10:14 چهار شنبه، 11 اکتبر 17

زمستان سردی که قرار بود من و تو با هم فرار کنیم،
ولی تو زود برگشتی…

آمدی، گفتی دیرت می‌شد و من باور کردم.

بعدها به دروغ‌های خودت جلوی من اعتراف کردی، لب‌خند زدی و من،
و من…
و، من.

من حداکثر می‌توانستم آرزو کنم تخریب‌های درونی‌ام در حد همین ترشح بی‌وقفه‌ی اسیدِ معده روی جداره‌ی بی‌پناه‌ش بماند. و بس.

–آ.

پ.ن. و اگر فرار کرده بودیم، قطعاً الآن پوست و استخوان‌های همان سال‌هایم لای برف‌ها سالم یخ زده بود؛ به‌جای این‌که هر روز بپوسد روی صورتم؛ و اوجِ شادیِ من نگاه کردن به ساعت و دیدنِ این‌که هورا، بیست دقیقه زودتر از تخمین‌م است، باشد.

16:28 جمعه، 10 آگوست 12

باز می‌ترسم
از دوباره عریان پیدا شدن جسدم.
از این‌که بخواهم توضیح بدهم برای تجاوز‌هایی که به من شده؛ و من خواب بوده‌ام.
از این‌که دوباره بخواهم با انتهای حلقم عاجزانه التماس کنم که سال‌هاست قضاوت نمی‌کنم که قضاوت نشوم.
می‌ترسم.
و پیدا می‌شوم.

من در آینه‌ی آسانسور بین طبقه‌ی همکف و دهم وجود دارم.
من در تمام خواب‌هایم،
من در تمام دیر رسیدن‌ها.

اینجا ولی خیلی وقت‌ست که تنها می‌خوابم.
خیلی وقت‌ست که بی‌علاقه‌گی‌هایم، شکل نفرت به خودشان گرفته‌اند. مثل کامنت‌ها؛ ایمیل‌ها؛ احوال‌پرسی‌ها؛ غریبه‌های سوءاستفاده‌گر، …
شاید از عوارض فیس‌بوک باشد؛
شاید هم از عوارض این‌که در هفته اخیر سه نفری که سن‌م را حدس زده‌اند همه ۵ سال پیرترم دیده‌اند.

من کول نیستم و هرگز نخواهم بود.
من حتی نایس هم نیستم. من حتی چیزی برای کشف شدن هم ندارم. مثل یک عود سوخته که حتی با لمس کوچکی فرو می‌ریزد.
من
در گرمای تابستان،
آن‌قدر عریان می‌شوم که هیچ تجاوزی به من همراه با درد یا خونریزی نباشد دیگر.
زنده‌باد لوب.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.