ویدا بهترین بزرگترین اشتباه زندگی من بود.
این را به خودش هیچ‌وقت نگفتم. اوایل می‌ترسیدم هم‌ذات‌پنداری کند. بعد می‌ترسیدم هم‌ذات‌پنداری نکند. از یک جایی به بعد هم آن‌قدر مسجّل بود قضیه که فکر می‌کردم توهین به شعور مخاطب‌ست اگر بر زبان بیاورم. تا این‌که این اواخر شد و وقتی رسماً وقتی تصمیم گرفتیم بچه مال هیچ‌کدام‌مان نباشد دیگر نیازی نبود به این چیزها.

بچه‌ی ویدا ولی بچه‌ی من هم بود. چیزی از جنس من که خوش‌بختانه خیلی خیلی کمتر از من امکان داشت که توسط خودم مورد قضاوت واقع شود. که می‌توانست بدود بدون این‌که نگران ابرهای سیاه و نیمه‌ی تاریک ماه باشد. ابرهای سیاه و نیمه‌ی تاریک ماه را می‌توانست به من بسپرد و خودش فقط از غلت‌زدن روی چمن‌ها لذت ببرد. بچه‌ی ویدا و من، می‌توانست به من و ویدا تکیه کند. اما نه ویدا آدم تکیه‌کردن بود، نه من بعد از ویدا دیگر چیز تکیه‌کردنی‌ای ازم باقی مانده بود. این شد که تصمیم گرفتیم راحت‌ش کنیم، تا این‌که بخواهیم بدون تکیه‌گاه رهایش کنیم. به همین تلخی. به همین قساوت.

بچه‌ی ویدا اگر شبیه ویدا پرجنب و جوش بود،‌ حتماً دست و پایش مکرراً می‌شکست. بچه‌ای هم که دست و پایش بشکند نیاز به عصا دارد. یک عصای کوچک هم قد و قواره‌ی خودش. یک عصای کوچک که دورش را روبان بپیچند و حسابی تزئین‌ش کنند که بچه نترسد. اما من و ویدا، هیچ‌کدام‌مان، یادمان نمی‌آمد روبان دقیقاً چیست.

ویدا همیشه توی کیف جیبی‌اش یک دیوار شیشه‌ای تاشو داشت. که وقتی از کیف دستی‌اش درش می‌آورد و بازش می‌کرد می‌توانست تمام عرض و ارتفاع خانه را بپوشاند. از همان نگاه نافذ روزهای اولش باید حدس می‌زدم. اما خب فکر می‌کردم اگر هم داشته باشد صرفاً برای دفاع شخصی است — مثلاً شب‌هایی که دیر برمی‌گردد. نمی‌دانستم واقعاً و این‌قدر برای مصارف شخصی استفاده می‌شود که شب‌های زیادی من از پشت دیوار شیشه‌ای بخواهم آن‌قدر نگاه کنم و نگاه کنم و صورتم را به سطح یخ‌ش بچسبانم که روی کاناپه خوابم ببرد.

من هرگز موجود آزاردهنده‌ای برای ویدا نبودم. این خود ویدا بود که گاهی آن‌قدر نیمه‌ی تاریک‌ش بالا می‌زد که من یا باید چراغ وسط خانه را روشن می‌کردم تا پیدایش کنم، یا باید احترام می‌گذاشتم و به‌صرف پذیرش غیربصری حضور‌ش، با خودم آرام می‌شدم. و می‌خوابیدم. بعد نیمه‌های شب بیدار می‌شدم و می‌دیدم توی بالکن نشسته و دارد با گوشه‌ی چشمش به ماه نگاه می‌کند. من به روی خودم نمی‌آوردم؛ اما نیمه‌ی تاریک ویدا از نیمه‌ی تاریک ماه خیلی و واقعاً قشنگ‌تر بود. حتی وقتی دستم به هیچ‌کدام‌شان نمی‌رسید. مخصوصاً وقتی دستم به هیچ‌کدام‌شان نمی‌رسید. مخصوصاً وقتی کاملاً مطمئن بودم هرگز دستم به ویدا نمی‌رسد. نیمه‌ی تاریک ویدا بیش‌تر از این‌که یک تاریک‌خانه از تمام خاطره‌ها(ی‌مان؟) باشد، رسماً یک سیاه‌چاله بود. یک سیاه‌چاله که تا حالا خیلی گمشده داده بود. یک سیاه‌چاله‌ی مکنده که من وقتی واقعاً کلافه می‌شدم روی لبه‌اش با نوک پنجه‌های پاهایم راه می‌رفتم. یک جور دوئل بود. اما هیچ‌وقت … نمی‌توانم بگویم نباختم؛ صرفاً نیافتادم کامل داخلش. شاید هم اصلاً ویدا، هوشیارانه، هرگز نخواست. گاهی وقت‌ها گم‌نشدن تازه شروع یک گم‌شدن خیلی طولانی است.

این اواخر یادم هست حتی لازم نبود دیوار شیشه‌ای‌اش را از کیف‌ش بیرون بیاورد ویدا. بادی-لنگوئج بین‌مان خیلی پیشرفت کرده بود. شبیه پانتومیم. کانسپت دیوار شیشه‌ای توی پانتومیم خیلی مکرّرتر از توی زندگی واقعی است. اصلاً یکی از تمرین‌های جلسات و هفته‌ها و ماه‌های اول پانتومیم همیشه لمس کردن و حمل کردن یک دیوار شیشه‌ای است. و مردم حرفه‌ای می‌شوند. اما زندگی من و ویدا آخر پانتومیم نبود. یعنی اصلاً قرار نبود باشد. اما انگار شد. بدون این‌که بفهمیم. یعنی راستش یک‌بار به خودم آمدم دیدم سه شب است با ویدا حرف نزده‌ام. و عهد همان‌شب بود که یک‌هو در عمق نیمه‌های شب بچه‌ی توی شکم ویدا شروع کرد به گریه‌کردن. و ویدا – حتماً خیلی خسته بود که – بیدار نمی‌شد. و من دویدم سمت‌ش که محکم با صورت خوردم به دیوار شیشه‌ای. از بینی‌ام خون آمد. می‌خواستم با مشت بکوبم که بشکند و بروم سمت بچه؛ اما ترسیدم خُرده‌های تیز و بُرّنده‌ی شیشه به سمت ویدا و شکمش پرت شوند. استیصال محض بود. نمی‌توانستم آرزو کنم دیوار محو شود. دنیای ویدا آن‌قدر مه‌آلود می‌شد گاهی، که می‌ترسیدم اگر به دریاچه برسد دریاچه تا سال‌های سال دیگر رویش را به سمت آسمان برنگرداند. از آن‌ور هم، نمی‌توانستم آرزو کنم کاش گریه نمی‌کرد — گاو که نبود، خب گریه داشت.
آرام شروع کردم با انگشتانم به دیوار شیشه‌ای زدن. ویدا بی‌دار شد. نگاهم کرد. با انگشتانم به بچه‌ی داخل شکم‌ش اشاره کردم. به بچه‌ی داخل شکم‌ش نگاه کرد و آرام بغلش کرد. من مادر نبوده‌ام هرگز، اما خیلی خوب می‌توانستم بفهمم این‌جور بغل‌کردن‌ها شبیه «کول» گفتن این خارجی‌هاست پس از یک سکوت کاملاً غریب و چندش‌آور — فقط یک خفه‌شو ی محترمانه. و بچه این‌ها را نمی‌فهمید. واضح هم بود. برای خود من ده‌ها سال طول کشید تا بفهمم.
این وسط تنها دل‌خوشی من این بود که بچه قرار نیست این ده‌ها سال از این چیزهای کول تجربه کند. چیزهای کول، برای کودکان خیلی مضرتر از برای بزرگسالان هستند. برای همه‌ی کودک‌ها. مخصوصاً کودک‌های درون.

من هیچ‌وقت ویدا را فتح نکردم. یعنی قرار هم نبود بکنم.
فتح کردن، البته، یک شجاعت‌ی می‌خواست که من قطعاً داشتم. انگیزه‌ی فتح شدن هم یک طراوت‌ی می‌خواست، که صدالبته ویدا داشت. و اولین قدم فتح کردن هم یک جسارت عظیمی احتیاج داشت، که من جمع کرده بودم. و عریان و آرام مورد فتح شدن واقع شدن هم سخاوت‌ی می‌خواست که ویدا از آن سرشار می‌شد گاهی، اغلب. اما فتح‌کردن موجودات عزیز بال‌دار یک قساوت هم می‌خواست — قساوت‌ی که من هرگز نتوانستم به آن درجه برسم.
مثلاً همین ابراهیم. یا برادران یوسف. یا بقیه‌ی ماندگارهای تاریخ بشر… نه، من هرگز حاضر نبودم ماندگار بشوم.

بال‌های ویدا ولی خیلی قشنگ باز می‌شد. فکر می‌کردم روزی مثل یک شاهین رویایی می‌آید روی دستم می‌نشنید. بعد با هم می‌رویم بادیه‌ها و واحه‌های دورافتاده را می‌گردیم. ویدا پرواز می‌کند و شکار خودش را پیدا می‌کند با چنگال‌های تیز و نیرومندش. من هم از اوج گرفتن‌های عظیم ویدا لذت می‌برم. از دیدن چنگال‌های ویدا و تلاش قدرتمندانه‌اش سرشار می‌شدم. و از لَختی تمام هیکلش وقتی خودش را در اوج ابرها به دست باد می‌سپرد و آخر سر روی بازوهای من آرام می‌گیرد، فاتح‌ترین بشر تاریخ می‌شوم. فاتح‌ی که مالک نبود. فاتح‌ی که حتی فتوحات‌ش جایی ثبت هم نمی‌شد. نه… فقط یک فاتح ساده‌ که با چشمان‌ش و نوک انگشتان‌ش می‌توانست تمام تاریخ بشر را به سخره بگیرد.

ویدا ولی،
یک‌هو پر زد و رفت.
قبل‌ترش هم البته گه‌گاه آن‌قدر برای خودش بالا و بالا و دور و دورتر می‌رفت. که وقتی برمی‌گشت در حد جنازه خسته بود. حتی شب‌بخیر هم نمی‌گفت. غذا هم نمی‌خورد. فقط می‌افتاد روی تخت. و من وقتی خواب‌ش سنگین می‌شد آرام آرام روی بال‌های غبارآلودش دستمال خیس و نرم می‌کشیدم و بعد کرم مرطوب‌کننده‌ی موردعلاقه‌مان را می‌مالیدم. مهم نبود بفهمد یا نه – ویدا جنگ‌جوتر از آن بود که بخواهد متوجه براق بودن و این‌جور تجملات بشود. خودم دلم می‌خواست. بال‌هایش از خودش نازنین‌تر بود گاهی. گرچه می‌دانستم همین بال‌ها، خواهند، روزی…

وقتی رفت،
من ماندم و نگاهم به آسمان و قبر بچه.
می‌دانم همه‌ی پرنده‌ها روزی به زمین برمی‌گردند. حتی کِی و کجایش را هم می‌شود حدس زد. و می‌دانم اگر هزاربار هم به زمین برگردد، من از آن فاتح‌ها نیستم که با قلاب و سنگ و توری بخواهم بروم شکار. من اصلاً شکارچی به‌دنیا نیامده‌ام. اما می‌دانم قبر این بچه تا آن موقع‌ها حتماً حسابی خواهد پوسید.