ویدا در تیخوانا گم شد.

من می‌دانستم تیخوانا نقداً جای امنی نیست. ویدا هم می‌دانست. اما مشکل از تیخوانا نبود به‌نظرم. سالی – که فقط یک‌بار ویدا را برای یک شام دیده بود – دیروز توی حیاط وقتی داشت برگ‌ها را جارو می‌کرد گفت که از اول هم معلوم بود ویدا اهل گم‌شدن است.

رفته‌بودیم تیخوانا بچه را بندازیم. تا سن‌دیگو را با پرواز رفتیم، بقیه‌اش را با اتوبوس. یک دکتر آشنا پیدا کرده بودیم. و از طرفی هم من دوست نداشتم کسی که دوست دارم (یا در آینده ممکن‌ست خیلی دوست داشته باشم) را در جایی که دوست دارم (یا در آینده ممکن‌ست خیلی دوست داشته باشم) از دست بدهم. این بود که تصمیم گرفتیم برویم تیخوانا. خود ویدا هم گیج بود. و اگر چه «گیج» و «گم» در خیلی نوشته‌ها کنار هم می‌آیند، اما این‌بار الزاماً هم‌معنی نبودند. ویدا فقط گیج شده بود. اما هنوز چیزی را گم نکرده بود. من هم فکر نمی‌کردم این‌شکلی بشود؛ تا این‌که شب آخر در سن‌دیگو شروع کردم به گریه کردن. به ویدا گفتم که می‌دانم این آخرین باری است که می‌بینمش. ویدا متعجب بود و سعی می‌کرد دل‌داری بدهد. اما من داشتم به خودش اشاره می‌کردم، و نه الزاماً به جمیع خودش و بچه‌ی توی شکمش. و ویدا، که به‌خودی‌خودش گیج بود، فقط سعی می‌کرد آرام باشد و من را آرام کند.

آن شب تا صبح نخوابیدم. مخصوصاً وقتی ویدا بچه را ورداشت و رفت در تخت کناری خوابید. صبح باید راه می‌افتادیم. و ویدا مثل همیشه عجله داشت. از خواب که پریدم ساعت هفت صبح، ویدا حسابی حاضر بود — نازتر از همه‌ی همیشه‌ی ویدا بودنش. و من باز شک کردم. ویدا هرگز آدمی نبود که متعلق به من بشود — یک‌بار هم خودش گفت؛ گرچه بعدش سعی کرد جمع‌ش کند، اما گفته‌بود. من هم کسی نبودم که حاضر باشم یک موجود زنده‌ی دیگر بخواهد در این دنیا یک عمر زجر بکشد به‌صرف این‌که من بخواهم یک یادگاری از کسی داشته باشم. اما دلم تنگ می‌شد. دلم برای همه‌ی شب‌هایی که دو بار لالایی می‌گفتم تنگ می‌شود — شب‌هایی که بچه اول می‌خوابید و بعد من و ویدا ساعت‌ها لب‌خند و بوسه ردوبدل می‌کردیم؛ و شب‌هایی که ویدا اول می‌خوابید و بعد من و بچه به آینده نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم تا خوابمان ببرد. خدا بهتر می‌داند، شاید شب‌هایی هم بوده که بچه آخر تر از همه‌ی ما خوابیده…

ویدا دم در حاضر بود. با همان لب‌خند تلخ همیشگی‌اش که بارها گفته بودم اصلاً سرپوش جالبی نیست؛ اما سرپوش جالب‌تری پیدا نکردیم هیچ‌وقت.

وقتی ویدا گم شد، من اول رفتم پلیس تیخوانا. و همه‌ی قضیه را گفتم. و بعد همه‌شان کلی خندیدند. اول زیرزیرکی می‌خندیدند؛ اما از یک جایی به بعد، دیگر خیال خودشان را راحت کردند و بلند توی صورت من می‌خندیدند. من وقت‌هایی که غم‌گین‌ترم لهجه‌ام مضحک می‌شود شاید. همان‌طور که بیست پاند وزن کم می‌کنم. تا جایی‌که دیگر خنده‌ی پلیس‌ها برای‌م کم‌کم زجرآور شد. راستش دفعه‌ی اولی نبود که داستان ویدا را تعریف می‌کردم و مخاطبم می‌خندید! دفعه‌ی آخر هم نبود. من هم هالو نبودم. و مطمئن‌م این‌وسط «ویدا» هم برنده نبود. اما شاید روی‌هم‌رفته خنده‌دار بود… (و لعنت به همه‌ی چیزهایی که روی هم رفتن‌شان، خنده‌دار بودن‌شان را توجیه می‌کند.)

پلیس گفت که کاری از دست‌شان بر نمی‌آید چون ویدا شهروند تیخوانا نیست. گفت به پلیس این‌ور باید مراجعه کنم. پلیس این‌ور هم می‌گفت که ویدا در این حوالی گم نشده که بخواهند دنبال‌ش بگردند. البته من هم گفتم که اگر بگردند هم پیدا نمی‌کنند؛ و آن‌ها متعجب‌تر شدند، صرفاً.

من حسابی گیج شده بودم. گشتن دنبال چیزهایی که آدم داشتن‌شان را «دارد»، همیشه سرراست است. گشتن دنبال چیزهایی که مُرده‌اند هم سرراست است معمولاً. اما ویدا هرگز خداحافظی نکرد. و بچه را هم من هرگز ندیدم.

من حتی نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. گشتن دنبال چیزهایی که آدم «ندارد» مثل سفارش دادن لباسی است که هرگز نه پوشیده و نه تصورش را هم کرده. و در این مورد، نه هیچ مراسم خاصی برای لباس بود، نه حتی من می‌خواستم هیچ -ترین ای از لباس‌های ممکن را سفارش بدهم. ویدا به‌ترین نبود برای کسی که ویدا را ندیده بود. ویدا زیباترین و جذاب‌ترین هم نبود شاید. مخصوصاً برای من و حافظه‌ی لاک‌پشتی‌ام که تک‌تک صحنه‌های اولین‌باری که ویدا را با آن سینه‌های درشت‌ش دیدم، کامل به‌یاد دارم.

من حتی نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. ویدا صرفاً گم شده بود. اولین باری هم نبود که گم می‌شد. شاید دقیق اگر بخواهم بگویم، دفعه‌ی هشتم بود. و این بار من به ویدا گفته بودم که در بی‌داری دیده‌ام که گم می‌شود. و ویدا فقط آرام‌بخش‌ام کرد. این یعنی ویدا می‌دانسته. اما خب دانستن ویدا هیچ کمک‌ای نمی‌کرد — تمام هفت بار قبلی هم ویدا می‌دانست. تمام هفت بار قبلی، ویدا حتی خیلی به‌تر از من می‌دانست. حتی گاهی فقط ویدا می‌دانست. حتی گاهی من هرگز نمی‌فهمیدم که ویدا می‌دانسته. مثلاً یادم هست دفعه‌ی ششم بود که گفتم که فهمیده‌ام که دفعه‌ی دوم خودش از قبل می‌دانسته. و تأیید کرد. و من دیگر چیزی نگفتم.
اما این بار خیلی واقعی بود. ویدا واقعاً گم شده بود.

ویدا،
واقعاً،
گم شده بود.

من آدم‌ای نیستم که ته هر فنجان قهوه دنبال تکه‌های شکر بگردم. اما گم‌شدن ویدا در تیخوانا خوبی‌هایی هم داشت. مثلاً من وقتی برگشتم و در خانه را باز کردم، چیزی دیگر «گم» نبود — فقط «کم» بود. و کم بودن ویدا خیلی راحت‌تر از گُم بودن ویدا هضم می‌شود.

در دنیای ویدا ولی فکر کنم این من بودم که «گم» شدم. مخصوصاً که ویدا آدرس همه‌جا را بلد‌ست. مخصوصاً که ویدا آدرس این‌جا را هم بلد‌ست. من به‌زعم خودم حتی یک‌بار سعی کردم با یک زبان اشاره یا لمس‌ی به بچه هم یاد بدهم آدرس این‌جا را. که اگر زد و نمُرد، بتواند برگردد. و فکر کنم یاد نگرفت. اما ویدا…

در دنیای ویدا من گم شده‌ام. و گاهی احساس می‌کنم این ویداست که دارد می‌گردد. و گاهی احساس می‌کنم ویدا عمداً تصمیم می‌گیرد جعبه‌های اشتباه را اول باز کند، بعد حسابی دنبال گم‌شده‌هایش بگردد. ویدا در این زمینه استعداد عجیبی داشت. اصلاً روز اول من را به این دلیل پیدا کرد که دنبال چیز دیگری در جای دیگری می‌گشت. بعد من که مست بودم و در آغوشش گرفتم و بوسیدمش، من را پیدا کرد. و شاید حالا که گم شده، بتواند چیزهای دیگری پیدا کند. نمی‌دانم. این‌ها کار من نیست — من در دنیای ویدا خیلی وقت‌ست گم شده‌ام و فقط توانستم نورهای قرمز را بگیرم تا به‌درب خروجی برسم؛ وقتی همه‌جا پر از دود و آتش بود. خود ویدا بهتر از هر کس دیگری بلد است این تیپ آتش‌ها را خاموش (یا حداقل فروکش) کند. ویدا استعدادهای عجیب زیاد دارد. دنیای ویدا هم شگفتی‌های عجیب زیاد دارد.

دنیای ویدا خیلی بزرگتر از همه‌ی تیخوانا است. برای همین‌ست که به خنده‌های پلیس‌های تیخوانا اعتنای چندانی نمی‌کردم — مطمئن بودم دنیای ویدا در تمام تیخوانا و دکترها و پلیس‌ها و اماکن مخاطره‌آمیز و تمام مظنونین‌شان جا نمی‌شود.

من ولی رؤیاهای بزرگی داشتم و دارم. این را به خانم ک هم گفتم جمعه. و شاید جالب نبود، اما برایش مثال از ویدا آوردم. گفتم ویدا تنها ده درصد من را دیده بود؛ و گاهی سرشار بود. (گفتم با همین ده درصد بود که یک‌بار در اوج گفت که دوست‌دارد با من مادمازل نیوپورت را تجربه کند.) و به خانم ک ادامه دادم که من همیشه به ویدا می‌گفتم که این ده درصد کنترل‌ش دست خودم بود که دادم — و نود درصد بقیه را او باید استخراج کند… خانم ک خندید. خانم ک از من پرسید نود که نه، اما مثلاً بیست یا چهل درصد بیش‌تر را چه‌طور می‌شود استخراج کرد؟ و من – به‌سان یک مهندس معدن‌یاب که روی یک زمین صاف ایستاده و ادعا می‌کند این زیر یک معدن نفت غنی است – همین‌طور که داشتم غذای سبک ایتالیایی‌ام را که گفته بودم تویش کدو نریزند با چنگالم می‌بُردیم گفتم: با انگیزه و امید. و خانم ک لب‌خندی زد.

با روح آدم‌های گم‌شده همان کاری را می‌کنند که با عینک آدم‌های مُرده می‌کنند. این بهترین جوابی است که می‌توانم به «با عینک آدم‌های مُرده چه کار می‌کنند» بدهم. اگر کسی پرسید.