17:05 یکشنبه، 30 نوامبر 14

درفت ای از فحش‌های نداده؛ همیشه بهترین درپوش است. بویش هم بلند نمی‌شود.

بحث اصلاً بحث لیوان نیست، جانم؛ که بخواهیم سر نیمه‌ی پر یا خالی‌اش چونه بزنیم. بحث سر این‌ست که حالا [باز، باری] دیگر تو مرا محکوم نخواهی کرد. بحث این‌ست که صبح چشم‌های‌م را که باز کنم با ۱۱۵ تماس ناموفق از تخت نمی‌پرم بیرون. بحث این‌ست که صبح با شوک‌های باز-متهم-شدن‌ام به متولد شدن آغاز نمی‌شود. بحث این‌ست که لازم نیست سواری مجانی بدهم تا وسط شهر و توضیح بدهم که چرا خواب دیشبم به مدت تنها ۵ ساعت در بسته‌های یک و نیم ساعته، کمی حوصله‌ام را بریده. بحث این‌ست که لازم نیست وسط کار که می‌شود ۱۱ صبح ما و آخر شب آن‌ور کره زمین، بخواهم با Tab+⌥ هی دریبل دو پا بکنم پنجره‌های مانیتور سر کارم را، که مبادا فحش‌های تو بریزد روی میزم و بشکند و بویش همه را متوجه کند. بحث این‌ست که لازم نیست اوج خستگی عصرها را با دو ساعت بیهوده دنبال جا پارک گشتن و توی ماشین با موبایل بازی کردن بگذارنم. لازم نیست ویکندها پروازهای آخرین لحظه را با هیجان بگیرم که در هتل پنج ستاره تخم‌مرغ آب‌پز از کیسه پلاستیکی بخوریم!

بی‌خیال بحث اصلاً، عزیز جان.
مهم این‌ست که حالا دوباره می‌نویسم. می‌نویسم بدون آن‌که بخواهم نگران تو باشم دیگر. می‌نویسم بدون آن‌که، از آن‌ور بام، بخواهم مطمئن باشم هرگز و هرگز نخواهی خواند!
می‌نویسم که بدانی، دلم برای‌ت تنگ می‌شه فقط…

فکر کردن به چوراب خیس توی بوت‌های مشکی چرمی‌ام، زمستان همان سال‌ها، کل میرداماد از ولیعصر تا شریعتی؛ بعد مقایسه کردنش با جوراب‌های خیس بارون‌خورده‌ام توی کفش‌های لیزم، ظهر یک روز معمولی خیابون مارکت از سر ششم تا بعد از یکم. این کمک‌م می‌کنه که یادم بیاد و یادم بمونه که هر چرخه‌ی مرغ-و-تخم‌مرغ‌ای رو می‌شه ازش پرید بیرون. گاهی با C+⌘ یا D+^ می‌شه اومد بیرون. گاهی با تأیید کردن یک پرسش نهایی. گاهی هم با پادرد شب از بس که توی جوراب‌های خیس حوله‌ای سفید مونده بوده‌ان!

یادم می‌یاد، و یادم می‌مونه؛ همه‌ی چرت‌های توی تاکسی‌های ونک-فردیس رو. من اون موقع‌ها نیمه‌ی پر لیوان بودم؛ و الآن… یه نگاه از یه قدم عقب‌تر به کلّ لیوان!
نترس عزیزم؛
جوراب اضافه پشت ماشین هست. : )

09:57 پنجشنبه، 12 دسامبر 13

حدود ۴:۲۰ عصر
مثلاً سه‌شنبه(ی لاشی)
شریعتی تقاطع میرداماد یه ۲۰۰ متر جنوب‌تر، سمت راست خیابون
گرمای لاشی و آفتاب کج و تو-چشمِ تابستون
یک نوشیدنی نسبتاً خنک از یکی از این بغالی‌های خوشگل همون بغل.

من آخه چیکاره باشم که بخوام به مغزم «واقعیت» رو تفهیم کنم؟ این‌که الآن اونجا نیست. و از هر بُعدی حداقل ۱۸۰ درجه فرق داره با اونجا.
ترجیح می‌دم بذارم خودش بزرگ بشه…

بو و صدا و گرمای تاکسی‌های پل‌جناح، پل متروی کرج،
چرت‌های نیمه‌نیمه،
شب مایه‌ی آرامش،
به یادآوردن گذشته و تمام زمان‌هایی که از به یاد آوردن گذشته‌ترش احساس خوبی داشتم…

اوتوپسیکانالیز؟
بام؟ شیب؟ :‌|

عدم تعهد به اجتماع. اجتماعی. باور. باورهای اجتماعی.

افسانه‌های آذربایجان.

الئو،
قیچی هم با خودت بیار از ایران. یه قیچی نرم. که پاره نکنه، فقط آروم جدا کنه. می‌خوایم ببُریم بذاریم رو طاقچه. روشم یه دستمال بکشیم. و تا زمانی که قرار نبود دوباره همت رو از خروجی دهکده المپیک اول بریم صیاد بعد دوربرگردون بزنیم برگردیم یادگار، دست بهش نزنیم.

الئو،
می‌ترسونه‌دم خب…
داره بارون می‌یاد و گِلیه همه‌جا.
بوی بخاری ماشین خودم.
و تویی که همیشه گریزون بودی.
و احساس گناه از خرید کردن توی شهرک غرب.
و نصایح فرشته خانم.
می‌یان و می‌رن…

الئو،
مغز معیوب من داره کم‌کم کنترل اوضاع رو به‌دست می‌گیره. کاملاً هم عقده‌ایه! و قشنگ داره عقده‌هاش رو تخلیه می‌کنه لامصّب… آفتاب رو نمی‌غروبونه، فقط جاش رو عوض می‌کنه طوری که توی چشم من باشه همیشه. طرشت، آریاشهر، شریعتی، دهکده، … و من هی باید راه برم توی این گرما.
الئو،
تو ازش یاد نگیری ها! عقده‌ای بودن اصلاً خوب نیست. انتقام هم جالب نیست! حالا یه چیزی بود گذشت رفت؛ دیگه چرا هم‌ش بزنیم که بدتر بوش …؟!

الئو،
با خودت،
از ایران،
کمی «حال» بیار…
حال ِ استمراری در حال.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org