به گوشه‌های جدیدی از ترس‌هایم می‌رسم
که هرگز پیش از این، کشف نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، لمس نشده بوده‌اند؛
که هرگز پیش از این، درک نشده بوده‌اند.

من در این حجم از بی‌داری و یخ‌زدگی،
با ناملایمت‌های نوسانات ناپایدار بین گرم و سرد،
ناچاراً تَرَک برمی‌دارم.

من،
به‌خودم یاد می‌دهم که
به جیغ‌های ریز و غل‌غل‌کنان در مغزم عادت کنم.
بعد سرم را روی بالش سردم می‌گذارم،
خودم را دور خودم می‌پیچم باز،
و بی‌توجه‌تر از همیشه، مثل دیشب، می‌خوابم.

(شب‌هایی که همه‌شب دنبال خیریت‌شان هستند تا صبح،
چه صریحاً به‌خیر بشوند، چه تلویحاً به‌خیر نشوند،
تمام می‌شوند
در صبح.)