مطمئن نیستم باید اسم‌ش را بگذارم “انتقام همه‌ی آن سال‌ها”،
یا ربط‌ش بدهم به گرمای بادهای وسوسه‌انگیز شب‌های تابستان؛
این را ولی خوب می‌دانم که
زندگی، منحنی کوسینوس‌ای است از
ملالت‌های ناشی از تغییرهای بی‌پروا، و ملامت‌های‌های ناشی از سکون‌های سگی.

سگِ درونم از من انتقام می‌خواهد بگیرد
و من
پالتیشن‌وارانه دارم سرش را گرم می‌کنم.
حق با اوست ولی،
من خیلی جاها جیغ نزده‌ام. نایس نبوده‌ام، ترسو یا خجالتی هم نه الزاماً. صرفاً بذر دولبه‌ی بی‌ثبات‌ای به نام “امید”
در دلم می‌لرزیده…

حیف‌ست بوی جنازه‌ی سگ بگیرد.