17:59 دوشنبه، 2 نوامبر 20

با دست‌های‌‍م…

نوازش،
سازش،
ساختن،
خلق‌کردن،
زیبایی بخشیدن،
لمس کردن،
لذت بردن،

دست‌های‌‍م یادت می‌ماند؟
(اگر روزی هر دو کور شدیم…)

با دست‌های‌‍م می‌خوابانم‌‍ت؛
با دست‌های‌‍م بی‌دار‌ت می‌کنم؛
با دست‌های‌‍م تو را،
باز
آرام‌ترین
می‌کنم…
(وقتی باشی…)

دست‌های‌‍م گاهی
جای خنده‌های‌‍شان
روی‌‍ت می‌ماند
و تو باز می‌خندی؛ وقتی می‌بینی، وقتی یادت می‌افتد…

دست‌های‌‍م گاهی
ظرافت‌های‌‍ت را
– که فقط تو می‌دانی و من؛ و من بیش‌تر –
بیش‌تر نوازش می‌کند تا
اصیل‌تر و باارزش‌ترین، بمانی
شب‌ها‌یی که همه‌چیز تیره‌ست…

دست‌های‌‍م گاهی
ریتم که می‌گیرند
و می‌رقصند
تمام دورت را طی می‌کنند.
نترس،
نترس،
نترس،
من هم،
– مثل تمام فرشتگانِ نامیرای اطراف‌‍ت –
عاشق خلق‌کردن‌‍ت هستم، عزیزم…

06:49 جمعه، 11 ژانویه 13

زنگ مدرسه که می‌خورد،
دستم دراز می‌شد؛ دراز و درازتر. درازِ خواهش، درازِ تلاش، درازِ تمایل، درازِ به‌چنگ‌آوردن، درازِ ناخن‌کشیدن، درازِ اجازه‌گرفتن، درازِ اشاره کردن، درازِ شوق، درازِ تمنا…
عادت کرده بودم به دراز شدنش. دراز و درازتر.

مصیبت سال‌ها بعد شروع شد. وقتی دیگر موقع رجعت از تمام کوشش‌ها به سمت منزل، دیگر با شوق کودکانه‌ام نمی‌دویدم؛ راه می‌رفتم. و همین باعث می‌شد دستم را، چونان بادبادک در کنار دریا، باد نبرد بالا وقتی می‌دوم. راه می‌رفتم فقط؛ و دستم کشیده می‌شد روی زمین. می انداختمش پشت سرم. صدای کشیده‌شدنش روی آسفالت کم‌کم عادی شده بود.
اوایل فقط ناخن‌هایم می‌شکست. و پوست پشت دستم در اثر ساییده شدن روی آسفالت می‌رفت. گه‌گاه هم ولی، دست‌کش‌های کار پدرم را می‌پوشیدم که کمتر مالیده شوند. دست‌کش‌های زخمت و محکم. چرمی.

اما یک روز، اصلاً حواسم به جلویم نبود و از روی ریل‌های قطار رد شدم. صدای بوق قطار رو می‌شنیدم، مغزم به‌صورت غیرهوشیارانه تشخیص داده بود که خب من که رد شده‌ام، پس خطری نیست! اما درست وقتی صدای بوق قطار به اوج‌ش رسید، یک‌هو تیر کشید. از بازوهایم رفت بالا. از گردنم. مثل برق. دستم از ساعد زیر چرغ‌های قطار مانده بود.
قطار که رد شد، برگشتم. مچ و انگشت‌هایم افتاده بودند بین چوب‌های موازی و عمود بر ریل‌ها؛ روی سنگ‌ها. و از وسط ساعدم مثل شلنگِ حیاطِ خانه مادرم، خون می پاشید. سریع دستم را به صورت گرد جمع کردم – درست مثل شلنگ حیاط خانه مادرم – و مچم را با فشار گذاشتم سر شلنگ و فشار دادم. درست مثل زمانی که با انگشت‌مان بر سر شلنگ، آب را مهار می‌کردیم تا به جای ریخته شدن، فشاری بپاشد. از بغل های محل اتصال خون می‌چکید هنوز. با عجله به سمت خانه دویدم. مادرم خانه نبود. از طبقه سوم کمد دیواری اتاق کارش، نخ و سوزن پیدا کردم.

اکنون سال‌ها می‌گذرد.
احتمالاً اعصاب‌ش خوب پیوند نخوردند آن روز. شاید هم سوزنش ضدعفونی نشده بود با تف و اشک. اما هر چه که بود، حالا شب‌ها تا صبح قطار از گوش راستم یا گوش چپم سوت می‌کشد. و وقتی در نیمه‌های مغزم، در اوج صدا، یک‌هو بی‌دار می‌شوم و می‌چرخم، بخیه‌هایش باز می‌شود. دکتر می‌گوید رگ‌هایش مسدود شده‌اند که خون نمی‌آید. تا صبح خلاصه سر می‌کنم؛ صبح‌ها مادرم به‌سختی می‌دوزدش دوباره.
اشک‌های مادرم ضدعفونی می‌کند بخیه‌های جدید روزانه را.
اما گاهی، یادش می‌رود گریه کند. و تا فردایش عفونت می‌کند.

زنگ ممتد مدرسه.
قدرت ماهیچه‌های ساعد آقای ناظم، وقتی با یک انگشت می‌توانست چهل ثانیه متوالی فنر پشت دکمه‌ی زنگ را فشرده نگه‌دارد.
دست‌های کوتاه معلم، وقتی موقع زدن سیلی تو گوش بچه‌های شیطون کلاس، تمام بدنش با حفظ گشتاور دورانی، تکان می‌خورد.
دست‌های بامزه‌ی میمون‌هایی که با پشت انگشتان مشت‌های گره‌کرده‌شان روی زمین پاندول‌وار می‌دوند؛ دست‌های کوچک سنجاب وقتی گردو را می‌چرخاند.
دست داشتن در تمام خرده‌جنایت‌های لابه‌لای خاطرات پوسیده.

دست
داشتن؛
(حتی پوسیده).

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2020 blog.horm.org