ام شده بودم. نصف‌شان مال زمانی‌ست که عاشق دختر بچه‌ی ۱۰ ساله‌ای شده بودم که فارسی بلد نبود.

مغز معیوب من را باید دفن کنند. هر جا بخواهند reuseش کنند، با خودش تلفیقی از chaos و نحسی و بیماری‌های بینایی (عدم توانایی ژرف‌سنجی اشیاء) به بار می‌آورد.
باید دفن‌ش کنند و رویش از این پودرهای سفیدرنگ که کمک به تجزیه شدن می‌کنند، بریزند.
مغز معیوب من باید تجزیه بشود. بعد قسمت‌های غیرمفیدش را دور بریزند و از قسمت‌های مفید و اتو کشیده‌اش یک مغز جدید بسازند. از آن مغزهایی که نه روی dodge می‌روند، نه dirty اند، نه آدم از day dream هایشان، شرمش می‌شود.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.