08:36 دوشنبه، 12 ژانویه 15

اینجا چند هفته‌ای هست که صبح شده
و من درگیر پس‌انداز‌کردن هرچه‌بیشتر چیزهایی هستم که قرارست برای نگفتن کنار بگذارم.

اینجا چند روزی هست که صبح شده
و من بی‌رحمانه به تمام تابلوهای روی دیوار، پرده‌ی عمودی کشیده، اشیاء اطراف، و حتی غذاهایی که می‌پزم نگاه می‌کنم. من به‌شان مشکوک نیستم، ولی فکر می‌کنم اگر آن‌ها هم از من خسته بشوند، کجا می‌روند؟

اینجا چند سالی هست که صبح شده
و من، من انگار که قرارست به‌زودی بی‌دار بشوم. انگار قرارست از زیر علامت سؤال دربیایم. انگار قرارست دیگر فقط با لب‌خندهایی از جنس رضایت ارتباط برقرارکنم — ساده، نه‌لزوماً عمیق، ترجیحاً با چال روی گونه‌ها.

اینجا صبح شده
و من خیلی وقت است که بی‌دارم. منتظر شهر بودم که اولین لب‌خند را او بزند.

03:50 سه شنبه، 29 اکتبر 13

قبلاً‌ کمی پاییز، کمی دست‌های یخِ تو، کمی تاریکی، کمی به‌خود‌آمدن، باعث می‌شد بنویسم.
الآن ولی، کافیست از نفرت‌هایی که دارند عاااادی می‌شوند شروع کنیم — فیس‌بوک، اجتماعی، جامعه. : )

نترس؛ نترس؛ نترس؛
من بی‌دارم تا صبح کنارت.
من به همه‌ی بقیه‌ی دنیا خواهم گفت که حال‌مان خوب‌ست و لب‌مان خند. همه هم متقاعد می‌شوند. مگر خودت نگفتی باید با زبان خودشان حرف بزنیم تا اغیار نباشیم و باورمان کنند. در دوایر باوری خودشان راه‌مان دهند. خودمان را، حرف‌مان را.

من شهرنشین دارم می‌شوم! (علامت تعجب)
منتهی می‌ترسم یادم برود چه‌قدر عاشق بوی ریحان و نعنای تازه بوده‌ام. اُرگانیک نه، تازه. تازه‌ی تازه. تازه‌ای که حتی یک درصد هم شک نکنی «آیا ممکن‌ست با فاضلاب صنعتی آبیاری شده باشد؟» …

الئو،
من که پلک‌م دارد می‌پرد؛ اما تو محکم بنشین! کمربندت را محکم ببند. شب که بخوابم می‌خواهیم پرواز کنیم. اوج بگیریم. آن‌قدر اوج که دیگر هیچ احتمالی ندهیم هیچ‌کدام‌مان که قرار خواهد بود در یک فرودگاه شهری فرود بیایم. اوج. آن‌قدر اوج که با جیغ بگویم «استراتوسفر کدوم ننه قمریه؟! =)))))»

الئو،
تو از من منزجر نشو.
قول می‌دهم تو را به همان اسم کودکی‌ات صدا کنم. — ماهی کوچولوی طلایی من…

22:13 چهار شنبه، 24 نوامبر 10

بچه بودیم می‌گفتیم «کِی می‌شه بریم از این خونه»
بعد فهمیدیم در و همسایه چیه گفتیم «کِی می‌شه بریم از این محله»
بعد فهمیدیم شهرداری و کلانتری و … چیه گفتیم «کِی می‌شه بریم از این شهر»
بعد فهمیدیم مشکلات اجتماعی و جامعه چیه گفتیم «کِی می‌شه بریم از این ممکلت»
بعد داریم می‌بینیم مشکل تو خودمونه؛ می‌گیم «کِی می‌شه برگردیم خونه و بریم از این دنیا»

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.