01:55 سه شنبه، 2 می 17

به سن‌ای می‌رسیم که سهم عظیمی از چیزهای جالب‌ی که برای گفتن داریم با “دید آی تل یو دت …؟”های لامصب شروع می‌شود. تنها دلیل این‌که مخاطب را یادمان نمی‌آید این‌ست که از یک جایی به بعد همه از حالت تویِ-کاملاً-پرفکت به حالت بقیه‌ی-صرفاً-خوب تغییر می‌کنند. به قول خودت ترنسفورمیشن، و نه چنج. (انگار که من از آن‌دسته تَنگ‌هایی هستم که از چنج دردشان می‌گیرند! من‌ی که نصف دژاووهای دِی‌دریم‌هایم در طول روز به یک “فاک یو!”ی عمودی از بالا به پایین با تاکید همزمانیِ ترخیصِ روی “او”ی پایانی‌اش در پایین‌ترین موقعیت عمودی چانه و گردن، ختم می‌شود.) نقطه.

در این سن بحران‌ها از حالت ربایندگی‌های نیمه‌شبانه به بازدارندگی‌های دوبار در طول کامیوت روزانه بدل می‌شدند. (چنج یا ترنسفورمیشن یا هر کوفت‌واژه‌ی جنده‌ویرجین‌گونه‌ی دیگری.) گاهی هم نیمه‌ی روز یخه‌ی آدم را می‌گیرند تا یاد موعظه‌هایی که برای دیگران می‌کنیم بیافتیم و به‌خودمان امیدواری بدهیم که هنوز جای افتخار داریم‌. که تا همین‌جای‌ش هم خیلی خوب آمده‌ایم. که تلاش و کوشش. و پشت‌کار. و همّت. و ثبات‌قدم. و کلّی کلیدواژه‌های پوسترمآبانه‌ی دیگر که می‌شود باهاشان هجده‌ها تِد-تاک و میت‌آپ و آوت‌ریچ باهاش در یک هفته برگزار کرد.
دریغ که، پاسخ درست، همانا گزینه‌ی جیم یعنی “فاک یو”ی عمودی با غلظت سوبله روی اِف است.

در این سن تلخ می‌شویم.
در این سن در یک جکوزی ساکت و بی‌تحرک در هر ۴ بُعد هم اگر بگذارندمان، به‌سانِ حلزون‌ای بی‌مقصد در حداقل سه بُعد حرکات دوّار از خودمان بروز می‌دهیم – ناآگاه و ناخودآگاه. (لامصب بُعدِ زمان خیلی برای گِردپیچیده‌شدن طراحی نشده از نظر مهندسی.)

در این سن همه‌چیز به‌صورت یک بازه تعریف می‌شود. ثروت، شهرت، لذت، و نهایتاً سعادت. منتهی با ذره‌بین که نگاه کنیم می‌بینیم سطح مقطع این بازه‌ی صیقلی در اصل پر از دندانه‌های ریز است. دندانه‌های ریزی که می‌خراشند. و می‌خورند‌. روح و جسم و جان آدم را. یک فاک‌یوی غلیظ هم میهمان من، روش.

به سن‌ی می‌رسیم که هرگونه بحران برای‌ش عادی تلقی می‌شود و تقابل گذشته و آینده نوعی غلیانِ فریادگونه‌ی درون‌جوش ایجاد می‌کند که متقابلاً تقلّای خاموشی را در قلب مغلوب می‌کند. همان می‌شود که مدام هار می‌شویم. همان می‌شود که مدام می‌ترسیم. همان می‌شود که مدام بعد از هر تک ادویه‌ای که می‌زنیم یه قاشق از سوپ می‌خوریم که مطمئن باشیم تلخ یا شور نشده‌ایم؛ و دست آخر قابلمه‌ی خالی را باید سرو کنیم. که تنها چیزی است که نمی‌ترسیم از قضاوت‌ش — هیچِ‌مان.

به سن‌ای می‌رسیم که به تلنگری هیستوگرامِ توزیعِ درصدی فاک‌یوهای خون‌مان آشفته و برآشفته‌تر از غلظت گلبول‌های قرمزش می‌شود. و به تلنگری پرت می‌شویم لای تمامِ “من اگر”های بوده و نبوده و موعوده و پریشان‌احوال‌خاطرربوده…

یِ آن‌روزها.

به سن‌ای که، یک گُرگرفتگی پی‌ام‌اِس‌گونه‌ی ممتد و مضاعف و مسری و اپیدمیک کلاً شبیه موش‌کور ریشه می‌دواند توی‌مان و شبیه عنکبوت تارهای طمأنینه‌وار دور روح‌مان تنیده می‌شود. در بُعد زمان. سه‌مرحله‌ای تاخیری و اسپاسم‌گونه. که ول نمی‌کند. و تمام شب را از کمر تا زیر گلوی‌مان…

می‌ترسیم.
راست‌ش می‌ترسیم.
تهِ‌تهِ منتهایش، می‌ترسیم.

می‌ترسیم از آینه؛
و رفتن‌هایی که به خودمان از بازگشت‌ت اطمینان نداریم.
رفتن به خواب،
رفتن به اعماق گذشته،
رفتن فست‌فورواردتر از ۱۰ سال اخیر، به آینده…

رفتن ترس دارد. این‌را یاد‌گرفته‌ایم. و دیده‌ایم که چه‌طور بوی عطرِ حضورِ غایب می‌ماند در اتاق حتی وقتی اتاق خالی می‌شود؛ از سوم شخص. و همین‌ش سخت می‌کند — ماندنی‌های لامصّب و ناخواسته‌ی بعد از رفتن‌های گم‌شده‌گی و پرسه و دودلی. و اغوا شاید. شاید هم نه. نمی‌دانم. شاید هم می‌دانم. گُم شده‌ایم، بدجور، لطفاً.

شب‌ها اما، کُنام.
لای همه‌ی هپروت‌های روزانه، شب‌ش گردباد ممتد درون-مغز هم نیاز به آرامش دارد. نیاز به نشستن. نیاز به زل زدن به سکوتِ عظمتِ دریاچه. به عظمتِ سکوتِ دریاچه. لای تارهای تماماً طمأنینه‌وار تنیده‌شده‌ی عنکبوت‌های رام و آرام و امیدوار.

و همین‌جاست که شب همه را دربر‌می‌گیرد. می‌پوشاند. زمستان می‌کند با برف‌های سیاه. و ما به اعماق‌ش لیز می‌خوریم.

در این سن خیلی چیزها را جایز نیست دریغ کنیم. فریادهای خاموشِ زیر دوش آب به‌کنار، غرق شدن در خیالِ ذهنِ سیّال و گم‌گشته و بعضاً بی‌پروا، واجب کفایی اگر نباشد مستحب که حکماً هست. باید باشد. وگرنه منفجر می‌شود، یا مدفون، یا مغروق.

ریچارد هم حتماً در این سن…
آن‌زمان که سن‌فرانسیسکو کتاب‌خانه داشت. و من در آینه هنوز متبلور نشده بودم. و جفت‌مان، شب‌ها، خاطره.

با ۵۱ سال اختلاف و ۳۳ مایل فاصله و کمی تفاوت در علاقه‌مان بین جناس و ایهام، جفت‌مان از رنجِ دوشیدنِ دیوانگی‌هامان لذت می‌بردیم. و گم می‌شدیم؛ تا کسی سال‌ها بعد پیدامان کند…

مهم، نفسِ پیداشده‌بودن است. حالا هر چه‌قدر هم طول بکشد.
.

09:14 چهار شنبه، 27 آوریل 16

ریچارد، ریچارد، ریچارد…
پاشو. بیدار شو. باید به عقب برگردیم! بیدار شو دیگه…

تمام خواب رو می‌ترسم و می‌دوئم. و تو خوابی. و تو گاهی خوابیدن‌ت هم کنار من ترس‌ناک می‌شود. مشکل از تو نیست؛ من دارم به ترس عادت می‌کنم. («ترس» هم دارد به دایره‌ی قدیمیِ «لعنتی‌های عزیز» وارد می‌شود… از عوارض خاص بیست و نه سالگی شاید باشد.)

صبح که بی‌دار می‌شوم کاملاً ساکت‌ام. کاملاً ساکت. کاملاً خیلی ساکت. نم‌نم باران هشت و نه صبح همیشه‌ی خدا یک سکوت عجیبی به داخل خونه القا می‌کنه. که با زاویه‌ی نوری که از پنجره می‌یاد ساعت هشت و نه صبح، کاملاً فضا رو منجمد، ولی ولرم، می‌کنه.

… و من خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من، مثل همه‌ی مغزهای دیگه‌ی دنیا (احتمالاً)، کمی تأخیر داره وقتی از یک شرایط عظیم غیرطبیعی به یک شرایط عظیم جدید منتقل می‌شه. و گاهی از شرایط قبلی چیزهایی رو به اشتباه با خودش می‌یاره. درست مثل وقتی که بعد از کلی دویدن در دنیای آزاد و چند بار مُردن و زنده‌شدن، باید رانندگی کنم و برم سر کار. خیلی سخته؛ و باید مدام به هوشیاری‌م یادآوری کنم که اینجا اگه بمیرم از چند متر عقب‌تر زنده نمی‌شم…


هشت و نه صبح خیره به یه گوشه نگاه می‌کنم. مغز من کلی از ترس‌ها رو هنوز با خودش داره از خواب. و این‌بار خودآگاهِ من از خودم سردرگم‌تره. همه سردرگم‌ایم. و تنها گواه موجود اینه که تو نیستی و بیرون بارون می‌یاد و آلارم ساعت ۸:۵۶ دقیقه هم بوق‌ش رو زد و من خاموش‌ش کردم.

پلاک ماشین جیمی جونیور HR1216 هست. به اون خیره می‌شم. شاید اون بتونه توتم من باشه. شاید اون بتونه کمک کنه عمیقاً بپذیرم که به بی‌دار شدن از همین دنیا نه باید اعتقادی داشته باشم، نه ترس‌ی، نه امیدی. و این خودش ترس‌ناک‌ه. اگه خودآگاه‌م PTSD بگیره وقتی بفهمه نباید به بیدار[تر] شدن امیدی داشته باشه، چی… اگه به کودک و سگ و ریچارد و دلفین‌ِ درونم هم خبر بده، چی؟…

آلارم بعدی ساعت نه و شش دقیقه تنظیم شده. این یعنی داره دیرتر می‌شه. یعنی فارغ از وجود یا عدم تراما، استرس نزدیک است! یعنی من باید ساعت، دست‌بند، پاکت، موبایل، کارت هویت، کیف پول، همه‌ی ناباوری‌ها، چهار ۱:۱ برنامه‌ریزی شده با اعضای تیم کاری، و هوشیاری لازم برای بیست و هشت دقیقه رانندگی در اتوبان و شهر رو بریزم توی جیب کت‌ام و بدوم. بدوم و فکر نکنم که چرا تخت دونفره را دارم مرتب می‌کنم وقتی دیشب با ترس خوابیده‌ام. با ترس و مرور زمزمه‌ی همه‌ی نگاه‌های تو که در دو ثانیه (دو هزار و خورده‌ای میلی‌ثانیه) حداقل چهار دیالوگ با چشمان من برقرار می‌کردی و ته‌ش هردومان دل‌مان می‌گرفت.

ریچارد، اگه بی‌دار نشی من مجبورم تنهایی همه‌ی پوزخندهای پوزه‌ای و زهرخندهای پیچیده‌شده در لب‌خند های مردم را جمع کنم تا شب. و این منصفانه نیست. یعنی برای من به‌صورت لوکال نیست. وگرنه گلوبال اگر نگاه کنیم تو از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۸۶ سان‌فرانسیسکو را کشیدی، من از ۱۹۸۶ تا احتمالاً ۲۰۲۱.

بعد هم نوبتی، یک هفته در میون، می‌آییم سر مزار هم‌دیگه و فاتحه می‌خونیم.

ریچارد،
بیداری؟
قبوله؟

08:47 سه شنبه، 19 آوریل 16

رابطه‌ی مبتنی بر عشق و ناباوریِ هم‌زمانِ میانِ من و کرگدنِ توی آینه به کنار، خودم به‌تر از هر کس دیگری می‌دانم که باید به عقب برگردم و خیلی چیزها را از نو بچینم، و بعدش دوباره بیایم جلو.

من این وسط، بیش‌تر از هرکسی به هر کس دیگری، به خودم مظنونم. که گه‌گاه وقتی پایم لیز می‌خورد و در قعر چاه‌های مه‌آلود گذشته فرو می‌روم، دست و دلم می‌لرزد. من، شاید، آن‌قدرها هم که خودم فکر می‌کنم، مقصر نباشم. اما مهم‌تر این‌ست که مظنون اول و آخر هستم. در تمام دومینوهایی که فرو ریخته و الآن فقط ردپایی و بویی ازشان باقی مانده، من مظنون هستم. من و آخرین غبار روی هوای ناشی از یک خمپاره‌ی بزرگ؛ که آن‌هم تسلیم جاذبه می‌شود، آخر کار.

ریچارد تحریف می‌کرده، شاید، قطعاً. یا از استعداد خوب‌ش در فضاسازی و ناباوراندنِ حالِ واقعی به کرگدنِ مبهوتِ توی آینه به به‌ترین نحو استفاده می‌کرده. که نتیجه می‌شده داستان‌هایی که خودش در آن‌ها رفع اتهام شده بودند. شاید. شاید هم ریچارد هیچ‌وقت خداوکیلی متهم اصلی نبوده. شاید. اما چه تفاوت دارد وقتی برای من ریچارد همیشه مظنون همیشگی است.

اتهام و ظن گاهی خیلی هم با هم در یک راستا نیستند. اتهام را می‌شود با دلیل و برهان باطل کرد. ظن را نه ولی. ظن‌های تخمی‌مآبانه‌ی درونی و قلبی را نمی‌شود. در کرگدن نمی‌شود. در کرگدن توی آینه که وقتی زل می‌زند، پوکر-فیس ترین بازیگر نقش مکمل مرد در تمام داستان می‌شود، نه. در آن‌ حد که من گاهی ترجیح می‌دهم با آس و شاه پیک هم فولد کنم جلویش.

لعنت به ظن.

مسئولیت به من گماشته می‌شود که برای اهالیِ کشتیِ در حال غرق شدن برنامه‌های مفرح اجرا کنم. دلقکِ درون من گاهی از سوراخ‌های عریان بدنم به بیرون سرک می‌کشد. و من جلویش را نمی‌گیرم. بازار مکاره‌ی درونِ من اگر جلویش گرفته بشود من شب‌ها از اینی که هستم هم بیش‌تر عذاب وجدان می‌گیرم — در تاریخ هم اگر نگاه کنی، من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام برای بیش‌تر از سه ماه متوالی دیکتاتور خوبی باشم؛ بعدش یا صندلی را واگذار کرده‌ام، یا برعلیه خودم کودتا کرده‌ام، یا محو شده‌ام.

من اجازه می‌گیرم بروم قدم بزنم. بعد برای مدت معلوم‌ای (که برای خودم نامعلوم می‌گذارم‌ش بماند) محو می‌شوم. من و عادت‌های خوب قدیمی‌ام محو می‌شویم. اصلاً یکی از خوبی‌های زیبای آفرینش این‌ست که آدم وقتی محو می‌شود هم، هم‌چنان، عادت‌های خوب‌ش خواسته ناخواسته با او می‌آیند. و همین می‌شود که شروع می‌کنم به نوشتن. و نوشته‌هایم عریان است. نوشته‌هایم پابرجاست. نوشته‌هایم تمام صلابت‌ای که یک عمر خودم نداشته‌ام را، با جبر ناشی از عشق، به‌دوش می‌کشند. نوشته‌های وظیفه‌شناس و قدردان…

من، بعد، به خیلی صداها گوش می‌دهم. به تمام صداهایی که وقتی در چاه‌ها پرت می‌شوم از لای سنگ‌های دیواره‌ی درونی چاه برای کسری از ثانیه به گوش می‌رسند. من خیلی از این صداها را از روی‌شان پریده بوده‌ام تا الآن. و همیشه مدّنظرم بود که زندگی کوتاه‌تر از این‌ست که بخواهی برگردی و باز سرک بکشی. لعنت به این نصایح عامه‌پسند و عامه‌گیر که «مدّ نظر» آدم را فُرم می‌دهند ناغافل. و باید حداقل چهل شب دوش آب سرد بگیری تا سَم‌شان از عمق سلول‌های سرطانی‌شده‌ات بیرون بزند. لعنت!

دلم می‌سوزد برای سرنوشت تمام سلول‌های سرطانی‌ای که از مردمِ هم‌زمان بی‌عرضه و حسود، ناغافل واگیرانه گرفته می‌شوند.

در هر دو حال، در هر دو اپیزود، من آخرین هوادار ای هستم که استادیوم را ترک می‌کند. من آخرین کسی هستم که باختِ تیم، غرق شدنِ کشتی، و چروکِ پیشانیِ کرگدنِ توی آینه را می‌پذیرد.

من وقتی از استادیوم بیرون می‌آیم، در استادیوم را می‌بندم. باران می‌آید. نه فقط به‌صرف فضاسازی — واقعاً باران می‌آید وقتی من در استادیوم را می‌بندم. در فلزی و سنگین‌ای که منتظر یک بهانه‌ی دیگر است که بدون دغدغه یک دل سیر زنگ بزند… من پیاده راه می‌افتم به برگشتن. کجایش را دقیق یادم نمی‌آید؛ قهراً مهم راه‌رفتن است و بس.

من وقتی می‌رسم (کجایش را یادم نمی‌آید) کُت‌ام را به چوب‌رختی آویزان می‌کنم و در کمد را نمی‌بندم که خیسی شانه‌های کُت خشک بشود و بی‌جهت بو نگیرد. بعد زیر آب‌جوش را روشن می‌کنم و کنار پنجره، منتظر شنیدنی صدای مهربان سوت کتری، لیوان خالی را که فقط چای کیسه‌ای بابونه تویش است دو دستی می‌گیرم و به عمق شب در بیرون خیره می‌شوم. ریچارد لب‌خنده‌ی شیطنت‌آمیزی می‌زند و من با پوزخند مهربانانه‌ای سرم را به علامت تأیید تکان می‌دهم! بعد لیوان را محکم‌تر فشار می‌دهم — طوری که تمام سلول‌های پوست دستم احساس‌ش کنند؛ و چشم‌هایم را می‌بندم.

تراوشات مغز من، بهترین عادات خوب من هستند.

10:18 جمعه، 1 آوریل 16

تمام شب را در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا به همان مکان‌های همیشگی می‌روم اما باز گم می‌شوم. در آلفا سرمای چرم کاناپه‌ای که رویش خوابیده‌ام با برف‌هایی که باد از کنارم می‌بردشان در خواب، قاطی می‌شود. در آلفا مغز من به اوج خودارضایی ناشی از بیش‌فعالی‌اش می‌رسد.

من در آلفا هستم و تو در دلتا با من سخن می‌گویی. و من، چون‌آن که هرگز جایی نرفته‌ام، قبل از این‌که تو از پای تخت به پای کاناپه برسی صدایت می‌زنم که نیایی. من در آلفا آن حضور لامصب‌ای که ماه‌ها پیش بر سر تعریف واژگانی‌اش بحث‌مان بالا می‌گرفت، را دارم. در آلفا، من، بدجوری بوی لامصب شدن می‌دهم. لامصب.

از خواب که بی‌دار می‌شوم؛ تعبیر می‌شود — ویدا…
کار البته کار ریچارد بوده. سرِ ذوق که می‌آید، می‌نشیند یک قاصدک از باغِ باران‌دیده‌ی گذشته‌ی من برمی‌دارد و رو به آینده فوت می‌کند! عین خیالش هم نیست که این کار دقیقاً عینِ، و نه مصداقِ، خودِ تولیدمثلِ قاصدک‌هاست. و عین خیالش هم نیست که اگر این پره‌های قاصدک با چمن خاکستری و نامعلومِ آینده هم‌آغوشی‌های لطیف‌ای بکنند، ممکن‌ست باردار بشوند! و بارشان را به زمین بدهند. و من در آینده باز یک روز صبح بیدار بشوم؛ و ویدا…

ریچارد پِرسُنال‌ترینِر خوبی است. ریچارد مُرده‌ترین پرسنال‌ترینر دنیاست اصلاً. مگر پرسنال‌ترینرها چی‌شان از سرخ‌پوست‌ها کمترست که نگوییم پرسنال‌ترینر خوب، پرسنال‌ترینر مُرده است؟

هدف آینده‌ی ریچارد برای من، با هدف آینده‌ی من برای خودم، تقریباً در یک راستا هستند به‌خوبی. و این خیلی مهم است؛ وقتی با یک پرسنال‌ترینرِ مُرده در سان‌فرانسیسکو کار می‌کنی. گرچه ریچارد خیلی بیشتر از من به status quo نه می‌گوید، اما مسئله‌ی خاصی نیست. می‌گذارمش به حساب push the limits ای که همه‌ی پرسنال‌ترینرها می‌کنند. مهم این‌ست که بدن بکشد. مهم این‌ست که زیر فشار پاره نشود. مهم این‌ست که هر بار به‌تر از دفعه‌ی قبل باشد. و تمام آهنگ‌های راک معاصر کوئین هم در پس‌زمینه پخش بشود!

ریچارد ولی یک‌سری چیزها را به‌شوخی می‌گیرد. یا شاید برایش مهم نیست. یا شاید به حساب حماقت‌های شخصی و یک‌نفره‌ی من می‌گذارد. یا… یا شاید هیچ‌وقت توی چشم‌های من نگاه کرده… اصلاً.

راستش، باید همیشه آگاه باشم که ریچارد برای من «ریچارد» است؛ اما من برای ریچارد، شاید، «یکی از همه»، باشم. حقیقت غم‌انگیزی که می‌توانم سال‌ها در ناباوری‌اش تلاش کرده و کوشا باشم. همین هفته‌ی پیش بود که ریچارد گفت: نویسنده‌ها باید بیش از آن‌که تو-نقش-برو های خوبی باشند، دروغ‌گوهای خوبی باشند.
حتی به خودشون.
مخصوصاً به خودشون.

21:03 دوشنبه، 2 مارس 15

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که تنها چیزی که می‌تواند در یک شب نیمه‌سرد مارچ من را با معده‌ی ترش‌کرده‌ام از روح‌های آمریکایی سبز از زیر پتوی گرم و موبایل خاطره‌ناک بیرون بکشد، شوق نوشتن در وصف همان دریاچه‌ی یخ‌زده باشد. دریاچه‌ای که یخ‌ش به‌زعم همه‌ی پاتیناژهای تو هنوز صبور ولی مغموم ولی مقاوم مانده. تا تو جیغ شوق خودت را سر بدهی از سر ذوق!

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد من را ساعت‌های چهار صبح چه از خواب می‌پراند. و باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که کدام گرما من را ظرف سه دقیقه می‌خواباند و کدام گرما من را تا ۹ صبح بی‌دار نگه می‌دارد. چک‌لیست باید برای‌ت مهیا می‌کردم؟ واقعاً؟

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که من فراموش‌ت نمی‌کنم. باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که می‌دانم مدام فحش‌م می‌دهی حتماً هنوز. باور نمی‌کنم که یادت رفته باشد من را چه چیزی به جلو، عقب، بغل، بالا، پایین، چپ، یا راست می‌راند. نگفتمت؟ نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد؟

اعتیاد به ناباوری زندگی. اعتیاد به خاطره‌ی شب‌های سرد پستوی طبقه‌ی دوم. اعتیاد به یواشکی‌ها. اعتیاد به همه‌ی یواشکی‌بودن همه‌ی خاطرات. ما را نمی‌دانم، اما من مال نسل‌ای هستم که فهمید بهینه‌ترین راه لذت بردن از خیلی چیزها، شروع کردن به یواشکی درک کردن ناباوری آن‌هاست. اعتیاد نابارورانه به درک ناباوری تمام خاطرات یواشکی. اعتیادهای عقیم و عمیق. اعتیادهای عمیق و یواشکی.

من سرتق‌تر از آن هستم که با حرف و حدیث ترک کنم. حتی با بند هم نمی‌شود من را به تخت بست. می‌دانی. می‌دانی و می‌خندی و می‌بندی. من ِ سرتق فقط گاهی بد زل می‌زنم. گاهی از ارتفاع کم سقف رنج می‌برم. گاهی از فرط دغدغه‌ی قطر نازک یخ دریاچه اوق‌ام می‌گیرد. آه اگر برای من هم دریاچه مثل تو تنها یک سطح لغزنده و مضحک بود، نه یک سطح لیز و فانی.

اعتیاد به نوشتن. نوشتن و خوانده نشدن. نوشتن و فقط برون ریختن. برون‌ریختِ تمامی تراوشات زندگی لذت بخش است، همان‌طور که می‌دانی. مهم قالب‌ش است، ولی. چارچوبش. لذت برون‌ریختن گاهی بی‌چارچوب بودنش‌ست؛ درست؛ اما آدم وقتی کم‌کم مقاوم می‌شود توی زندگی، دلش چارچوب می‌خواهد. چارچوب چوبی هم اگر شد، شد. اما چارچوب. که بشود بهش تکیه کرد. که بشود مطمئن بود قرار نیست باز وحشیانه و بی‌شرمانه طوری غافل‌گیر بشود که مجبور بشود از فرط درد قفسه‌ی سینه آن‌قدر وول بزند تا به‌زور خوابش ببرد. چارچوب‌های چوبی هم که شده، اما قابل اتکا؛ ولو حتی با یک دست، کمی، اتکا.
برای‌ت پیش آمده دیگر، که آدم گاهی دلش می‌خواد آن‌قدر برون‌ریزش بکند تا خوابش ببرد. خواب همیشه آدم را پر می‌کند. آن‌قدر پر که گاهی نصفه‌شب بی‌دار می‌شود تا سرشاری و لب‌ریزی‌اش را جایی خالی کند. #پست‌های بامداد آوریل و می ۲۰۱۴. #وقتی تو خواب بودی و دلم نیامد بی‌دارت کنم #البته نبودی هم

من به شمردن عادت دارم. این را قرار نیست تو بدانی. اما قرار هم نیست آن‌قدر خنگ باشی که تا الآن نفهمیده باشی.
من سهم خوبی از کودکی و بلوغم را به شمردن گذارنده‌ام. بزرگ‌تر هم که شدم، باز می‌شماردم. نه در حد سندرم‌های اسگلی خط مستقیم، ولی واقعاً از راه رفتن روی لبه‌ی جوب‌های آب هم لذت می‌بردم. از تکرار هم لذت می‌بردم. از شمردن و تکرار — فکرش را بکن! و این‌وسط رکوردهای شخصی.
هیچ‌وقت از آزاردادن جانورها لذت نمی‌بردم، اما واقعاً پتانسیل این را داشتم که مثلاً با زنبورهای مُرده یک اهرام ثلاثه‌ی بزرگ بسازم در عرض سه سال و یازده ماه و بیست و دو روز. بعد هم کاملاً اوکی باشم وقتی به بابا نشان می‌دهم و می‌گویم «باز دوم شدم» و بدون هیچ مقدمه‌ای سعی کند با شوخی‌های همیشگی روحیه بدهد.

من به شمردن و تکرار و دوم شدن عادت دارم. اطرافیان من هم به دوم شدن من عادت دارند. اما این را قرار نبود تو بدانی. و قرار هم نبود که دامن بزنی و تکرارش کنی. تو قرار بود شمردن را از یاد من ببری. تو قرار بود به من یاد بدهد واحد روزهای هفته لب‌خندست و جیغ؛ و با هم تقویم‌های دیوار را عمودی و چپرچوله نصب کنیم و بخندیم به ریش‌شان. و قرار بود شروع کنیم به نو شدن و آفرینش.

من اما دچار بازآفرینی‌ام این روزها. به‌خاطر گل روی توست که نمی‌شمارم. وگرنه عار نیست بنشینم و تا صبح بک بزنم ببینم چند بار در این هزار و شصت و چهار نوشته، گفته‌ام که به ناباروری باورهایم معتادم. می‌دانم ولی. می‌دانم تو از آن آدم‌هایی هستی که به اعداد می‌خندی. همیشه می‌خندیده‌ای. چون هیچ‌وقت ارتباطی که من باشان برقرار کردم را نکرده‌ی. معلوم‌ست نکردی. اگر کرده بودی الآن می‌فهمیدی که دوّم شدن را می‌شود هم از پایین شمرد هم از بالا. می‌فهمیدی که آدم گاهی با خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی که آدم توی آینه هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم بین ساعت‌های مچی خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم توی تخت‌خواب کوئین‌سایز هم می‌تواند تنها بخوابد و دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند موقع فرستادن جملات تأمل‌برانگیز و عمیق هم دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم ساعت هفت صبح موقع نصیحت کردن دوستش در قلب اروپا هم می‌تواند دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند لای آهنگ‌های روی تکرار خودش هم دوّم بشود.
من خیلی‌وقت‌ست به دوّم شدن عادت دارم. تو به خنده‌ت ادامه بده. من به خنده‌های تو به دوّم شدن خودم هم دارم عادت می‌کنم. من لای خنده‌های تو هم دوّم می‌شوم.

باید این آخر هفته میشا را ببرم کمی قدم بزند. ببرم با بچه‌های توی پارک بازی کند. بچه‌های توی پارک شاید از یک خرس سفید یک متر و نیمی با کلاه بیس‌بالی کرمی‌رنگ با لوگوی گوگل بترسند. اما میشا گناه دارد. میشا خیلی چیزها سرش می‌شود. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده. مثل من نبوده که به در و دیوار بپرد و بعد با کراوات از منزل خارج شود و تا اطلاع ثانوی ولگردی کند و بعد با کراوات روی تخت غش کند. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده.
خیلی چیزها را هم ندیده ولی. از آخرین باری که تو را دیده شاید یک سالی می‌گذرد. تمام این یک‌سال نشسته و زل زده و وقتی پرده را می‌کشم به دریاچه نگاه می‌کند. لب‌خندش هم بیش‌تر می‌شود. دوست‌دختر کفش‌دوزک قرمز بالشی‌اش را محکم‌تر بغل می‌کند و بی‌شرمانه به آینده‌اش امیدوار است. آن‌قدر امیدوار که من اجازه نمی‌دهم کسی بهش توهین کند. اصلاً همین‌جا جا دارد توجیه کنم که برای مقابله نشدن با توهین بچه‌های توی پارک‌ست که میشا تفریحات این‌دُر را ترجیح می‌دهد. میشا لب‌خند می‌زد و بیشتر فشار می‌دهد. دوست‌دختر میشا هم لب‌خند می‌زند.

شاید باید شروع کنم برای میشا از ریچارد بخوانم. قرار نیست ارتباط‌ش با تو بیش‌تر بشود؛ قرار هم نیست بیش‌تر همانند من بشود. فقط قرارست بفهمد همه‌ی عشاق دنیا الزاماً از روز اول فاسق به‌دنیا نمی‌آیند. بعضی‌هایشان بلدند بیش‌تر از چند ماه یا چند سال حتی خودشان را کش بدهند، بعد خیانت کنند. بعضی‌هایشان بلدند حتی کانستراکتیو هم عمل بکنند. بعضی‌هایشان حتی حتی بلدند نصفه‌شب بدون جیغ زدن، یا دروغ گفتن، یا تهمت زدن، بیدار بشوند، آب بخورند، و دوباره بخوابند.

میشا باید خیلی چیزها را در زندگی درک کند. رقابت بر سر دوام لفت‌دادن امید نیست. اما میشا باید واقع‌بین باشد پیش از هر چیز؛ وگرنه آن‌قدر دور دمب خودش دایره‌وار می‌چرخد که باز دوم می‌شود. بعد می‌آید یک‌گوشه می‌نشیند و به رابطه‌ی کمیِ قطر یخ دریاچه با بی‌ربط بودن آب‌وهوای سان‌فرانسیسکو به تقویم فکر می‌کند. و آن‌قدر فکر می‌کند و می‌کند و می‌کند که حتی ریچارد هم نمی‌تواند بند تمبان‌ش را بکشد و از توی فکر درش بیاورد.
میشا باید خیلی چیزها را ببیند. میشا باید خیلی انتهاها را برود. میشا باید خیلی لُختی‌ها و لَختی‌های بعدش را بکشد. آن‌وقت‌ست که لب‌خندش از تصنع معصومیت به تلخی قهوه‌[ا]ی سوخته (ولی واقعی در عوضش) بدل می‌شود تا هروقت هر غریبه‌ای برای اولین بار از در آمد تو نپرسد «این‌و کی برات خریده!».

05:47 دوشنبه، 18 نوامبر 13

من بترسم؟ من از چی بترسم؟
از نفسم؟ از تنگ بودن سوراخ‌های داخلی بینی‌ام؟ که باید با دست از وسط بینی به سمت زیر پلک‌هایم بِکِشم تا نفس حسابی برود توش؟

من بترسم؟
از این‌که قاعدتاً دیگر نمی‌توانم با لپ‌تاپ به‌معنای آن-تاپ-آف-مای-لپ کار کنم؟
از این‌که کم‌خوابی‌ها بر من استیلا یافته‌اند و مثل جوونی، نمی‌توانم تمام روز پشت گوش بندازمشان؟

من بترسم؟
از این‌که کدام قسم از زیست‌شناسی جانوری در خون و رگ من کم شده که مبتلا به پلک‌پریدگی‌های پیاپی شده‌ام؟ در پس مژه‌های پرپشت؟!
از این‌که پوست سرم می‌پوسد هی. و به‌خودم می‌گویم که هنوز نسبت رشد سلول‌های سرم، پوست سرم، جمجمه‌ام، مغزم، بیش‌تر از مرگ برادران دوشادوش‌شان است؟
از این‌که از این‌که خوابم، خواب‌تر نشوم؟

من بترسم؟
از این‌که همه چیزهایی که در تمام این نُه سال اتفاق نیافتاده، شاید یک روزی اتفاق بیافتد؟ از این‌که هر بار که فیونا از فرط خنده قلبش را می‌گیرد و چشمانش از درد خیس می‌شود؟ از این‌که فیونا در گوشم می‌گوید که تنها امیدش…

ریچارد زمانی ریچارد شد که هنوز اینترنت نبود. که هنوز دیدن یک چاقوی تازه در فارمز مارکت، شعف داشت! که مخاطب اولیه‌ش، درخت و چوب‌های کلبه و آتش شومینه بود. نه لایک و کامنت. نه فریاد لونلی‌نس. نه قیاس در دو تَب‌ِ ساید-باید-ساید شده توسط سیستم عامل گرافیکی. نه تعداد فرندها در سه رقم [اعشار؟].

ریچارد،
اصلاً،
می‌ترسید؟ نمی‌ترسید؟ نمی‌دانیم ما.
اما می‌دانیم به ادنا داد کلید ننوشته‌هایش را. و می‌دانیم فالوئرهایش، بعد از مرگش تازه گرد هم آمدند.

ریچارد می‌ترسید؟
نمی‌ترسید؟
نمی‌دانیم ما.

رسالت ما این نیست.
رسالت ریچارد هم شاید این نبوده.
قطعاً رسالت ما نیست تحقیق راجع به رسالت ریچارد.
اما باید یاد ما باشد. که گه‌گاهی توکّل کنیم. به درخت. به چاقو. به آن‌که اشک‌های فیونا را می‌بیند. به همه امیدها. به همه امید‌های الئو. به خنده‌های الئو. به خنده‌های بنیامین. به تلاش‌های مارگارت. به زندگی‌ها.
نه الزاماً باید آنتروپولوژیست باشیم که بفهمیم. اقوام مایا مرتب‌سازی بلد بوده‌اند، بی‌آن‌که تحلیل کامپلکسیتی بدانند!
باید دل به دریا داد.
باید پارو زد.
از مونتانا، تا توکیو.

ترس؟
رسالت ما تببین مفهوم ترس نیست. رسالت ما هیچ تبیین‌ای نیست اصلاً. رسالت ما حتی ترویج هم نیست. خطابه به تمبان؟!

تمام تلنگر ترس، تحقیر تقلای تمام‌نشدنی طمع ماست. من حداقل. که یادم نرود امید، را، نگیرم. آرزو شاید؛ ولی امید انگیزه درخت برای تاب آوردن زیر برف و بقا زیر بوران است. که باز بهار برسد و بروید برای بازطلب باران، به‌سان بچه‌های بازیگوش [که] بی‌آن‌که بدانند هیچ از زندگی، تخم امید را در دل مادرانشان باز می‌کارند.

ترس؟
امید هست بانو.
پس بگذار تمام مزه‌ی ترس، برای بازکمین‌کردن در کنام آغوش تو باشد.
چنان ببر بازیگوشی، که همیشه می‌نامیده‌ای‌ام!

03:55 جمعه، 19 اکتبر 12

بهترین راه یک شبه پول‌دار شدن این طرف ها
sue کردن ملت است؛ می‌گویند.
و بهترین راه یک شبه معروف شدن هم
نویسنده شدن است؛ حکماً.

الئو،
ریچارد ولی همه‌ی عکس‌هایش را یا با قایق خالی‌ش می‌نداخته یا صندوق پست خالی‌ش.
ریچارد ولی،

ولی از روی تمام اقیانوس‌ها با هواپیما پرواز کرده همیشه. و نتوانسته تا کمر از قایق خم بشود و گوشش را روی سطح اقیانوس بخواباند که صدای پیانو زدن تو را، آن زیر، بشنود.
شاید
چون خیلی پولدار بوده.
شاید
چون تو هرگز sueش نکردی.

04:54 یکشنبه، 12 فوریه 12

ریچارد ریشه در کودکی من دارد،
بخاری آلادین، بچه‌های مدرسه والتز، گوش‌فیل.

ریچارد آن‌وقت‌ها چکمه‌هایش را واکس می‌زد و هرازگاهی سرش را بالا می‌آورد و نیم‌نگاهی به من می‌انداخت و لبخند می‌زد. بعد سرش را افقی پاندولی تکانی می‌داد و حرکت پاندولی را به دست‌هایش – که فرچه را گرفته بودند – می‌برد و چکمه‌هایش را برق می‌انداخت.
من می‌خندیدم.
من و مادر.

انکار، بد دردی است.
من می‌خوابم ریچارد، تا بیش‌تر از این نخواهم در انکار زندگی کنم.
انکار ناشیانه‌ی زندگی لاشیانه.
انکار لاشیانه‌ی این زندگی ناشیانه؛
همه‌ش به‌دنبال آشیانه.

احمق من‌م ریچارد که باور می‌کنم — تو واکست را بزن!

03:15 سه شنبه، 17 ژانویه 12

الئو،
بدی فارسی‌زبان بودن این نیست kbdfa.dll استاندارد 64 بیتی نداره.
این نیست که توی کیبرد ابداعی اصغرآقا اینا برای پیدا کردن تنوین باید شیفت رو بگیری و یه رقص عربی رو کی‌برد بری، بعد که پیداش کردی یه مشت بک‌سپیس بزنی آخرش یادت بره شیفت اصغر بود یا شیفت کامبیز. (تایپ یک‌دهم انگشتی!)
این نیست که آخرش پرینتش که می‌کنی می‌بینی سکون بود و نه تنوینِ اَن!
این نیست که ک فارسی با ک عربی متفاوت هست و اون وسط ممکنه لابه‌لا فارسی و عربی بری.
این نیست که مرد چهل ساله‌ش کامنت که می‌ذاره می‌گه «دختره من کتابه فارسیه پارسالش گم شده».
این نیست که استاد دانشگاهش فرق بین «تصحیح نکرده‌ام» و «تصحیح نکردم» رو نمی‌دونه.
این نیست که نه تنها 4 تا ز/ض/ظ/ذ داریم، بلکه سه تا 5/٥/۵ داریم (5 انگلیسی، 5 گرد عربی، 5 دندونه‌دار از پایین فارسی).
این نیست که از مردم تو خیابون بپرسی زبانت چند تا حرف داره، جواب‌هات اصلاً یکسان نیست.
این نیست که هنوز بین «است» و «می‌باشد» دعواست.
این نیست که فصل سوم معلوم نیست پائیزه یا پاییز.
این نیست که معادل “the cat was blind” رو اگه بخوای عامیانه بگی معلوم نیست باید بگی «گربهه» یا «گربه‌هه» یا «گربه».
این نیست که در فارسی محاوره‌ای زمان آینده نداریم!
این نیست که would نداریم. که حرف تعریف معین (معادل the) در فارسی رسمی نداریم ولی در فارسی عامیانه ابداع شده به همت رفقا (ه در «پسره که قدش بلند بود»)!
این نیست که من وقتی می‌گم «داشتم نمی‌گفتم» همه‌تون بهم می‌خندین و می‌گین «داشتم+نـِ+فعل» تو فارسی نداریم. بعد من کلی فکر می‌کنم و این مثال رو می‌زنم که: فرض کن من دارم ظرف می‌شورم که بابام می‌یاد خونه. بعد می‌گه بیا بشین ببینمت. بعد یهو ده دقیقه بعدش گیج خرزوخانی می‌زنه و می‌گه «پس ظرف‌ها چرا کثیفه هنوز؟» و من می‌گم «مگه من xxx ظرف‌ها رو؟! خودت گفتی بیا بشین». جای xxx چی می‌گن؟ …
این نیست که اگه داری نمایشنامه می‌خونی و نوشته « – پسر: شامبازغولا داره می‌یاد. – دختر: کی می‌یاد؟» نمی‌فهمی منظورش «چه‌زمانی می‌یاد» هست یا «چه کسی؟ (شامبازغولا؟ درست شنیدم؟)».
این نیست که تنها کشوری هستیم که رو پرچم‌مون متنی به‌زبان سوم رایج مملکت‌مون نوشته شده.
این نیست که جوانان مملکت برای تمایز «تو» (ضمیر دوم شخص مفرد) و «تو» (درون) به اولی می‌گن «یو»!
این نیست که «من می خورم تا تو بیایی» به معنای «من شرب خمر می‌کنم تا زمان وصل تو برسد» هست یا «اگه صبر کنم برای تو، از دهن می‌افته».
این نیست که مدرنیته و پست مدرنیته بیداد می‌کنه و کلماتی مثل «اولن» باب می‌شن (به‌جای «اولاً»).
این نیست که من می‌رم سر کلاس می‌گم implicit و 90 درصد بچه‌ها می‌گن «هان؟!» و وقتی می‌گم «یعنی تلویحاً» و 100 درصد بچه‌ها می‌گن «هان؟!».
این نیست که …

اینه که آخرش که می‌خوای یه وردنت یا lexicon آدمیزای فارسی (ترجیحاً شامل فنتیک با حروف انگلیسی) پیدا کنی و با فیل-خشک شکن می‌ری کاری تحقیقاتی کنی، می‌خوری به تیم دانشگاه تهران، یا دانشگاه شریف، یا دانشگاه شهید بهشتی که همه معتقدن یا باید یه پول خوبی بدی یا باید اثبات کنی که جزو بادکنک در حال بادترشدن هستی! بابا ناسلامتی «زبان»مونه… نمی‌خوام که بخورمش یا تحریم رو دور بزنم. بعد می‌گن چرا صنعت مهندسی نرم‌افزار در ایران در حد اتوماسیون مرغداری و پرتال جامع جوملا-بیسد اصغرنیوز باقی می‌مونه و مهندس‌های نرم‌افزار باید متخصص نصب ویندوز و وی.پی.ان و فتوشاپ بشن.

فعالیت مفید رفقا هم در چارچوب از چشم نیافتادن به همچین چیزایی می‌رسه.

بدبختیم و بدبختیمون از خودمونه الئو.
لیاقت‌مون همینه. آره، خر منم که فکر می‌کنم باید همه‌چیز رو به همه داد که پیشرفت کنیم. خر منم که گلوبال نگاه می‌کنم نه در حد «آزمایشگاه خودمون و مقاله‌های خودم برای ارتقای رتبه استادفلان به دانش فلان»…

دلم شعرهای ریچارد رو می‌خواد که همون‌جور که نوشته می‌شه، خونده می‌شه — آزاد، قانون‌مند، دوست‌داشتنی، رایگان. رایگان نه این‌که پول نداریم بدیم بخریم، یعنی اون‌قدری شخصیتمون ارزش داره که با 100 تومن و 200 تومن به هم نمی‌فروشیم برای پیشرفت‌های دوست‌داشتنی مشترک.
آخه مگه من آدمی نوعی جز یه کلبه برای خواب و یه چس‌مثقال غذا برای خوردن چی می‌خوام که حرص پایین کشیدن بقیه رو (نه از شلوار،‌ بلکه از یخه) بکشم؟
الئو، باز خوابت گرفت؟ باز مزخرف دارم می‌بافم و دلت گرفته؟ باز حوصله‌ت سر رفته؟ باز فکر می‌کنی قربانی‌شدن برای یک کانسپت (به مثابه پرتوهای انرژی/نوری خورشید که مستقل از این‌که به چه جسم مادی‌ای می‌خورن که گرمش کنن، فی‌سبیل‌الله تابانیده می‌شن…)، یه حماقت ابزارگونه‌ست؟ باز فکر می‌کنی خورشید هم ابزاره؟ اگه یه روز صبح پا شدی و نخندید چی؟

.

می‌خوابم.
امیدوارم تا صبح یا آن‌قدرش یادت مانده باشد که ببخشی‌ام؛ یا کلاً یادت رفته باشد. من و خورشید و غم‌های ریچاردگونه‌ام را.

21:31 دوشنبه، 9 ژانویه 12

بیدار مانده‌ام تا
بیاید.
اما نمی‌آید — اسوه‌ی دی.آر ها.

حالا دارم می‌فهمم چرا عاشق بابیلون ریچارد هستم… خودمانیم، در جایی که ریچارد کاراگاه خصوصی بود، من فرعون بودم و آرمیتا ملکه.

(…الئو هنوز به‌دنیا نیامده بود. چه می‌دانم البته، شاید هم خیلی کوچک بود هنوز. هر چه که بود، هنوز فحش‌دادن بلد نبود.)

بابیلون دوشنبه شب‌ها شلوغ است.

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.