15:22 چهار شنبه، 8 نوامبر 17

مغز معیوب من
آخرش
آن‌قدر واپس می‌زند که
یک روز صبح، دیگر هیچ فرمانی ندارد که به پلک‌هایم بدهد.

من،
می‌ترسم جیغ بزنم و شورش کنم
علیه خودم و همه‌ی چیزهایی که بدون میل و رضایت قلبی، هر روز صبح من را از تخت پایین/بیرون می‌کشند.
می‌ترسم تو بترسی،
و باز در خودت جمع بشوی و اینترفیسِ جوجه‌تیغی‌ات را به من عرضه کنی.
می‌ترسم باز قضاوت شوم که
بیش‌تر از آن‌که لیاقت‌ش را داشته باشم نارسیست‌م و مغرور!
می‌ترسم باز،
توی صورت‌م منفجر بشود وقتی بفهمم فلانی منظورش چه بوده که پشتِ سرِ من…

تا بخوابم باز.
و افتخار کنم که سالی حداکثر سه چهار شب مشکل خواب‌نبردن دارم،
که آن‌هم با آنلاین‌ویندو‌شاپینگ تا ۴ صبح حل می‌شود…


و برای‌ت تا ساعت‌ها از انتخاب‌های خودتاییدگر ضمیرناخودآگاه/اید در شکل‌گیری و سپس توجیه ممتد و مفرط هویّت گمشده در راستای مبارزه‌ی دفاعیِ مسمتر با سندرم ایماپسترِ نشات گرفته از تقابلات سوپرایگوی راست‌کردار با نُرم‌های عددی و رتبه‌بندی‌شده‌ی طبقات اجتماعی روضه می‌خوانم؛ و ته‌ش به سفیدی برفِ ناشی از مرگِ ناشی از جاودانه‌شدن در محوری موازی با زمان، آرامش می‌جویم.

مغز معیوبِ من گاهی تا خشتک با ناخودآگاهم گلاویز می‌شوند بر سرِ کشیدنِ من به گذشته در برابرِ آینده. آخرش ولی من، عمود بر نقطه‌ای به نامِ حال، راهِ آلفامنشانه‌ای را از ساعت ۴ تا ۷ صبح پیش می‌گیرم و هم‌چنان که زیرِ پتو سردم است، بویِ برفِ هنوز نیامده‌ی خیابان‌های غریبِ شیکاگو را حس می‌کنم.

خوبی‌اش ولی این‌ست که تو هستی؛
که علی‌رغم تمام حسادت‌های غریزی و هورمونی‌ات می‌فهمی که این‌که من، چون‌آن ماهیِ بی‌اختیار و سرمازده‌ای، هنوز گاهی در قلاب‌های سمبولیکِ تقدیر (در تمام شکاف‌های روزمره، بعضاً تا ۵ بار در روز) گیر می‌افتم و چاکِ لب‌م/قلب‌م ناخواسته پاره می‌شود که نتوانستم پناهندگیِ دائمِ تیخوانا را بگیرم، ریشه‌اش تنها به این برمی‌گردد که در تمام ۱۷ سال آغازین عمرم تمرینِ نرسیدن نکرده بودم.

تو،
می‌فهمی و
مثل من منزجر می‌شوی وقتی می‌بینی امثال ویدا و تانیا سالیانِ درازی خیلی شیک و مجلسی پاهایشان را در آب بارانِ جمع‌شده در چاله‌های عقده‌ها و گودال‌های روحیِ کودکی و بلوغِ من می‌شستند و می‌رُفتند و گِل و چرک‌ش باقی می‌ماند که بشود کودِ کاکتوس‌های فلسفه‌باف‌تر از خودم در صحرای سلسله مطالعاتِ سلف‌سایک‌آنالیزبخش‌ام.

تو،
و خنده‌هایت،
و این‌که وسط ارتباط دادنِ پیش‌بینیِ آینده‌ی رفتارِ باس‌ایِ خانم میم به کان‌فبیولیشن‌های پُرکننده‌ی حفره‌های متخلخلِ درصندلی‌عقب‌نشستن‌های نافرجام و هضم‌نشده‌اش، یک‌هو انگشتان‌ت را بالا می‌آوری و ناخن‌های‌ت را نشان‌م می‌دهی و راجع به میزان قرمز بودن‌شان ازم می‌پرسی،
دل‌م را برای‌ت تا ابد تنگ می‌کند.

تو،
شاید آخرین کسی باشی که بدانی
- و مهم‌تر از آن، مشکلی نداشته باشی و شلنه‌هایم را گرم کنی –
که رسالت من،
شاید،
لالایی گفتن برای ماهی‌هایی است که سال‌ها زیر دریاچه منتظر شنیدن پیانو‌ای ابدی، زیرِ چشمان‌شان گود افتاده…
وگرنه این سگ‌دو‌بازی‌کردن‌های سه‌شیفت در روزِ من که همه‌شان بهانه‌ست.

من،
شبی از شب‌های زمستان،
در مسیری که آخرش به کاملاً بی‌حس شدنِ ناشی از سرمایِ ناشی از نوشتن‌های ممتدِ و بی‌وقفه-سفیدِ تراوشاتِ ملس و لزجِ مغزِ معیوبم ختم می‌شود،
تو را
و خودم را…

10:14 چهار شنبه، 11 اکتبر 17

زمستان سردی که قرار بود من و تو با هم فرار کنیم،
ولی تو زود برگشتی…

آمدی، گفتی دیرت می‌شد و من باور کردم.

بعدها به دروغ‌های خودت جلوی من اعتراف کردی، لب‌خند زدی و من،
و من…
و، من.

من حداکثر می‌توانستم آرزو کنم تخریب‌های درونی‌ام در حد همین ترشح بی‌وقفه‌ی اسیدِ معده روی جداره‌ی بی‌پناه‌ش بماند. و بس.

–آ.

پ.ن. و اگر فرار کرده بودیم، قطعاً الآن پوست و استخوان‌های همان سال‌هایم لای برف‌ها سالم یخ زده بود؛ به‌جای این‌که هر روز بپوسد روی صورتم؛ و اوجِ شادیِ من نگاه کردن به ساعت و دیدنِ این‌که هورا، بیست دقیقه زودتر از تخمین‌م است، باشد.

12:21 جمعه، 11 نوامبر 16

پاییز؛
حسِ مزخرفِ صندلی‌عقب نشستن؛
بی‌میلی‌هایِ تو؛
و انتظارات‌ ات…

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست. و این پاداش خوبی برای «خودم» بودن نیست. و این انتهای کوچه‌های تنگ و تاریک‌ی است که من را با مشت و لگد فشار می‌دهی توی‌شان، و نفس من بدجور می‌گیرد. و این ابتدای گم شدن است در عمقِ تمامِ نامفهومی‌هایِ شب‌هایِ طولانیِ پاییز.

مزخرف می‌شوم.
و این حس خوبی نیست که «خودم» سمبلِ تمام فحش‌های خرفت و بی‌عرضه بودن در دنیای واژگانی تو قلمداد بشود. و این سست کردن بنیان‌های استخوان‌های من فقط کبودی‌ها را بزرگ‌تر می‌کند و پاییز را مه‌آلود‌تر.

مزخرف می‌شوم.
و تو هر روز بارها یادم می‌اندازی. بارها تلویحاً به خوردِ ذهن معیوب و آسیب‌پذیر من می‌دهی که خودانزجاری لیاقت من است، و امتدادی‌ست الزامی در تأیید التزام تعهدات‌ی که یادم نمی‌آید کِی پای‌شان را امضاء کردم. (و قانوناً و شرعاً و عرفاً حتی حق ندارم لعنت‌شان کنم.)

مزخرف می‌شوم.
و به دوردست‌ها خیره می‌شوم.
و برای فرار نیاز دارم جیغ بزنم و پوست‌م را بِکَنَم، مبادا سلول‌های مُرده‌ی پوست‌م هم هم‌دستانِ من در اتهام‌هایم باشند. مبادا دامن آن‌ها هم گریبان‌گیر بشود.

این روزهایِ من، زندگی روایتِ فال‌گونه‌ای است از یک ناباوریِ عجیب که نه میل‌ای به بیدار شدن دارم ازش، نه میل‌ای به عمیق‌تر خوابیدن. ازقضا وسط این لیمبوی لزج گلویم هم گرفته — نه سرما می‌خورم،‌ نه سرما نمی‌خورم. و وقتی غرق می‌شوم در عمقِ تمام خاطراتِ پرتگاه‌گونه، تمام شادی‌ها و غم‌های گذشته را که عادت داشتم در چنین مواقعِ لازم‌ای غرغره کنم، نه یادم می‌آیند، نه یادم نمی‌آیند.

این روزها حکایت پاییزی را دارم که یک نوتیفیکشن دریافت کرده مبنی بر این‌که «زمستان دیر کرده، توی ترافیک مانده، شما مشغول باشید تا برسد.» و بعد هم گوشی‌اش خاموش شده.
منتظرم تا زمستان برسد.
فقط منتظرم.
و صدای بوق ماشین‌ها در ترافیک دقیقاً هیچ کمک‌ای نمی‌کند.

این روزها من،
به این فکر می‌کنم که در جایی که فصل‌های اتهام و انتظار بی‌اهمیت‌تر باشند، آیا زندگی راحت‌تر و آرام‌تر نیست؟

این روزها،
من چشمان‌م را در دستانم می‌گذارم و با تمام وجود به سمت «دوردست» فشار می‌دهم. پرت می‌کُنَم. می‌اندازم.
در دوردست، چشم‌هایم خیلی چیزها را نخواهد دید.
در دوردست، چشم‌هایم بدون ترس بسته می‌شوند.
در دوردست، «شب» همیشه بخیر است.
در دوردست، کسی من را به خودم بودن متهم نمی‌کند.

20:01 شنبه، 26 سپتامبر 15

من از خیلی از اینتروورت‌های اسمی اینترورت‌تر می‌شوم.
و در شرف سی‌سالگی سرشار از شرمساری می‌شوم وقتی یک‌هو همه‌ی وحشت‌هایم بالا می‌زند و دوست دارم بدوم. دوست دارم فرار کنم و فرار می‌کنم؛ از آدم‌های غریبه، لهجه‌های غریبه، خنده‌های غریبه، شوخی‌های غریبه، زبان‌های غریبه. زبان‌های غریبه‌ای که قبل از گفتن هر شوخی جدیدی باید پنج بار در پس ذهنم زمزمه کنم و مطمئن باشم که خیلی تابلو نیست که به‌صرف مشارکت کردن در جمع، گفته می‌شوند.

فرار می‌کنم و تو دنبال من می‌آیی.
من باید به تو توضیح بدهم. باید که نه، اما احساس مسئولیت/وظیفه می‌کنم. و احساس مسئولیت/وظیفه‌ی خوبی هم هست؛ چون تو از زبان من می‌آیی. از شهر من می‌آیی. از زمستان‌های من می‌آیی. از غم‌ها و دلتنگی‌ها و دغدغه‌های مشترک می‌آیی. و این انگزایتی من را تسکین می‌بخشد. و تسکین خوب‌ست. و تسکین‌های «واقعی» خوب‌ند؛ حتی اگر اعتیادآور باشند. و من با تو ان‌قدر راحت‌م که نمی‌ترسم جمله‌هایم را بعد از نقطه، با «و» شروع کنم.
و حتی بروم سر خط و با «و» شروع کنم.
و تو هستی.
هستی.

اتهامِ به‌خودم‌متهم‌شدن کم‌کم دارد برایم به یک ارزش درونی مبدّل می‌شود. و دارم عادت می‌کنم بهش. عادتِ خوب. عادتِ راحت. عادت‌ی که حتی بازفکر نمی‌کنم که از خود‌آگاه‌م می‌آید یا از ناخودآگاه. عادتِ عادی.
شاید به‌خاطر سن‌م باشد ولی. مثل آن که می‌گویند «هنوز جوونی که به درد عادت نکرده‌ای!»؛ و من با عادت‌هایم می‌خوابم.

تو را کم‌کم دارم از دروازه‌ی سنگ‌-ین و سنگین ورودی به خودِ خودم عبور می‌دهم. عادت یا غیرعادت، تو داری می‌آیی داخل، بالاخره. بالاخره‌ی خوب، نه بالاخره‌ی بد. و بعد وارد هزارتوهای عجیبی می‌شوی که من هر چند وقت یک‌بار روی‌شان دستمال می‌کشم؛ مراقب‌شان هستم؛ و جزئیات ظریف‌شان را با دست بافته‌ام. این‌ها خودِ من هستند؛ خودِ خودِ سالیانِ من. و تو بسیار خوش آمده‌ای!

شاید دل‌ت بخواهد به خیلی چیزها دست بزنی. مثل کمد نزدیک دست‌شویی که کامل به‌هم‌ش ریختی و از نو همه‌چیز را مرتب کردی. و من تا ماه‌ها دنبال همه‌چیز باید بگردم بعد از بازچینی تو! اما من خوبم. من راحتم. من خودم زیر دروازه‌ی سنگین سنگ‌-ین ایستادم و به‌زور بالا بردم‌ش که تو از زیرش بدویی بیایی تو. خودم خواستم. و حالا که اینجاها هستی و کلید داری می‌فهمی وقتی از آدم‌های غریبه فرار می‌کنم کجا قایم می‌شوم.

من درست‌ست که در فانتزی‌های تو جایی ندارم؛ درست‌ست که شاید خیلی تو را نفهمم؛ درست‌ست که شاید غرق بشوم در خودم و حتی با بال‌هایی که تو به‌م دادی هم نتوانم برسم به بالاها و رویاهای تو؛ اما راضی‌ام. اما خوش‌حال‌م. اما نگاه می‌کنم و گه‌گاه می خندم. می‌خندم و مسرور به سرورهای سرمست تو در توان خودم تلاش می‌کنم باز. برای پرواز کردن به آسمان تو. برای باز کردن این قفل‌هایی که من را به این کشتی مغروق در زیر این لایه‌ی یخی هنوز گیر انداخته‌اند. و تویی که از آن ور سطح یخی که هوا و خورشید و آسمان هست، پای این سوراخ گرد نشسته‌ای و سرت را می‌کنی توی آب تا داد بزنی برای من‌ی که این پایین این زیر دارم گم می‌شوم. پرتو نورهای زمستانی خورشید روی بال‌هایت بازتاب پیدا می‌کنند تا این ته اقیانوس. و من را غلغلک می‌دهند. و من تلاش کرده نکرده می‌خندم.
کشتی و قفل و بال و زمستان همه بهانه‌اند. این خنده‌های تو و خنده‌های من‌ست که می‌مانند. : )
آرامش من،
و آرامش تو
یی که هستی. : )

21:05 سه شنبه، 26 می 15

می‌دانم آن‌روز می‌آید که من
راوی تمام قصه‌های خاص و عام بشوم.

تو روبه‌روی ایوان می‌نشینی و من و این کمانچه برایت وصف همه‌ی روزهایی که نبودی را می‌گوییم و تو لب‌خند می‌زنی
- یادم هست؛ یادت هست؟ که امتداد سرخی غروب در امتداد خط لب‌خندهایت محو شد… -

خیلی زمان کندتر می‌گذرد آن روز. از طلوع تا غروب من و تو خواهیم بود و ایوان و کمانچه و کلی زمزمه. خط از لبان تو؛ نت از قصه‌ها؛ میزانسن و وزن‌شان هم از رقص افکار من.
یادم هست با هم رقصیدیم و شراب بود و قرمزی ناخن‌هایت و لب‌هایت و همه‌ی خالی‌های سیاهی شب.
یادم هست که باور کردم همان‌شب که طلایی‌ترین ترکیب عالم، سرخی تو بر روی سیاهی من است و بس. و هیچ‌چیز بین ما هرگز زرد نبود که از رویش بپریم. هیچ چهارشنبه‌ای سوری نبود.
یادم هست یک روز پنج‌شنبه بود خیلی، همیشه. که ما ماه‌ها در همان اتاق خالی رقصیدیم.
یادت هست؟

تو زل می‌زنی و تصمیم می‌گیری همیشه زمان یخ بزند. در امتداد عمق نگاهت. روی همان خط سرخی که از سیاهی مردمک چشمانت ساطع می‌شود. و موهای سیاهت در باد، می‌شوند رقصنده‌های بدرقه کننده. می‌رقصند و شادمانی می‌کنند که این تویی که زمان را یخ می‌زنانی. و من آهسته آهسته به خواب زمستانی فرو می‌روم.

یکی از همین روزهای بهاری بود که تو باز نرخ تپش زمان را زاییدی؛ در من. من‌ای که از بدو تولدم در تکاپو بودم. در تکاپوی خواب زمستانی و پیدا کردن رقصان‌ترین واژه‌های بشریت. من رسالت‌م را این‌گونه بازآفریده بودم. نزاییده بودم که بفهمم آفرینش همیشه مملو از ناخالصی‌ها و ناملایمت‌های ناسوت‌های این دنیا وانفساست! برخلاف تو که زاییدی در یک وهله و یک‌شبه بهار شد.

یکی از همین روزهای بهاری بود که بهار شد. من روی ایوان داشتم می‌رقصیدم که یک‌هو دریاچه صدایم زد با خنده‌های مجنون‌وارش. من داشتم باز می‌آفریدم واژه‌های مفلوکی را که از آخرین وعده‌مان گوشه‌های تخت و میز و آینه گم و گور شده بودند — یک‌جور توان‌بخشی و بازپروری؛ که یک‌هو خبر دادند تو بهار آوردی.

یکی از همین روزهای بهاری بود که من متوقف شدم. متوقف شدم تا سرخی نگاه تو تمام شهر را باز خبر کند و من باز کف دستم را بچرخانم سمت صورتم و ببینم خون دارد باز در رگ‌هایم می‌رقصد. داشتم زاده می‌شدم باز…

… که دیدم همه آتش است.

یادم هست؛ یادت هست؟
یکی از همین روزهای بهاری بود که به تقویم نگاه کردم و تقویم آتش گرفت. تمام روزها اول سرخ شدند، بعد زغال، و بعد خاکستر. خاکسترش در هوا می‌رقصید. داشت بر می‌گشت به همان‌جا که ازش آمده بود.

یادت باشد،
خاکستر من مال ایوان و نگاه و کمانچه است؛ نه آن آشوب‌های متلاطم خاک باغچه وقتی کرم‌ها دنبال زایش‌اند؛ نه آن سکون بی‌رمق طاقچه وقتی تنها غبار نورهای خسته‌ی بعدازظهرهای تابستان رویش ولو می‌شود.

یادت باشد،
خاکستر من را خوب برقصانی.

یادت باشد،
من آن‌قدر با واژه‌ها و روزها و رگ‌ها رقصیدم که – بدون این‌که حتی نذر بکنم – خاکسترم در سرخی آینه‌هایی که از تو خبر می‌کردند گم شد.

من سرخ گم شدم، بانو.
در سیاهی‌ها و سفیدی‌های زمستان من را راحت‌تر خواهی یافت.

00:47 چهار شنبه، 31 دسامبر 14

نگفتمت زمین فراموشی گرفته؟ فکر کردم می‌دانی خب… واضح نیست چرا می‌چرخد پس هنوز؟ دقیقا همان دلیل که آدم‌های آلزایمرگرفته حرف می‌توانند بزنند — عادت کرده‌.

نگفتمت عادت‌کرده‌ام به فراموش کردن؟ نگفتمت به خنده‌های غریزیِ تو وقتی مدام توی حیاط می‌دوی و روی چمن با عروسک‌های‌‍ت غلت می‌زنی تا جوراب‌شلواری کلفت سفیدت با دامن قرمز خالدارت گِلی بشود باز، و این‌که بعدش حتی حال من را هم نمی‌پرسی، عادت کرده‌ام؟ نگفتمت به یافتن عیب‌های جدید بدنم و جا نخوردن از اکتشافات دکترم و به کسی نگفتن‌شان عادت کرده‌ام؟ نگفتمت به «اول‌‍ش سخته؛ عادت می‌کنم» گفتن‌های هرشب قبل از خواب عادت کرده‌ام؟

نگفتمت از گردش زمین می‌ترسم؟ از این‌که زمستان شده، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم. نگفتمت از پرزنت کردن خودم، از التماس کردن، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم. نگفتمت از هجمه‌ی بی‌اختیار افکار و بعد خوابیدن و بی‌دار شدن بی‌قاعده، دیگر لذت نمی‌برم؛ فقط می‌ترسم.

نگفتمت ترس دارد برای من کم‌کم عادت می‌شود؟ بعد انتظار داری وقتی بعد از پانزده‌سال در اوج یائسگی‌ات آمدی ملاقاتم و انگشتت به دستم خورد، بلند جیغ نزنم؟ نترسم؟ پرستارها را صدا نکنم؟
حق داری نبینی تمام تارعنکبوت‌های روی دستم را! بالاغیرتاً من هم خودم عنکبوت مذکور را نمی‌بینم؛ اما تارهایش را حس می‌کنم. و وقتی نرمش‌های کشش‌ی به اندامم می‌دهم حواسم به‌شان هست.
تو هم حواست باشد.
لطفاً.
سپاس.

تجاوزهای ارزشی به من. به احساسات من. بدون کمترین اثری از مایعات لغزنده. که گویی قرارست لذت ببرم. و بُرده‌ام بَرده‌وار. و مثل همه‌ی کابوس‌های بیداری دردش بعد از رفتن گرمایش آغاز شد.

کابوس‌های سطحی. کابوس‌های در سطح. کابوس‌هایی مثل پیدا نکردن خودم (علی‌رغم پیدا شدن گوشی موبایل) تا سی و پنج ثانیه بعد از بی‌دار شدنم. کابوس‌هایی مثل تا سال‌ها بیدار نشدنم از آخرین باری که باور نکردم. و امروز پای تلفن دوباره گفتم — فقط نوزده سالم بود.

بدترینش ولی کابوس انتظار برای کابوس‌ترین لحظه‌ی بیداری‌ست. برخورد فیزیکی، شاید؟ (نگفتمت، من حتی از سلف‌سایکانالیز کردن خودم هم می‌ترسم دیگر. که نکند بیش‌از این بخواهم سه‌نفره روی تخت کویین‌سایزم بخوابم.)

کابوس روزمره‌ی من ولی نهفته در عمق برقراری ارتباط با تک‌تک ارواح اشیاء اطرافم است. سکسی‌ترینش ساعت گرد روی دیوارست؛ تقلبی اصل قدیمی لندنی. بعد تم قهوه‌ای و قرمز سوخته اطرافم، و حتی بوی کوهستان‌های قرمز دودگرفته! این‌که من قرمزترین چای‌ساز دنیا را هم دارم؛ و بهترین دوس‌آکیس‌های دنیا را با لیموی تازه و طبیعی (گرچه لامصب وکس دارد روش) می‌زنم به رگ؛ و روی توپ گنده‌ی هفده اینچی این وسط گاهی غلت می‌زنم برای خودم. و از پک ورایتی چای‌ها، اون‌هاییش که رویش نوشته آرامش را اول تموم می‌کنم. در نهایت اما، این وسط پاشا (خرس سفید یک متر و نیمی‌ای که عاشق گیتار زدن است و دوست‌دخترش کفش‌دوزک قرمزی به قطر دو وجب است) گاهی عمیق نگاهم می‌کند. من از کابوس‌های پاشا هم می‌ترسم.

اینجا طبقه‌ی ششم امشب باد می‌آید شدید. از سر شب. مثل همه‌ی کابوس‌های دیگر، آن‌قدر به‌ش بی‌اعتنایی کردم که الآن پس‌زمینه شده دیگر صدای زوزه‌ی باد لای درز در شیشه‌ایِ تک‌جداره. به در و دیوار می‌کوبد که بگوید زمستان آمده. گفتمت در زمستان می‌لرزم، نه؟

نگفتمت که موسیقی پس‌زمینه‌ام تغییر کرده؟ التماس‌های شاهین و عشوه‌های یان تیرسن به کنار، دمین هم خیلی خوبه باش می‌تونم کلی کلی بنویسم و بعد بدم سبحان کلی بخونه و نظرهای عام و سطحی و جندرلس بده. بعد در پی‌نوشت هم اضافه کنم که رزیستنس وقتی انفرادی و پر پرسن بشه، اسمش می‌شه پرسیستنس!

امشب راستی یه آقایی به‌اسم گابریل اومده بود ملاقاتم. می‌گفت از طرف الئو اومده. می‌گفت الئو دیگه قعر اقیانوس نیست. خوشحال شدم و باش خداحافظی کردم و برگشتم توی حیاط قدم زدم. نمی‌خواستم پرستارها بو ببرن و دکترم بخواد جلسات یارودرمانی همیشه‌گیش رو از اول شروع کنه.

اتفاقاً بعد از یک خداحافظی مؤدبانه؛ با خوشحالی بیشتری توی حیاط دویدم. خواستم همه بفهمن دلم برای خش‌خش برگ‌ها تنگ می‌شه. چون زمستون که بشه همه پنجره‌ها رو می‌بندن و من حتی صدای خش‌خش راه رفتن بقیه رو هم نمی‌تونم بشنوم.

03:16 چهار شنبه، 2 ژوئن 10

آن‌اینستال کردن تقویم، از تمام زندگی تا پایان تابستان،
و زل زدن به تمام مجسمه‌های گلی و چوبی و فلزی نیمه‌تمام روی میز پشت کامپیوتر. در این تابستان خیس. و موهای پشت گوش (کمی پایین به سمت مرکز پشت گردن) تو و بقیه‌ی دخترکان خسته‌ی سرزمین من که از فرط تعرّق بدتر از کوزِت به پوستشان می‌چسبد.

اشتباه نکن دخترک. این منم در تابستان. من که در تقدیر محکوم شده‌ام به همیشه متهم شدن. اتهام‌هایی که به محکومیت نمی‌رسند هیچ‌کدام؛ صرفاً اتهام.
و تو، اگر قول بدهی، که با این اتهام‌ها ارضا بشوی، من این یک ابد محکومیتِ باقی‌مانده‌ام را هم با لذّت سپری خواهم کرد. اگر قول بدهی که هر بار که مرا به فرافرسایی متهم می‌کنی، سلول‌های فرسوده‌ات، باز [فرهیخته‌تر] بتابند. اگر قول بدهی هر بار که مرا به تکرار متهم می‌کنی، نرون‌های فراکتال‌گونه‌ات، آشوبناک‌تر از سابق، اعوجاج هنری‌ای پیدا کنند. اگر قول بدهی هر بار که مرا به بی‌خوابی متهم می‌کنی، خودت هم پابه‌پای من، چیک-تو-چیک، تا صبح بمانی و با دهان بسته و چشمانی باز دشنام بدهی.

الئو، تمام صفحات پیانوی دنیا [همینک دیگر] تدوین شده‌اند. این انگشتان توست که ویرجین مانده، نه سمفونیِ فلان‌اُمِ اپرای بهمانمِ حاج شیخ جرالدالدین اطریشی اصل. این انگشتان توست که بدتر از هر بادی، لای موهایت دیوانگی پدید می‌آورد — من که متهم به دیوانگی به‌دنیا آمده‌ام. آن‌هم خیلی زود، خیلی نارس، خیلی مکروه.

الئو،
دست‌های تو در شب‌های تابستان…
گم شده‌ام در دست‌های تو در شب‌های تابستان و ذهن متهم‌کننده‌ی آشفته‌ی تو. خودت هم، یقیناً، فهمیده‌ای که اگر نفس کشیدنم را هم محکوم کنی، ممکن‌ست در خواب، وجدانم خفه‌ام کند.

الئو،
انگشتان تو و سازدهنیِ من.
شلوغی‌های اطراف تو (شهر؟ پنجره! یک دوست.) که مصادف‌ست با خواب‌های پریشان من. شلوغی‌های اطراف من (یک دوست؟ شهر! پنجره.) که مصادف‌ست با بی‌حوصله‌گی‌های پریشان تو. الئو، من هیچ قانون کپی‌رایت‌ای را نقض نمی‌کنم که در خودم تکرار می‌شوم. که در آینه، به سلول‌های صورتم خیره می‌شوم و لای هر دو تکرارشان یک موی دیگر می‌تراشم. که پره‌های درون مردمک چشم‌هایم را، ساعت‌گرد و پاد و ساعت و گرد، دوبار می‌شمارم.
الئو، من تکرار خودم هستم، در یک حضور نصفه و نیمه، در یک دنیای نصفه و نیمه، لای یک مشت همشهری نصفه و نیمه در یک جامعه‌ی نصفه و نیمه متمدّن با قوانین نصفه و نیمه که همه درش دنبال یک عدالت نصفه و نیمه می‌گردند، محض یک رفاه اجتماعی نصفه و نیمه، که فرزندانی نصفه و نیمه شبیه خودشان بسازند. ۰٫۵×۲ نیست که فکر کنی دو تا (تکرار) همین‌ها به کمال می‌رسد! اکسپوننشیال است رفیق؛ ۰٫۵ به‌توان همه حماقت‌هایی که پاشیده می‌شود در قلب و معده و دل اطرافیان عاشق و [ترجیحاً] بالغ دور و بر ِ ما، که منقرض نشویم.

الئو،
باور کن من هیچ زمستانی به انقراض انگشتان تو در تابستان نیاندیشیده‌ام. باور کن من هیچ زمستانی، از فرسودگی فرسایشی ناخن‌های تو روی شستی‌ها و تارها، در بهار، نهراسیده‌ام. باور کن من هیچ زمستانی، از غم پشت‌سر بودن تو در پاییز نلرزیده‌ام. الئو، من زمستان‌ها، هایبرنیت شده‌ام فقط. و این زمانِ گمشده‌ی من است. و این شانسِ فابریک‌عیارِ من است که زمستان‌های من (همان‌هایی که بارها گم‌شان کرده‌ام در اتوبوس و خواب و نامه‌های فینگیلیش قدیمی)، پر است از خاطرات نامشروع و کودکی نامشروع و نگاه‌های بهت‌زده‌ی نامشروعی که تکرارشان، تأثیر قابل ملاحظه‌ای بر افزایش مشروعیت‌شان نداشته و ندارد.

تو اگر، زمستان حضور داشتی و تکرار می‌شدی؛ لازم نبود برای تعریف مجدّد رفاه اجتماعی، به فکر «حال سایرین» بیافتیم و سعادت خودمان را در گرو خوشبختی گوجه‌های پلاسیده‌ی میوه‌فروشی سر کوچه‌مان بجوییم. تو اگر، زمستان، آن‌وقت، لازم نبود برای گدایی کردنِ هر لبخندی، تا آرنج غرورمان را فدای «کی گفته تو مغروری؟» و شخصیت‌مان را فدای «کی گفته تو انتقادپذیر نیستی؟» بکنیم؛ تا شاید پُلی باشیم برای رفاه حال همشهریان عزیز و لذیذ.

تکرار نیست؛ می‌شود یک حماسه‌ی طویل و جاوید نوشت من باب «تو اگر، زمستان». با هر باد شبانه‌ی تابستان. با هر صدای پیانوی زمزمه‌شده‌ای در گوش. با هر بی‌خوابی شب‌آنه‌ای در ترس.

ببین من را، از سر ناف، آویزان کرده‌اند به «تو اگر زمستان» و خودشان دارند در‌به‌در دنبال اتهامی برای محکوم کردن من می‌گردند.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.