فردا صبح دوباره شنبه می‌شود.
دوباره اوّل صبح تمام جنازه‌ها با یا بی خمیازه از خواب بیدار می‌شوند و به صف می‌شوند تا سهمیه روزانه گلاب و گلایل‌شان را از مسجد – مدیریت ساماندهی جنازه‌های درستکار – بگیرند. من اما می‌ترسم و مثل همیشه گوشه‌ی گورم چپیده‌ام. بقیه جنازه‌ها خوش‌خوشان و با‌هم‌گپ‌زنان رد می‌شوند؛ صدای کفش‌هایشان از زیر سنگ قبر هم به گوش می‌رسد. می‌روند سهمیه بگیرند؛ خوش‌تیپ‌هایشان بیش‌تر.

متصدی نظافت و سازماندهی می‌آید صدایم می‌زند که هی فلانی، بیا بیرون می‌خوایم قبرت را ضدعفونی کنیم. می‌ترسم. می‌گویم کمی ضدعفونی‌کننده توی یک قوطی بریزند و بهم بدهند، خودم می‌زنم. می‌خندند. مشاجره کوتاهی می‌کنیم. آخرش می‌دهند. سنگ را می‌کشم سر جایش، تا اندازه‌ای که فقط یک روزنه برای ورود نور و خروج هوا و رفت و آمد مورچه‌ها و کرم‌ها باقی بماند.

قبر من جنوبی است و عصرها آفتابش لاشی می‌شود. این اواخر آفتابش هم وقتی به بین‌التعطیلن می‌خورد، از فرط کم‌کاری ناشی می‌شود. آفتاب لاشی ناشی عصر شنبه. مورچه‌ها هم اوغ‌شان می‌گیرد. من اما از خنده‌های جنازه‌های داف و پاف بی‌زارم. سهمیه‌هاشان را در دست‌شان گرفته‌اند و قدم می‌زنند. برای هم از گناه‌ها و ثواب‌های مارک‌دارشان می‌گویند. سرداف قبرستان، ورساچه‌باز است. سرپاف‌مان هم با عینک گرد و ته ریش بی‌مزه‌اش فقط بلد است از ماهیچه‌های کرم‌خورده‌اش برای مالیدن استفاده کند. ماله. سرتاپاماله! سرتاپاله؛ سر تاپاله؛ له؛ له مثل ماهیچه‌های ران پاهایم که از بس تکان نخورده‌اند دچار لهیدگی درونی شده‌اند. کرم‌های لعنتی هم یاد گرفته‌ان از شکاف پاشنه ام داخل مغز استخوان می‌روند و شب‌ها آنجا می‌خوابند.

دوباره شنبه.
دوباره خنده‌های داف‌ها و پاف‌ها — کورند انگار این همه حراستی را در جای جای قبرستان نمی‌بینند! شاید چون مارک ندارند دیده نمی‌شوند؛ بدتر از من. یادم هست یک بار سعی کردم نیمه‌دافی من را کامل ببیند، اما بعد از چهل و پنج دقیقه پیاده‌روی آخرش فهمیدم از صدای کشیده شدن ماهیچه‌هایم روی آسفالت حالش به هم می‌خورده. رفت. کرم‌ها از مغز استخوانم بیرون آمدند و رفتند. مورچه‌ها روی آسفالت له شده بودند. سرد بود خیلی. توبه کردم که مترسک بشوم، بلکه کلاغی بیاید و تفی بیاندازم روی صورتش. مترسک شدم. زمستان بود. باد آمد. با مغز پرت شدم روی برف ها. مدفون شدم. سرد بود خیلی. تفم در گلو یخ زد و قندیل بست.

دوباره شنبه.
دوباره باید سعی کنم تا پیش از طلوع آفتاب ضدعفونی‌کننده را بزنم به بدن، وگرنه صبح جواب مأمورین را نمی‌توانم بدهم. منی که به‌زور سرم را از لانه بیرون می‌آورم که تبحری در مغلطه و دور زدن ندارم — توی این قبر ۲ در ۱ دور ۴ فرمون هم نمی‌شود زد.
می‌ترسم بخورم و معده‌ام – تنها جایی که حس می‌کنم سمبلی از حیات دارد – هم بمیرد. تا صبح کلنجار می‌روم. من هستم و ۱۰۰ سی سی مایه ضدعفونی کننده. می‌ترسم. دیوانه می‌شوم. نمی‌خواهم بمیرم. نمی‌خواهم ضدعفونی بشوم. اما از مأمورین می‌ترسم. می‌ترسم همین ۲ در ۱ با آفتاب لاشی ناشی را هم ازم بگیرند و مجبور شوم شب‌ها لای زباله‌ها بخوابم. آنقدر زل می‌زنم به ۱۰۰ سی سی تا از فرط خواب، می‌افتم. با صدای تق تق پاشنه های ۳ و ۵ سانتی داف‌های فابریک – که دارند می‌روند بگیرند و بدهند – از خواب می‌پرم. بو می‌دهند. همه‌شان ضدعفونی‌کننده را به جای دئودورانت به پوست‌شان زده‌اند!
خوش‌به‌حال‌شان که نمی‌ترسند. خوش به حال شان که سالهاست باور کرده‌اند مرده‌اند. و برای زنده‌ماندن با چنگ و دندان روزی هزار بار از ترس و عزلت نمی‌میرند. خوش به حال شان که به بازحیاتیده شدن معتقدن — و در عرف فرهنگی‌شان جا افتاده که داف‌ترین‌شان زودتر باز-زنده می‌شود!
لعنت بر شنبه‌ها؛ لعنت بر ورساچه.