نقش آدم بده‌ی داستان را من به‌عهده می‌گیرم
تو نگاه کن
و خیال‌‍ت راحت باشد دیگر کم کم
آدم بده، من‌‍م؛ کاملاً.

شب که خوابی‌دی، روح‌‍ت آرام‌تر از خودت می‌خوابد. و من نگاه می‌کنم. من و تمام سرخ‌پوست‌ها و دردهای از دست‌دادن عزیزان‌‍شان. قربانی‌شده‌گان.
من هم سعی خودم را می‌کنم بخوابم. می‌خوابم، بالاخره. فرق هست بین بد خواب‌یدن و بد خواب دیدن و خوابِ بد دیدن… اما تو لازم نیست این‌ها را بدانی. آدم بده‌ی داستان من هستم. و با گریم هم از صحنه خارج می‌شوم. بگذار کسی نفهمد. بگذار تو هم با انگشت من را به همه نشان بدهی و شاخ‌‍هایم را جزء لاینفک وجودم توصیف کنی، برایشان. من راضی‌ام.
من راضی‌ام.
من به باانگشت نشان‌ داده شدن عادت دارم.
من به نگاه‌های غریب مردم عادت دارم.
من به به‌عنوان شخصیت منفی داستان کم‌کم از ذهن خواننده پاک شدن عادت دارم.
من به همه‌ی این‌ها عادت دارم؛ و سعی می‌کنم راضی بودن‌م برای‌م عادی نشود حداقل؛ که نیم‌‍چه ذوقی داشته باشم از باز محکوم شدن هر بار!

ذوق‌‍ش به کنار، عمق لذت‌‍ش شب قبل از خواب‌‍ست که گریم‌های سیاه را پاک می‌‍کنم. همه خوابیده‌ان، پس باید آرام باشم. آرام با پنبه و قدری آب؛ آب آرامش‌بخش. پاک می‌کنم کم‌کم همه را. و زیر پتو می‌خزم.
بگذار نبینندم وقتی خواب‌م و بی آرایش. بگذار آرام در گذشته‌ی اندک نجیب‌م بغلتم در خواب. بگذار…

باز نفرین می‌کنی ولی، می‌دانم. می‌دانم خواب‌م آشفته خواهد بود، می‌دانم.
می‌دانم ولی هر شب همه را پاک می‌کنم و می‌خوابم.
شاید امشب، خودت به خوابم آمدی؛ خودت تنها. آن‌وقت دیگر کسی نیست که شاخ‌هایم را نشانش بدهی. اصلاً خدا را چه دیدی، شاید زد و با هم کندیمشان. بعد هم تو لب‌خندی زدی بهم، بدون هیچ تشویش‌ای؛ و من آرام، بی‌شاخ، بی‌آرایش، بی‌آلایش، گرفتم تا ابد خوابیدم. کنار تو.