04:28 یکشنبه، 28 فوریه 21

تمامِ «بخشی از تو که زنده شد»،
در قبرستان انتهاییِ مغزم مدفون شده.
اما،
دلیل نمی‌شود که یادش، آرامش‌بخش‌ترین تسکین شب‌هایی نباشد
که با تمام قوا به‌سمت خودمنفوربینی سوق داده می‌شوم.

در قبرستان،
هنوز ذوق ساندویچ و سوپ و رنگین‌کمانِ دابلِ پشت کوهان شترهای بیابانی هست…
در قبرستان،
تمام فصل‌های سال، هنوز رنگ خاص و معنادار خودشان را دارند…
در قبرستان،
من هنوز نرسیده به سی‌سالگی به‌خوابی طولانی فرو رفته‌ام…
در قبرستان،
هیچ‌کس نمی‌تواند سنگ‌قبرت را از من بگیرد.
(حتی خودت،
حتی شب‌های‌‍ت که یقین داری به‌خیر شدن یا نشدن‌‍شان برای جنازه‌ی من فرق خاصی ندارد.)

خواب به‌مثابه‌ی ری‌شارژ؛
خواب به‌مثابه‌ی اردوی تفریحی بدون رضایت‌نامه‌ی والدین؛
خواب به‌مثابه‌ی فرار موقت از زنجیرها، که برای ساعاتی، ولو دروغین، به‌خودم ثابت کنم هنوز تمام نشده.
می‌بینی، در خواب‌های‌‍م هم هنوز بوی تو شاید صادقانه جاری باشد؛
بعد تو دست‌های من را هم،
که آخرین سنگر امید در بی‌داری هستند،
به اشمئزاز – با برهان و ارجاع از سی‌دی‌سی – وصلت می‌دهی؟

کاش حداقل در جنگل شیرهای گرسنه،
شب‌بخیر شنیدن، کمی
انصافانه‌تر
بود.

06:06 جمعه، 8 ژانویه 21

نفس‌های‌م مینیمال می‌شوند،
مغزم ولی،
هم‌چنان با غبارهای‌ش دست و پنجه نرم می‌کند.

من،
به خیلی چیزها هنوز امیدوارم؛
اما کم‌کم دارد باورم می‌شود
گاهی
بی‌دار شدن می‌تواند بسیار بسیار تدریجی باشد — یک ایمان ساده‌ و کوچک جدید در هر شبانه‌روز.

من،
قلّه را،
در همین حوالی اقیانوس،
لمس خواهم کرد،
عزیزجانم.

02:14 دوشنبه، 16 جولای 12

دست‌هایم را در باغ‌چه می‌کارم
و به جنگ می‌روم
با چشم‌هایم دعا می‌کنم
با لب‌هایم می‌جنگم
با گوش‌هایم مجذوب می‌کنم
با زبانم می‌چربم.

من
سال‌هاست دست‌هایم را در باغ‌چه کاشته‌ام الئو؛
عهد همان‌شب زد و باران گرفت
گل همه‌جا را فراگرفت
خاک فرسایش عمودی خورد
و دست‌هایم ۱۰۰ متری حداقل در باغ‌چه پایین رفتند.

قرار بود، می‌دانی که، نیتم بود که، درخت بشوند. که حداقل یک جفت میوه مناسب بدهند.
اما زد و رفتند پایین؛
پایین‌تر از پایین‌ترین سطح زندگی موریانه‌ها
تا نفت بشوند.
بعد هم فوقش ۲۰۰ یا ۵۰۰ سال دیگر استخراج
بعد هم پلاستیک…
مثل پلاستیک‌هایی که تو هر روز بعد از خرید ساعت‌ها باهاشون دست در دست می‌مانی، و کل شهر را می‌گردی!
دست‌هایم؛
دسته‌دارند…

جنگ اما
این چیزها سرش نمی‌شود که مؤمن!
من ِ بی‌دست؛ من بی‌دست‌وپا؛ من بی‌ریشه…
حتی به‌درد روی مین رفتن هم نمی‌خورم گاهی. همین می‌شود که موقعی که دنبال خودکار برای نوشتن به تو می‌گردم، نصف بچه‌های این‌جا من را «حیف نون» صدا می‌زنند. بی‌دست، بی دست و پا، بی‌ریشه، …
یک جور نماد نمادینی برای تزریق روحیه‌ی حیات به خودم. به خودم و تویی که سال‌هاست نامه‌های من را از این میدان جنگ بی‌جواب گذاشته‌ای…

الئو،
دست‌های تو را چه کسی ربوده؟! نکند؟! …
خب حتی نمی‌توانی با دندانت گوشه نامه را باز کنی و با لب‌هایت بوسه‌ای بنویسی و ارجاعش بدهی برای بازگشت؟
لب‌هایت… لب‌هایت؟
الئو
باید امشب خودم را روی مین ِ لب‌هایت بیاندازم. نباید مدفون‌تر بشوند… نباید مدفون بشوند… نباید زیرخاک تر بشوند… نباید…

من ِ بی‌ریشه، خودم را زیر لب‌هایت چال می‌کنم (می‌کارم) تا ریشه در بیاورم و نگذارم پایین‌تر برود، لب‌هایت، … تر بشوند.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2021 blog.horm.org