04:37 پنجشنبه، 8 دسامبر 16

سگِ درون‌م زوزه می‌کشد و خیس از خواب می‌پرد. من سه چهار ثانیه‌ای طول می‌کشد تا کامل برگردم؛ و اولین واکنش‌م “اوه، این‌جا، باز” است.

پتو می‌کشم رویش و چشم‌های‌م را می‌بندم. منتظر می‌مانم تا قطار بعدی بیاید و من را ببرد. نمی‌دانم کجا، اما دقیقاً ۴ ساعت و ۵۵ دقیقه وقت دارم تا دوباره برگردم و بدوم.

قطار بعدی می‌آید. من نمی‌ترسم از این‌که قطارها هیچ تابلویی و نشانه‌ی مشخص‌کننده‌ای از مقصدشان ندارند و صرفاً از بویشان می‌شود فهمید چند فرسخ در زمان دارند به عقب بر‌می‌گردند. این یکی کمتر بوی اشتباهات من را می‌دهد و آنقدر یادم هست که آخرین بار قبل از سوت ترمز اضطراری و پرت شدن از این قطار و بی‌دار شدن، داشتم می‌خندیدم و ابروهایم گشاده بودند! [علامت تعجب. نقطه.]
و این، به نرخ روز این روزها، یعنی خیلی خوب.

جا ندارد. من مجبورم هم‌چنان چشم‌هایم را به زور ببندم و در ایستگاه منتظر بمانم.

قطار نمی‌آید.
و من با سگ درون‌م چشم تو چشم شده‌ام. جفت‌مان به نحوی دل‌مان برای دیگری می‌سوزد. جفت‌مان دل‌مان می‌خواهد از صمیم قلب روی سر خیس و باران‌خورده‌ی دیگری دست نوازشی بکشیم و بگوییم “یه روز خوب میاد…” و بعد از خدا بخواهیم کاری کند که دروغ نگفته باشیم.

صدای سوت قطار و ورودش به ایستگاه.
من باید برم وروتزو.
مراقب خودت باش. تا ۴ ساعت و ۴۵ دقیقه‌ی دیگر بدرود.
دعا کن بخندم!

23:53 جمعه، 15 می 15

به‌سان سگ گرسنه‌ای،
مغز من،
وقتی غذا بهش نمی‌رسد به نزدیک‌ترین چیز قابل استفاده در اطرافش حمله می‌کند — گذشته.
بعد نه تنها کلی گازش می‌گیرد بلکه با دندانش حسابی فشارش می‌دهد و بعد سرش را می‌چرخاند تا حسابی بپاشد این‌ور و آن‌ور. تمام دیوارها پر از تکّه‌های لزج و چسبناک می‌شود. بعد آن‌قدر باش ور می‌رود که خسته می‌شود و می‌خوابد. و من آرام از دهانش بیرون می‌کشم و می‌گذارمش سر جایش.

می‌دانم، می‌دانم، فردا باز گرسنه‌اش می‌شود و بهانه می‌گیرد. خوب تربیت نشده احتمالاً. یا اعتراف کنم، وقتی که باید تربیت می‌شد مشغول دویدن بود. آن‌قدر می‌دوید که خسته می‌شد ولی چون از فرط شیطنت و شادی بود، یادش می‌رفت یادمان بندازد که گرسنه هم می‌شود گاهی. یادش بخیر.

به‌سان هر موجود گرسنه‌ی خسته‌ای،
گاهی ترجیح می‌دهد همان‌جا که هست بماند و فقط چشمانش را ببندد. ببندد و در خودش سیر بشود. گاهی ساده‌ترین راه سیر شدن، جلوگیری از مصرف هرگونه کالری بیشتر است. و این اولین گام تمام رسم‌های مبتنی بر بقا بوده و هست. و لعنت بر بقاهای مبتنی بر جلوگیری، ضمناً.

چشمه‌ای که نگران جوشیدنش بودیم،
دیشب فوران کرد. و پاشید روی در و دیوار.

من و این خانه داریم به هم گرایش پیدا می‌کنیم. داریم شبیه هم می‌شویم. داریم از هم الگوبرداری می‌کنیم. دیوارها به‌سان پوستم. و پنجره کنارش. و باد خنک شب‌ها…
تو که می‌دانستی، کمر من مثل این دیوارها جای یک سری میخ دارد. جای خالی میخ‌ها ولی توی آینه، خیلی چیزها را نشان می‌دهد. نشان می‌دهد یک زمانی یک چیزهایی این‌جا بوده. یک چیزهایی این‌جا فرو رفته بوده. و کلی جا خوش کرده بوده. و عمیق هم بوده. و لذت‌بخش. اما در عین‌حال به‌سادگی هم نشان می‌دهد که دیگر نیست. سوراخ‌ها را می‌شود پوشاند؛ اما کسی که حسابی دقت بکند، می‌تواند خیلی چیزها بفهمد. خیلی چیزهای بیش‌تر و به‌تر و دقیق‌تر. از این‌که این‌ها جای نیش‌های دندان‌های سگی گرسنه شاید باشد. که در دیوار فرو رفته. سگی گرسنه از گذشته. سگی ماندگار.

من و این خانه، سال‌هاست قرارست تغییر دکوراسیون بدهیم. قرارست همه‌چیز را بچرخانیم. جای آینه را هم. و تخت. و میز. و ویوی پنجره. طوری که دیگر جای میخ‌ها هر شب روبه‌روی تخت نماند.

من و این خانه، …


خیلی…


سالهاست.

یک آگهی ساده باید بذارم توی کرگزلیست. بنویسم دو ساعت، ساعتی سی و پنج دلار الی چهار دلار. یکی باید بیاید در آپارتمان شماره ۶۰۳ شروع کند به پیانو زدن. سر دو ساعت هم پول را از پشت پیانو بردارد و برود. اما باید دقیقاً شبیه الئو پیانو بزند. من لازم نیست دست‌هایش را ببینم. اما خودش باید بداند پیانو زدن الئو چیست.

هفتاد الی هشتاد دلار خرج برمی‌دارد. اما من یک بار دیگر خواهم شنید. و بارها طول اتاق را با چشمان بسته قدم خواهم زد. و بارها خواهم فهمید (یا حداقل فکر خواهم کرد) که چرا الئو تصمیمی مخالف تصمیم تو گرفت و آخرش کف اقیانوس غرق شد. ولی دخترک تا ابد به الئو افتخار می‌کرد. و به عشق‌ش. به برای عشق جنگیدن‌ش. و به نه نگفتنش به عشق. و به تمام پرتوها و گرماها و یگانگی‌هایی که از شستی‌های پیانو ساطع می‌شد. و به تمام سکوت‌های لای نت‌های پیانو. و به تمام رقص‌های موزون مه‌های غلیظ روی دریاچه، با ریتم مجذوب‌کننده‌ی پیانو. پیانوی الئو. الئو، که عاشق بود.

باید بنویسم جزو نیازمندی‌های قضیه این هم هست که ساکت باشد. این که هیچ‌چیز نگوید. حتی نگوید «همین.». حتی نپرسد چرا. حتی نفهمد چگونه. باید انقدر باهوش باشد که بفهمد خیلی مردها (یا حداقل یک‌سری از مردها) وقتی ساعت‌ها می‌توانند فقط گوش کنند، حتماً از جای خاصی می‌آیند. از جای خاصی که سابقاً تویش کلی نویدها و امیدها و آرمان‌ها و آرزوها شبانه‌روز بزم و شادمانی داشتند. اما ناگهان باد عظیمی وزید و همه‌چیز را با خود برد. باید انقدر باهوش باشد که بفهمد جهت وزش باد از آپارتمان شماره ۶۰۳ به آپارتمان شماره ۶۰۴، از ساعت ۱۲:۰۳ هر شب به بعد، برعکس می‌شود.

باد گاهی رو به عقب هم می‌وزد. باد گاهی بوهایی از جلو هم با خودش می‌آورد. باد گاهی خیلی کارها می‌کند موقع جابجا کردن و بردن و آوردن. اما امان از گردباد. که فقط تخریب می‌کند دور خودش. تخریب و تخریب و تخریب. و بعد که می‌رود، من می‌مانم و کلی شستی شکسته و کلی نت‌هایی که شاید سال‌ها (به قول جی، هفت سال) طول بکشد تا دوباره نواخته بشوند.

متأسفم؛ ولی غرورم اجازه نمی‌دهد برای جمع کردن شستی‌ها از کف اتاق کسی را استخدام کنم.

21:29 دوشنبه، 4 آوریل 11

ته اقیانوس چه خبر است مگر؟

جز این‌که رزومه‌ات هر چه باشد، عتیقه‌‌ای! از آن عتیقه‌ها که یک شبه صفحه‌ی اول بی‌بی.سی و گاردین را به خودش اختصاص می‌دهند.
و زود فراموش می‌شوی.

مغز من هنوز پر از نمک دریایی است.

11:41 شنبه، 28 آگوست 10

سوسک،
سگ،
منِ متّهم،
منِ پاریس-ندیده‌ی از-پاریس-رانده-شده،
منِ خام.

هیچ‌وقت مادرم زحمت نکشید به من یاد بدهد چگونه توی چشم کسی نگاه کنم و دروغ بگویم. هیچ‌وقت دلم نیامد یک دل سیردروغ بگویم، به تو. تویی که هیچ‌وقت دلم نیامد یک دل سیر در چشمانت نگاه کنم؛ الئو.

من آبستن همه خاطراتی هستم که ذهنم را شب‌ها هورت می‌کشند بالا، همگی؛ و صبح‌ها تف می‌کنند توی سینک — جمجمه‌ام. بدتر از جناب هاروویتز، جزئیات خواب‌هایم دقیق‌تر از جزئیات بی‌داری‌هایم است: آجرهای دیوار، خانه‌ای که یک شبه بنا می‌شود، فرار و پنهان شدن، و در نهایت شستن وان حمام.

من با پاریسی‌ها بیگانه‌ام. بی هیچ رازآلودگی‌ای، بی‌استعدادم درگفتن دروغ. مثل یک بز بی‌سواد کلمه‌ای که تلفظش را نمی‌دانم، ماستمالی نمی‌کنم. و بالطبع اندکی بعد زیر نگاه «اوه! ای خارجیِ کثیف!»-گونه‌ی پاریسی‌ها فریز می‌شوم. بعد مطرود. کمی بعد، پوسیده در وان حمام، همراه با بوی تعفن پاریسی.

من را خودم به گم شدن اعزام کردم، الئو. گناه تو نبود. گفتم نامه می‌نویسم از خط مقدّم، ولی تو ته دلت نفرین بود — عین همیشه. تو من را لای سینه‌هایت می‌خواستی، هر شب. تو من را برای خرید می‌خواستی، آشپزی، بچه، … و من دلم می‌خواست دو راهی عظیم زندگی‌ام این باشد که، در خطّ مقدم جوهر تمام بشود و من بمانم انگشت سبابه‌ام را گاز بزنم و با خون ادامه بدهم، یا استخوان ذغال‌شده‌ی هم‌رزم‌م که روز قبل، از جمجمه ترکیده بود.

همیشه فاصله بوده الئو. بین اتهام و حقیقت. بین حقیقت و واقعیت. بین واقعیت و متهم شدن به واقعی نبودن. بین جزئیات خواب‌های من و تویی که رنگ موهایت را یادم … (کرم‌های درون مغزم، نمی‌خورند فقط، بل می‌جوند!).

خودخواه و بی‌عرضه و گشاد، من می‌رانم. تعمیر پوسیدگی کف قایقم، دشوارتر از کف کولرهای آبی نیست که! نبین هر روز صبح به این حماقت‌سرای اسگل‌پرور می‌آیم — بچه‌گی‌هایم عشق کارهای فنی را داشتم. کولر، شوفاژ، پیچ و مهره، مته، ارّه، … همه را یادم … رنگ موهایت را یادم … طول ناخن‌هایت را یادم … آرزوی قدم زدن در پاریس با تو را یادم … همه را یادم …

من مجبورم تا شب بی‌دار بمانم. متعهدم به بی‌داری. متعهدم به آدم‌ها. متعهدم به همه چیزهایی که هنوز از برکت وجود من تاب ویرانی‌شان سر نیامده. متعهدم به … به تو؟ تویی که دیشب تا صبح قلاب ماهیگیری را کرده بودی توی گوشم و تا صبح بلیط طهران-پاریس صید می‌کردی و می‌سوزاندی و می‌خندیدی؟
متعهدم به این زندان ساده‌ی بدون جزئیات؛ که برای مکس‌ای مثل من، طعم سیر شدن با فست فود می‌دهد. معتادم کرده‌اند به تعهد، به جان خودم. وگرنه من کِی بیش‌تر از یک قایق و یک تبر برای ساختن کلبه‌ام خواسته بودم، الئو؟! مگر نگفتم می‌رانم؟ تو و تمام ناباور[ی]‌هایِ خودمتعهدبینِ اطرافم مرا نابارور کردید. یادتان نیست، وجداناً؟

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.