سایه، خنجر،
سکوت، گلو،
ترس، بُهت،
شماتت.

چه کردی که من حتی از سکوت خودم هم می‌ترسم؟
مرا این‌قدر مؤاخذه روا نبود شاید…
باری،
مرغ‌های دریایی بالای دریاچه اگر ببینند،
شاید رخت ببندند و بی‌آن‌که بیش‌تر صبر کنند تا دست و دل‌شان باز بلرزد و گوش و چشم‌شان را بگیرند و فرار کنند،
فقط دور شوند… خیلی دور…
جایی که نه‌خبری از «چرا» باشد، نه خودِ «نفهمیدن»، نه تهمتِ مستقیمِ نفهمیدن…

من از لاک‌م خسته شده‌ام دیگر.
حاضرم کامیون از روی گردنم رو بشود، اما باز با سرم در لاک، از عرض اتوبان رد نشوم.
مگر بقای این زندگی قرارست چه‌قدر مهیج‌تر باشد، که به باز ریسک کردن و زخم شدن و در خود خزیدن و جمع‌شدن بیارزد؟

مگر ادامه‌ی بقای این زندگی به چند «من هم اگر…» دیگر می‌ارزد که، بخواهیم لای کژفهمی مفاهیم مبتلا به چالش و آلوده به توجیه، یخه‌ی هم را بدریم و گلوی هم را بجویم؟

مگر همه بقیه‌اش، به‌چند لب‌خند جدید و حقیقی بدل خواهد شد که بخواهم
کاملاً عامدانه و مخلصانه
عریانیِ خودم را بی‌ترس در سینی بگذارم و بی‌دغدغه جلوی تو و امثال تو، چهار گوشه‌ی خودم را تعارف کنم؟

مگر – خودم به دَرَک – تو
یادت هست
آخرین‌باری که من بی‌دغدغه خندیدم
چند سال‌م بود؟

بیا فراموش کنیم،
همه زخم‌هایی را که
نه خوب می‌شوند، نه بودن‌شان خوب می‌کند چیزی را.

بیا فراموش کنیم
و در سکوت فقط دعا کنیم
تا تمام واژه‌هایی که قهر کرده‌اند و آویزان به پاهای مرغ‌های دریایی، از این سرزمین رخت بستند،
به ما فرصت دوباره بدهند و برگردند.

بیا این‌بار
شب‌هایمان را عمداً و خاصتاً
از صمیم قلب یا فِیک، فارغ از نیّت و لیاقت،
فقط
به‌خیر کنیم و بس.

فردا می‌تواند باز بهترین روز باشد،
اگر زخم‌های‌مان را باز توی صورت هم نمالیم…
(… صبح تا شب در بیداری،
شب تا صبح در خواب.)