13:30 جمعه، 27 آگوست 21

بین ۹ و ۱۰،
دقیقاً بین همان ۹ و ۱۰ که من را، وقتی معصومانه توی چشمانت زل می‌زدم، وقتی بی‌رحمانه توی چشمانم زل می‌زدی، بارها کُشتی؛
دقیقاً همان‌جا،
برای‌ت گُل می‌کارم.

و هر از گاهی به‌ت سر می‌زنم — تا یادت بندازم،
تو،
توی لعنتی،
خیلی‌وقت بود مُرده بودی، عزیزدل‌م؛
من، صرفاً، ساده بودم،
خودم بودم،
خودِ خودِ خودم بودم،
که دلم نمی‌آمد خاک‌‍ت کنم.

حالا ولی،
دیگر با خیال راحت،
بدون طلب آمرزش،
بهشت را ترک می‌کنم.

بهشت،
– خیلی بیش‌تر، از من –
به لعنتی‌هایی مثل تو
– خیلی بیش‌تر از، من –
نیاز دارد.

15:18 سه شنبه، 17 آگوست 21

شاید من
این‌جا
از همان تابستان ۱۹۸۶،
مین‌ای بوده‌م کنار جاده‌ای خشک و بیابانی که سی و اندی سال‌ست
در انتظارم… انتظار…

این‌جا
هیچ‌چیز باارزشی، حتی برای کلاغ‌های لاشخور هم، ندارد شاید؛
اما من، مادامی‌که مترسک مسئولیت‌پذیر این بیابان هستم،
وقت‌هایی که حسابی کلافه‌ام می‌شود،
به کلاغ‌های بوالهوس بیابان‌گرد رو می‌کنم و فریاد می‌زنم
«منفجر کن مرا…»

این‌جا،
من،
سال‌هاست،
تمرین «خودم بودن» را دارم می‌کنم؛ و
– بدجورتر از آن‌که تصورش را بکنی –
قانع‌م.

می‌دانم
می‌دانی
تو
که
گم‌شدن و بودنِ هم‌زمان، لایف‌استایل پایدار و مستمری‌ست
که باید در سی و اندی سالگی، حسابی مسلط شد.

می‌دانم
خوب می‌دانم
که تو
خوب می‌دانی
که
هوای بارانی، بهانه خوبی است
که با ذکر یادش
همدیگر را ذوب کنیم و مثل سنگ،
مثل مین،
مثل مترسک‌های سنگی،
مثل مترسک‌های مین‌‍ی،
بی‌رحمانه و محترمانه به هم زل بزنیم
و قرن‌ها سکوت را تجربه کنیم؛
تا یکی‌مان…
حداقل یکی‌مان…

منفجر؟
منفجر آخر؟
انصافانه، منفجر آخر، لعنتی عزیزم؟
آن هم من‌ای که سال‌ها بود فکر می‌کردم باروت‌های مغزم، به‌صرف سال‌ها سکونت در حوالی انتهای قطب شمال، نم کشیده؛
تا این‌که
در دست‌های تو باز دیدم
باروت‌های مغز من،
به‌سان موهای مهربان و بازنشسته‌ی سمت چپ سرم،
صرفاً خاکستری شده‌اند. همین.
همین.
خاکستری عزیزم.
همین.

من،
وقتی فکر می‌کنم به
شب‌هایی که تو خودت را محکم بغل می‌کنی
و به رنگین‌کمان، حتی در انتهای قطب شمال، هم ایمان داری،
سردم می‌شود.

تو،
تو،
توی لعنتی،
سال‌ها رنگ و عطر و لب‌خند را
چه جوری توی آن همه گاوصندوق جا داده‌ای آخر؟

من،
من،
من،
حالا که همه‌جا نیمه‌شب‌است – حتی روی ته‌ریش‌های گونه‌ی راستم و لای مژه‌هایم –
از کجا،
از کجا،
از کجا لعنتی می‌توانم …؟

بی‌داری؟

10:14 چهار شنبه، 11 اکتبر 17

زمستان سردی که قرار بود من و تو با هم فرار کنیم،
ولی تو زود برگشتی…

آمدی، گفتی دیرت می‌شد و من باور کردم.

بعدها به دروغ‌های خودت جلوی من اعتراف کردی، لب‌خند زدی و من،
و من…
و، من.

من حداکثر می‌توانستم آرزو کنم تخریب‌های درونی‌ام در حد همین ترشح بی‌وقفه‌ی اسیدِ معده روی جداره‌ی بی‌پناه‌ش بماند. و بس.

–آ.

پ.ن. و اگر فرار کرده بودیم، قطعاً الآن پوست و استخوان‌های همان سال‌هایم لای برف‌ها سالم یخ زده بود؛ به‌جای این‌که هر روز بپوسد روی صورتم؛ و اوجِ شادیِ من نگاه کردن به ساعت و دیدنِ این‌که هورا، بیست دقیقه زودتر از تخمین‌م است، باشد.

16:28 جمعه، 10 آگوست 12

باز می‌ترسم
از دوباره عریان پیدا شدن جسدم.
از این‌که بخواهم توضیح بدهم برای تجاوز‌هایی که به من شده؛ و من خواب بوده‌ام.
از این‌که دوباره بخواهم با انتهای حلقم عاجزانه التماس کنم که سال‌هاست قضاوت نمی‌کنم که قضاوت نشوم.
می‌ترسم.
و پیدا می‌شوم.

من در آینه‌ی آسانسور بین طبقه‌ی همکف و دهم وجود دارم.
من در تمام خواب‌هایم،
من در تمام دیر رسیدن‌ها.

اینجا ولی خیلی وقت‌ست که تنها می‌خوابم.
خیلی وقت‌ست که بی‌علاقه‌گی‌هایم، شکل نفرت به خودشان گرفته‌اند. مثل کامنت‌ها؛ ایمیل‌ها؛ احوال‌پرسی‌ها؛ غریبه‌های سوءاستفاده‌گر، …
شاید از عوارض فیس‌بوک باشد؛
شاید هم از عوارض این‌که در هفته اخیر سه نفری که سن‌م را حدس زده‌اند همه ۵ سال پیرترم دیده‌اند.

من کول نیستم و هرگز نخواهم بود.
من حتی نایس هم نیستم. من حتی چیزی برای کشف شدن هم ندارم. مثل یک عود سوخته که حتی با لمس کوچکی فرو می‌ریزد.
من
در گرمای تابستان،
آن‌قدر عریان می‌شوم که هیچ تجاوزی به من همراه با درد یا خونریزی نباشد دیگر.
زنده‌باد لوب.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org