06:06 جمعه، 8 ژانویه 21

نفس‌های‌م مینیمال می‌شوند،
مغزم ولی،
هم‌چنان با غبارهای‌ش دست و پنجه نرم می‌کند.

من،
به خیلی چیزها هنوز امیدوارم؛
اما کم‌کم دارد باورم می‌شود
گاهی
بی‌دار شدن می‌تواند بسیار بسیار تدریجی باشد — یک ایمان ساده‌ و کوچک جدید در هر شبانه‌روز.

من،
قلّه را،
در همین حوالی اقیانوس،
لمس خواهم کرد،
عزیزجانم.

01:02 دوشنبه، 3 ژوئن 19

طلسم‌ها را با
شمع و فندک و عود،
می‌پرانم.

(تو که می‌دانی،
هنوز،
گاهی صداها قوی‌تر از بوها در مغز می‌مانند، می‌رویند، می‌پیچند.)

ترس‌ِ گم شدن و نرسیدن، وسط اقیانوس،
به‌مراتب بهتر از ترس بی‌انگیزه شدن در جزیره است؛
هرچه‌قدر هم از بُعد آرامش ناشی از رفاه و تامین بنگریم.

من این وسط گاهی،
نگران مرغ‌های دریایی می‌شوم وقتی شب‌ها سردشان می‌شود.
مهم نیست ولی،
وقتی صبح‌ها با باد می‌رقصند و
همه‌ی خستگی و ترس شب را فراموش می‌کنند.

مرغ‌های دریایی
خنده‌هاشان را به حافظه ترجیح می‌دهند.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org