09:13 سه شنبه، 23 می 17

گاهی،
لبه‌ی پرتگاه
- وقتی دو پایم آویزان است -
بهترین جا است برای بی‌پروا به عقب نگاه کردن و همه‌اش را لمس کردن. مجدداً. این‌بار بی‌پروا‌تر.

بعد،
یادم می‌آید شاید یادت برود من عاشق بوی گلاب‌م. شاید نخواسته‌ام همه‌ی مدت بفهمی. شاید خواسته‌ام فکر کنی ماه همه‌ش نیمه‌ی روشن است و نیمه‌ی تاریک‌ش را باد برده! شاید نیمه‌ی تاریک خودت برای‌ت آن‌قدر کافی بوده که ظرفیت پذیرش و دیدن و شنیدنِ …

یاد “عروسک کهنه ی پاره پوره ی کثیف” می‌افتم. خواب‌ش را می‌بینم. تمام شب. من پسر بدی نبوده‌ام؟ بوده‌ام؟ باید بپرسم؟ …
کار از بحران سی‌سالگی و هویت و بلوغِ دفعه‌یِ هشتم و غیره گذشته آخر. من حتی برای گرفتن وقت دندان‌پزشکی هم بعضاً ساعت‌ها به افق خیره می‌شوم و ناگهان عروسک کهنه ی پاره پوره ی کثیف توی گوش‌م جیغ می‌زند.

در عالم واقع،
به‌روی خودم نمی‌آورم ولی.
زندگیِ چهارمِ موازی‌ای که می‌کنم شکر خدا دارد خوب پیش می‌رود. هنوز هستند کسانی آنجا که طوری به دوست داشتنِ من، نسبت به آن‌طور که می‌شناسندم، حرفه‌ای وانمود می‌کنند که سخت نیست برایم که کمی لیز بخورم و کوتاه بیایم تا باور کنم!
(زندگی پروفشنال خوبی‌اش همین‌ست؛ یاد می‌گیری کجاها مردم معمولاً بلوف می‌زنند و می‌توانی لب‌خندهای پوکرفیس گونه‌ی ازپیش‌آماده‌شده‌ی شماره‌ی ۱ تا ۱۷ را همیشه در جیب بغل آماده به سِرو داشته‌باشی.)

روی دریاچه را که مه می‌گیرد من شاد می‌شوم. به‌عنوان یک مغشوشِ ذهنیِ لبِ پرت‌گاه احساس می‌کنم که همه‌ی این سی سال و اندی در جایی غیر از هُرم هم ذخیره شده. در جایی که می‌تواند روزهای بارانی ببارد.
بدون هیچ مسئولیتی،
فقط به‌خاطر بارانی بودن
و بس.

15:53 چهار شنبه، 22 مارس 17

وارد که می‌شوم،
پشت دریاچه،
تمام واژه‌های قدیمی ناگهان پر می‌کشند. بی‌دلیل. و شاید با دلایل بی‌حساب. چه فرقی دارد؟ دفعه‌ی اولی نیست که بی‌حساب از من پر می‌کشند. و من خودم هم…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزد گاهی؛ دلم، خودم، مغزم…

الآن باید ساعت حدود ۶:۱۵ صبح باشد
در دنیایی که من در خوابش این نوشته‌ها را می‌نویسم
و خدا می‌داند تا هشت و نه صبح چه‌قدر مانده
اگر آخر هفته نباشد تازه!

پشت دریاچه،
من نه متهم می‌شوم، نه محکوم، نه مقصّر.
صرفاً شاید واژه‌ها باز از من بوی نفرت بگیرند…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزم گاهی؛
که آن‌هم دعا می‌کنم فراموش‌م شود و فراموش‌م می‌شود.

آمین.

01:16 پنجشنبه، 9 مارس 17

اگر بنا بر یاد آوردن باشد که تصدقت بروم من خودم انتهای صف هستم. اصلاً قرار نبود من شب‌ها از ترس تکرار فرداها تا فرط مبارزه با قطاری که می‌ربایدم به خواب، با نشدنِ فردا بجنگم؛ و تو نصف سوالات روزمره‌ات با “حتی اگه ترامپ…” شروع بشود، فدایت شوم.

می‌گذرد و من وقتی می‌شمارم سال‌ها را، و تکرار نشدن‌های چیزهایی که لیاقت داشتند بیش‌تر باشند را، دلم می‌گیرد. و ترس روزمره‌ی باز تکرار شدن، یا از آن‌ور ناغافل متوقف شدن، ِ تمام چیزهای مکرّری که بدجور عادت‌م شده‌اند، حکماً روزمره‌وار. و تو گاهی راست می‌گویی که بدبختیِ فهمیده‌نشدنِ مطلق از ترسِ فهمیده‌نشدنِ مطلق، غم‌انگیزتر است؛ اگر مخوف‌تر نباشد. و من روی عمقِ افقیِ خاطراتِ همین دریاچه‌ی روزمره‌ی خودمان بدجور نگاهم لیز می‌خورد و ممتد می‌شود و غرق می‌شود؛ تا تو حرف زدن‌ت را متوقف می‌کنی و دست‌ت را جلوی چشمانم تکان می‌دهی و می‌پرسی “باز کجا بودی؟…” و من جبراً فرار رو به جلویی می‌کنم و سعی می‌کنم برگردم. باز.

خیلی چیزهایم نگفتنی‌تر می‌شود وقتی گفتنی‌هایم در گلویم سنگینی می‌کنند و تا صبح آن‌قدر سرفه می‌کنم که نصف رگ‌های صوتی گلویم داغ و قرمز و ملتهب می‌شوند. بعد صبح ولی می‌خندم. لامصب می‌شوم و لب‌خند می‌زنم. من، هر چه باشد، به “تیم” التزام عملی دارم و مسئول‌م. هر چه باشد لب‌خند‌هایم را باید پشت ویترین بگذارم. هر چه باشد، تو چشم‌هایت گاهی ساعت‌ها به در خیره می‌ماند. هر چه باشد، من، به لب‌خندی…

این روزها زیاد از فرار صحبت می‌کنم. و تو می‌خندی و من را به نداشتنِ قرار متهم می‌کنی… و من هم با تو می‌خندم و سعی می‌کنم خودم هم فراموش کنم؛ که وقتی قرار شد بی‌دار شوم و در این دنیا زندگی کنم، تمام وسایلم من‌جمله بال‌هایم را در بازرسی اول پشت در بزرگ آهنی تحویل مسئول بازرسی دادم. ببخش خلاصه گاهی کتف‌م را خم می‌کنم و چشم‌هایم را فشار می‌دهم و یک‌هو گردنم را تا انتهای انقباض تمام ماهیچه‌های عمودی‌اش می‌کِشم و فکر می‌کنم هنوز می‌توانم پرواز کنم. عادت است. یک جور مرض است. یک جور تاخیر بیمارگونه در پذیرش زمان حال است؛ وقتی از خودم درون دالان‌های گِرد و متنهای و خودتکرارشونده‌ی مغزم می‌گریزم و آخرین تلاش‌م را با تمام وجود می‌کُنم. و شکست می‌خورم. و سرخورده می‌شوم. و تو هم‌نوایی می‌کنی، و من سردتر می‌شوم. و من گم‌تر می‌شوم. و من بیش‌تر به “یک روزی در یک دنیای موازی…” فکر می‌کنم. و بذر همه‌ی امیدهایم در بابِ یک جهش ژنتیکی در بُعد عمود بر دنیای موازی را می‌پرورانم. و پیرتر، یا ترسوانه بگویم باتجربه‌تر، می‌شوم. نقطه. به‌دَرَک.

اصلِ حال‌م ولی فکر کنم خوب است. دنیای موازی و بی‌بالی بالاخره از بادِ توی کله‌ی بحران سی‌سالگی می‌پَرَد اول و آخر. این فقط زوال عقل ناشی از سایش نرون‌ها و سلول‌های خاکستری و غم‌دود نواحی جانبی و هم‌چنین نزدیک‌های پیشانیِ زیر جمجمه‌ام است که خیلی باکره‌وار عزمِ سلف‌سکریفایس کردن‌شان گُل می‌کُنَد و می‌خواهند سمبولیسمِ سلولی در ساختارِ سازمانیِ جسم و جانِ من راه بیاندازند؛ هر چند وقت یک‌بار. و من فقط نگاه می‌کنم. و دلم می‌سوزد. که نخواهند بود ۳۴ سال دیگر که من با یک ماشین تایپ چغ‌چغی کنار همین اقیانوس آرامک ساعت‌ها می‌نشینم و با سلول‌های بازمانده، می‌رقصم در مغز. می‌رقصم رو به موج‌هایِ همین آرام. می‌رقصم پشت به گذشته‌ای که اگر رقصیدنی بوده، رقصیده‌ام و بس. تو می‌ماندی که ماندی. و بس.

شب‌ها یادم بنداز یک‌سری خاطره‌های‌م را حسابی بشورم. چه از باب پاک‌سازی چه از باب تطهیر. آخر ماندنی‌ها ممکن‌ست کثیف که بشوند عفونت بکنند و بروند داخل خون و استخوون و سرطان بساط,کنند. همین خاطره‌های کوچک و بی‌مزه. همین محوهایی که دنبالشان می‌گردیم. همین امروزهای همین دیروز و پریروز.
که تو زود خوابت برد و من،
باز از بی‌خوابی و داغ‌کردگیِ تمام تنم،
نشستم و نشستم و نشستم و
نوشتن و نوشتم و نوشتم و
خالی که شدم، همان بالای مقبره‌ی تخلیه، خواب‌م برد.

صبح یادم بنداز بی‌دار بشوم.
من خیلی از خودم گم‌تر می‌شوم اگر یادم نیاندازی باز.
و تو “خودم” را دوست داری. و این خیلی مهم است. و من نباید گم بشوم پس دیگر.
هرگز.
ممنون.
شب‌ت خوش… دخترکِ فرستاده شده…

01:14 چهار شنبه، 5 اکتبر 16

جایی میان همه‌ی رفتن‌ها و به‌جا‌گذاشتن‌ها و دوباره تکرارشدن‌ها،
به درد عادت می‌کنیم.

آستانه‌ی تحمل‌مان خیلی نرم و تکامل‌گونه، آرام آرام و در حد چند دهم میلی‌متر در روز، بالا می‌رود. تا جایی که فقط موقع نتوانستن‌ها و دیگرنکشیدن‌ها صدای استخوان‌های‌مان در می‌آید.
و من به ابتدای زمستان بدجور زل می‌زنم، روزها و سال‌ها.

تو هم اقرار کردی که گاهی گذشته‌ی لعنتی بدجور می‌مکد تمام ذهن‌مان را‌. می‌کِشَد و جذب می‌کند و عمیق و عمیق‌تر می‌کند لامصب. در حدی‌که کلاً تصوّرِ تحمّلِ تصوّرِ تحمّلِ آینده قهراً غیرممکن می‌شود.
و این‌جور وقت‌ها من دلم می‌خواهد هیچ‌وقت به‌م یادآوری نکنی که چای من دارد سرد می‌شود.

راستش، ببخش که گاهی برای بهتر پذیراشدنِ وجودِ تو مجبور می‌شوم تا چند قدم‌ای عقب بروم، تا تو به گذشته تعلّق بگیری، و من مطمئن شوم نه کسی تو را از من خواهد گرفت و نه خودت خودت را؛ ولو در گذشته‌ای که هزاران بار مرورش کرده‌ام.

نگفتم‌ت؛
جاهایی هست در گذشته که حتی با هزار بار روی‌شان عقب جلو کردن هم نه تنها صاف نمی‌شوند، بلکه هربار زخمی‌کننده‌تر می‌شوند.

نگفتم‌ت، چون، تو حالا و همین امشب نبشِ درِ درگاهیِ همین گذشته‌ی پیش‌ِ پای خودت (که خواب‌ت برده حالا) سایه افکنده‌ای بر کلی از آلام و زخم‌ها. زخم‌هایی که عادت‌نکردن به‌شان برای‌م عادت شده. زخم‌هایی که زالووار، با هر نگاه، خونِ تازه می‌مکند. زخم‌های قدیمیِ همیشه نو.

نگفتم‌ت چون ترجیح دادم همان وقتی که قرارست صرف داغ شدن گذشته بشود را صرفِ لالایی خواندن برای تو بکنم. خصوصاً وقتی این روزها که آرام‌تر شده‌ای دریاچه پشت پلک‌های تو آرام خمیازه می‌کشد، می‌رود زیر پتو، و می‌خوابد.
مخصوصاً این روزها که من به خوابِ دریاچه بدجور محتاج‌م.
مخصوصاً این شب‌ها که تعبیر فالِ من، لب‌خند روی لب‌های توست، وقتی تو خواب‌ی و من تا زیر چانه در سرمای ابدیت‌ی دریاچه مغروق می‌شوم و با آرامشِ گونه‌های سرخ‌ات صبح دوباره می‌دوم و می‌دمم.

شب‌بخیر گذشته‌ی نزدیک‌ترین به من.

10:53 یکشنبه، 18 سپتامبر 16

ساعت‌ها و ماه‌ها و روزها در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا من خواب می‌بینم که دارم خواب می‌بینم و در خواب اوّل بی‌دار می‌شوم و تعبیرش می‌کنم و دوباره می‌خوابم…
این‌ها برای عضلات پشت‌بازو ی مغز خوب‌ست!

در آلفا من روی دریاچه‌ی زمان پاتیناژ می‌روم. من با صدای قفل کردن در پشت سرت، ساعت هفت و پنجاه و هفت دقیقه صبح، می‌توانم چشمان‌م را باز کنم؛ یا بگذارم آلفایم کمی بیش‌تر ادامه پیدا کند و متریال جمع کند برای خودش. متریال‌هایی شامل کُلاژ‌هایی از اتفاقات افتاده نشده در گذشته‌ی دور که با بی‌حوصلگی به انحراف‌هایی از گذشته‌ی نزدیک چسبانده شده‌اند — مغز من این روزها خسته‌ست و اینتگریتی سابق‌ش را نمی‌گذارد؛ من هم البته خُرده‌ای نمی‌گیرم برش.

در آلفا من متریال جمع می‌کنم. آن‌قدر که از گوش و دماغ و دهان و پشت کتف‌های‌م دارند می‌ریزند بیرون… و من لحظه‌شماری می‌کنم برای نوشتن‌شان. برای این‌که ساعت‌ها کنار اقیانوس به خالیِ بُعدِ انتهای آب زل بزنم که حتی بزرگ‌ترین کشتی‌ها هم حداکثر می‌توانند در حد دوازده الی هجده پیکسل از این وسعت دید ۱۲۷ درجه‌ی من را اشغال کنند.
و صدای آب…
و صدای ناموزون انگشتان من که تایپ می‌کنم…
و صدای ناموزون خالی شدن متریال‌های انباشته‌شده از آلفانوردی‌های ذعن معیوب‌م…
و صدای ناموزون برهم‌کنش‌های نِرون‌های خاکستری و در حال مرگِ جداره‌ی نسبتاً خارجیِ مغزم…
و صدای موزون پاتیناژ نوردی‌های من در زمان؛ و جستجوهای بعد از بی‌داری.

اگر ثمره‌ی زندگیِ من در گذر زمان کمی اُرگانایزدتر بود، فقط کمی، شاید می‌توانستم از چندتا از الگوریتم‌های بهتر و حتی ساب‌اُپتیمال‌تر استفاده کنم؛ به‌جای این‌که مثل یک موش‌کور با ناخن‌های شکسته بخواهم هی توی قبر چنگ بزنم و بزنم و بزنم.
اگر… اگر کمی اُرگانایزدتر بود می‌رفتم خیلی شیک و مجلسی کشوی مربوط به فایل‌های F را باز می‌کردم و به‌ت نشان می‌دادم چه‌قددددر «فاک یو» برای‌شان کنار گذاشته‌ام؛ حاصل تمام وقت‌هایی که من را کودک نابالغ و ای‌مچور ای خوانده‌اند که حتی جنبه ندارد توی روی‌ش هم به‌ش بگویند… من جنبه‌ی فیدبک نداشتم؟ من کلّ زندگی‌ام توی یک حلقه‌ی باریک و نقره‌ای و بسیار لیز و شکننده از خاطره‌ها جا می‌شود که این روزها دارد به تدریج کوچک‌تر و محوتر می‌شود. حلقه‌ی مذکور تنها به‌قدر مینیمال که کامل زایل نشود «فید» از حقیر دریافت می‌کند و بدجور ساعت‌ها و ساعت‌ها در حال خود «بک» کردن باقی می‌ماند… ای گُه به‌این سیستم‌های فیدبک-به-درونِ-خود-ریز.

آلفا غول چسبناک و لزج‌ای است که اثرش تا ۴ ساعت بعد از بی‌داری روی پوست و گوشت و اعصاب آدم باقی می‌ماند. برای همین‌ست که من وقتی بی‌دار می‌شوم (و تو نیستی) گاهی دوست‌دارم هیچ‌وقت ساعت مُچی‌ام ۹:۴۰ صبح را نشان ندهد تا من ساعت‌ها به یک گوشه خیره بشوم و آروم با کاردک اثرات آلفا را از روی بازوهایم بزدایم… شاید کودک درون من است که تنها بازی‌گاه خودش را آلفای بی‌قید و بند یافته. آلفایی که فقط یا با صدای سخت نفس کشیدن‌ام (و متعاقباً بیدار کردن‌م توسط تو) قطع می‌شود یا با نرسیدن خون به مغزم به‌دلیل کج شدن دوباره‌ی گردن‌م و سه تا بالش‌ای که باید حتماً تمام شب در یک زاویه‌ی خاص قرار بگیرند.
کودک است دیگر آخر. من قبول دارم مسئول یاد ندادن آداب به‌ش خود شخص خودم هستم. اما شاید الآن دیر شده. شاید الآن که بعد از دوازده سال در سی سالگی ماندن بالاخره از سی سالگی رد شدم دیگر واقعاً این شکلی بار آمده.
من چه کار کنم آخر؟
مگر تصادفاً سعی نکردم (به‌همراه تو) که تمام بازماندگان دو سال اخیر را با جایش از بیخ و بُن پاک پاک کنم و بفرستم به دوردست‌ها؟ لامصب است این مغز من که پشتکارِ ناعادلانه‌ای در کاویدنِ زیرخاکی‌ها دارد. و من را دوباره در موقعیت‌ای قرار می‌دهد همیشه که تمام هوشیاری‌ام را جمع کنم تا بتوانم به خودم پاسخ بدهم که آیا الآن باید (از تو) معذرت بخواهم یا نه.

□ □ □

لحظه‌هایی هم هستند که من، در کمال آن‌چه مردم به آن صحّت عقل می‌گویند، چشم‌های‌م را می‌بندم و شیرجه می‌زنم به زیر یخ دریاچه‌ی تاریخ و یخ‌زده. خیلی سرد است. خیلی. خیلی سردتر از آن‌که مؤاخذه‌گر ای بتواند آن‌جا بنشیند و چرتکه بیاندازد گناه‌های صغیره‌ی کودک معصوم درون من را. که اگر هم احیاناً الئو دارد آن‌جا زیر نور خودِ پیانو در اعماق سیصد متری زیر یخ سطح دریاچه پیانو می‌زند آرام، من می‌توانم کاملاً سوم‌شخص بنشینم و گوش بدهم و الهام بگیرم.
الهام بگیرم برای خودم؛ برای این‌که بدهم کودکِ درون بازی کند؛ برای این‌که کمی احساس کنم زندگی چیزی غیر از مکیده‌شدن خون در رگ‌ها و امواج الکترومغناطیس در اعصاب هم هست…
برای این‌که بعد از این‌که حسابی بازی‌های یک‌نفره‌ام را کردم باهاشان، بیایم و این‌جا بنویسم.
بنویسم که خالی بشوم.
که آلفا قهرش نیاید.
که خدا قهرش نیاید.
که کودک گریه‌اش نگیرد.
که من، کمی بیش‌تر، بتوانم، زیر نور ماه، پاتیناژ کنم.

شب بخیر.

10:49 جمعه، 29 ژانویه 16

باید یادم باشد، باید یادم باشد، باید خیلی یادم باشد…
که هنوز می‌شود روزهایی را یافت برای این‌که با خودم زندگی کنم. پنجره را باز کنم. توری پنجره را هم. و نترسم دیگر. فقط به دریاچه و مه و عظمت و آرامش‌ش فکر کنم. و این‌که همه‌ی موعظه‌های روزمره‌ام برای سایرین می‌تواند فقط برای سایرین باشد! پَست و کریه، هر چه هست، من باید بدوم. من باید گاهی برای خودم بدوم؛ فقط بدم؛ برای خودم، فقط، بدوم. و بس.

بی‌دار می‌شوم و هنوز آرزو می‌کنم کاش مطمئن باشم می‌شود یک‌بار دیگرتر هم، از این، بی‌دار شد. راهش را بلد نیستم، فقط می‌دانم باید جیغ بزنم تا تو با صدای خواب‌آلود و مهربان خودت آرام تکان‌م بدهی و بعد که جیغ‌هام قطع شد یک‌هو در یک آن شوت می‌شوم به دنیای دیگری که به دنیای قبلی پوزخند می‌زند! بعد وقتی از سر شتاب، از سر هیجان، از سر ذوق، از سر دلتنگی نفس نفس زدم، تو بپرسی «آب می‌خوری…؟»

باید یادم باشد برای دزدیدن یک روز از خودم هرگز دیر نیست. برای باز کردن دوباره‌ی تمام پنجره‌ها و درها. برای زل زدن به همه‌ی چیزهایی که من را از خودم دل‌تنگ می‌کنند.
من بدجور از همه‌ی راه‌هایی که تو گذرانده‌ای‌شان می‌ترسم. از تولد دوباره‌ام. از خالی شدن. از گفتن خیلی واقعی «مرسی، خدا رو شکر» وقتی من غرق انتظارم که بیش‌تر بدانم.

من اما، نظم طبیعت را به‌هم نمی‌زنم. اکوسیستم مغز و جسم خودم به‌اندازه‌ی کافی مشوش می‌شود برخی روزها و شب‌ها. خودم را باید، اوّل.

تو اما لب‌خندت را دریغ نکن! لطفاً. :‌ )

02:59 پنجشنبه، 25 ژوئن 15

تا تیخوانا فاصله زیادی نیست؛
و من هنوز شک دارم.

من تمام شب را به دریاچه زل می‌زنم. جواب من در دریاچه نیست؛ می‌دانم، می‌دانم. لازم هم نیست مدام کسی به من بگوید جواب من در خودم است؛ می‌دانم، می‌دانم. هیچ‌جای قانون طبیعت ننوشته که آدم‌هایی که جواب‌شان در خودشان است نیاز دارند مدام به‌شان یادآوری بشود این قضیه. خودشان خوب بلدند. اما آرامش محو تیرگی دریاچه…

تا تیخوانا فاصله زیادی نیست؛
و من به شب‌هایی که تو در بی‌خوابی نا‌آرامی و در خواب لب‌خند می‌زنی بدجور شک دارم. من‌ی که موعظه‌ی روزمره‌ام وصف لذّات درددل‌کردن با سیاه‌چاله‌های یک‌بارمصرف‌ست، بدجور به آرامش تو وقتی تنها دو شب به تیخوانا مانده، شک دارم. من آدم بددل‌ای نیستم، اما یک‌جای کار می‌لنگد.

مگر این‌که تو قبلاً تیخوانا رفته باشی. و من، پَست‌مدرنانه و پُست‌مدرنانه موظفم که حریم گذشته‌ی تو را باید حفظ کنم و لعنت نفرستم به تمام شب‌هایی که نبودی.

امان از دریاچه که بودن همیشگی‌اش بدجور متوسط سطح انتظارات من را بالا برده.
شب‌بخیر دریاچه. شب‌بخیر ماه. شب‌بخیر تمام گذشته‌های خائن، به انضمام امشب.

19:50 شنبه، 20 ژوئن 15

روی دریاچه را مه گرفته و ویدا خواب است و بچه‌ی توی شکم ویدا هم اصلاً خبر ندارد قرار نیست فرصت لمس تجربیات ما در این دنیای فانی را داشته باشد.

من توی آشپزخانه بودم که ویدا روی کاناپه خوابش برد. شب‌بخیر نگفتم. خسته بود حتماً. از سر تنبلی من هم نبود. شاید احتمالاً اصلاً من در ناخودآگاه‌م دوباره پلید شدم و دلم می‌خواست خودش با چشمان خودش بخوابد تا بعد من فرصت داشته باشم و ساعت‌ها زل بزنم به صورتش و عمیق بشوم. بعد سعی کنم از خلاقیت خودم استفاده کنم تا حدس بزنم بچه‌ی توی شکم‌ش چه‌قدر شبیه من و خودش است. آرام دستم را می‌برم روی شکم‌ش. و سعی می‌کنم سلام کنم با انگشتانم. اما آن‌طرف‌ها انگار همه‌چیز خیلی سرد است.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. روز اولی هم که دیدمش عجیب بود. هیچ‌وقت به حدی نمی‌رسد که من یک‌هو دستم را پس بکشم. اما همیشه غیرمعمولی است. گاهی که من احساس می‌کنم باید داغ، یا حداقل متوسط رو به داغ باشد، بالعکس کلی یخ است. انگار تازه از فریزر در آمده. انگار دارد با من از پشت یخچال‌های ویترینی مملو از تمام برندهای معتبر آبجو و نوشیدنی‌های نشاط‌آور در یک پمپ‌بنزین شلوغ و پرتردد در حومه شهر صحبت می‌کند و کارفرمایش قدغن کرده که به من به صورت مستقیم اشاره کند که درب یخچال را چه‌جوری باز کنم؛ اما در عین‌حال دوست دارد من هرچه‌زودتر درب کشویی یخچال را با دست راستم به سمت چپ بکشم تا هوای یخی که از دهنش خارج می‌شود حداقل به صورت من بخورد و روی گونه‌هایم فرود بیاید. و من هم به‌اندازه‌ی کافی جسور.

ویدا همیشه دمای بدن‌ش عجیب‌ست. و من احساس می‌کنم اگر یک ۱۰ یا ۲۰ درجه سردتر بود، بچه‌ی درون شکمش منجمد می‌شد و بعد دیگر لازم نبود نگران تلاش برای نیامدنش به این دنیای فانی و فان‌ای باشیم. اما خب از آن‌ور هم علی‌رغم این‌که ویدا خیلی جذاب شده با این هیکل جدیدش، اما مطمئن نیستم خودش هم دوست داشته باشد. شاید ترجیح خودش این باشد که همین ۱۰ الی ۲۰ درجه بالاتر از دمای یخ باشد بدنش و اجازه‌ی رشد به همه‌ی چیزهای درونش بدهد. حتی در سرمای طاقت‌فرسای پوست و رگ‌های بدن ویدا. ویدایی که روزی که من اولین بار دیدمش خیلی داغ بود.

ویدا می‌داند که بچه‌ی توی شکمش فرق بین لالایی و شب‌بخیر ساده و یک بوس کوچک با اشاره به کج کردن گردن و لب‌خند، را نمی‌فهمد. من هم تا همین چند وقت پیش فرق بین روزهایی که ویدا دامن می‌پوشد یا شلوار یا شلوارک را نمی‌فهمیدم. اما خب بعد فهمیدم همه‌ی این‌ها نشانه است — دریچه‌ای برای فهمیدن این‌که چه‌خبر است. این‌که امروز ویدا دوست دارد بدود یا دوست دارد آرام و سنگین فقط ساعت‌ها راه برود یا دوست دارد دوباره خودش را جذاب‌ترین دختر شهر جلوه بدهد — چیزی که خودش زمانی حتی ازش می‌نالید. دوست نداشت همه بفهمند جذاب است. آن‌قدر که بخواهد تعیین‌کننده باشد هم مقیّد نبود، اما خسته شده بود از این‌که در بزنند و در را باز کند و بعد از چند روز تصمیم بگیرد قفل در را عوض کند. حتی یادم هست وقتی نوبت من شد، همان اوایل رسماً به من گفت که امیدوارست دو سه روزه نباشد! و من خندیدم.

بچه‌ی ویدا ولی هنوز فرق بین خیلی چیزها را نمی‌داند. و ما تصمیم گرفته‌ایم نگذاریم هیچ‌وقت این فرق‌ها را بفهمد. ما فکر کنیم الآن فرصت مناسبی نیست. مثل همه‌ی وقت‌های دیگر زندگی، «زمان» را بهانه‌ی اول و آخر کردیم. من به ویدا نگفتم، ولی ته ته ته دل خودم احساس می‌کنم شاید این هم از مدل چیزهایی باشد که دیگر برنگردد. ویدا البته به چیزهای برنگشتنی اعتقاد چندانی ندارد. شاید چون همیشه جذاب بوده. و شاید چون تعریف‌ش از «یونیک» با من خیلی تفاوت دارد. یادم هست فقط یک‌بار به من گفت «یونیک»، آن‌هم وقتی فهمیدیم این بار چیز مشترکی که خلق کرده‌ایم از جنس آدم است. و خب البته حق هم داشت — یونیک بود. اما ویدا احساس نمی‌کرد که شاید اولین و آخرین فرصت باشد. حق هم داشت. اما برای من همه چیز متفاوت بود.

خیلی شب‌ها، مثل امشب، دلم خواست ویدا را بی‌دار کنم آرام و ببوسم و با شب‌بخیر مخصوص و قدیمی خودمان بخوابانمش. اما در دنیای ویدا، هیچ‌وقت برای هیچ‌چیز دیر نیست. و من باید احترام بگذارم به دنیای ویدا – هرچه‌قدر هم که با مفاهیمی که من در زندگی یاد گرفته‌ام در یک راستا نباشد. شاید اصلاً یکی از دلایلی که موافقت کردم با قضیه بچه و این‌که شاید واقعاً الآن زمان مناسبی نباشد، این بود که فکر کردم نبودن در هیچ دنیایی بهتر از بودن در دو دنیای متفاوت است. این‌که حس کردم موظفم پیش‌گیری کنم از رنج تمام ملامت‌های یونیک نبودن که یک انسان دیگری ممکن‌ست مجبور بشود یک عمر تحمل کند. این‌که فقط ده سال صبر کنم تا ویدا بفهمد خیلی چیزها در دنیا تمام هم می‌شوند.

گاهی احساس می‌کنم ویدا همیشه دارد می‌خندد ولی. احساس می‌کنم دمای بدنش به این دلیل جالب است که زیر تمام سلول‌های پوست‌ش یک عالمه لب‌خند خال‌کوبی شده. اما هیچ‌وقت جرأت نکردم خودم کنکاش کنم. با چشمانم یا دندان‌هایم یا زیر ناخن‌هایم. و البته این حق را هم به‌خودم ندادم هیچ‌وقت. هر چه که باشد انتخاب خود ویداست. من فقط حق انتخاب این را دارم که تمام تختم و ذهنم و روحم مملو از چه‌مقدار یونیک بودن بشود. همین.

غذای خودم را می‌برم توی بالکن و رو به مه‌های دریاچه می‌نشینم. دریاچه برای من یونیک هست. مه‌هایش هم. تک‌تک اتم‌های وجب به وجب مه‌ای که می‌آید و روی دریاچه‌ی یونیکِ من را، مثل یک لحاف نرم و مهربان، می‌پوشاند تا دریاچه کمی چشمانش را روی هم بگذارد هم یونیک است. دریاچه هم فقط یک‌بار – ولی عمیق؛ خیلی عمیق – می‌خندد و چشمانش را روی هم می‌گذارد. و من آرام آرام غذایم را می‌گذارم توی دهنم و سعی می‌کنم یادم باشد که باز نبلعم. باید یاد بگیرم همیشه خوب بجوم اول، بعد قورت بدهم.

که یک‌هو ویدا مثل یک روح نامرئی و پرازانرژی و خواب‌آلود از پشت می‌آید و با چشمان بسته دستش را دور شانه‌ها و گردنم حلقه می‌کند. بعد گردنش را می‌مالد به پشت گردنم و شروع می‌کند به گرم شدن و ذوب شدن. پوست ویدا همیشه جالب است. پوست ویدا وقت‌هایی که احساس آرامش کند، شروع می‌کند به گرم شدن. ویدا همیشه عجیب بوده و هست. و من فقط می‌دانم هیچ دست‌آورد جدیدی نخواهد بود اگر بخواهم این‌ها را مدام به‌ش بگویم. در دنیای ویدا خیلی هم «واژه‌»ها نمی‌رقصند. در دنیای ویدا فراز و فرودهایی هست که من هنوز واژه‌ی مناسب معادلی برایشان پیدا نکرده‌ام. شاید اصلاً تئوری عدم وجود یونیک بودن و تمام سندرم‌هایی که من به ویدا نسبت داده‌ام همه‌شان ناشی از همین تلاش ناشیانه‌ی من برای پیداکردن نگاشت یک-به-یک‌ای از مفاهیم انتزاعی و ناخودآگاه دنیای ویدا و روح ویدا به تعاریف کلاسه‌بندی‌شده‌ی خودآگاه دایره‌ی واژگانی مغز من باشد. به همین مزخرفی. و درست میان همین فکر این‌که من حق دارم باز تلاش کنم یا نه، لب‌های ویدا را روی گردنم حس می‌کنم. فکر کنم این وسط مسئله حق داشتن یا نداشتن، تسلّط، یا هیچ واژه‌ی قدرت‌ی و یک‌بُعدی‌ای نیست — باید یاد بگیرم راه رفتن در دنیای ویدا گاهی نیاز به کفش‌های مخصوص باله دارد. که معمولاً هم دست‌سازند. و من فقط می‌دانم و مطمئنم همیشه با عشق و پیچیدن باند سفید زخم به دور انگشتان و کف پاها، تا سرحد مچ، ساخته می‌شوند.

خون‌آشام‌ها دقیقاً در چنین پوزیشن‌ای لب روی گردن می‌گذارند و معمولاً هم چشمان‌شان باز است. رو به دوربین شاید. اما ویدا چشمانش بسته‌است. و معنایش این‌ست که یا ویدا خسته‌است، یا ویدا در اوج لذت است، یا ویدا خون‌آشام نیست، یا ویدا آن‌قدر سیر شده که فقط دوست دارد چیزی را به خالکوبی‌های زیر سلول‌های لب پایینی‌اش بمالد. چیزی که شاید در دنیای ویدا یکی از پیش‌شرط‌های لازم برای ارتقا به این درجه، نسبتاً نزدیک به همان مفهوم بی‌شرمانه‌ی یونیک بودن در دنیای من است. هر چه باشد انگار من رسیده‌ام. چه تک‌حذفی، چه تورنمتی، چه با لاتاری، من انگار رسیده‌ام؛ که دمای بدن ویدا به‌سان یک جام قهرمانی طلایی با دسته‌های روبان‌دار و برجسته، دارد به من اعطا می‌شود. و من فقط می‌دانم باید حس خوبی داشته باشم. و باید من هم به همه‌ی هواداران دست تکان بدهم و لب‌خند بزنم. مخصوصاً وقتی انگشتان ویدا دارد آرام آرام لَخت می‌شود روی بقیه‌ی سلول‌هایم.

هیچ‌وقت، راستش، به ویدا نگفتم که من را چه‌چیزهایی رنجانده. رابطه‌ی من و ویدا از آن مدل چیزهای دنیاست که ترجیح می‌دهم طبیعی برگزار بشود و در این جور قسمت‌هایش بیش از حد زور نزنم. ویدا باهوش است. و می‌ترسم گفتن خیلی از چیزهایی که قطعاً خودش باید بفهمد، توهین‌آمیز باشد به باهوش بودن ویدا. و مهربان هم هست. و شاید خیلی موقع‌ها ترجیح می‌داده که من بیش‌تر نرنجم که کارهایی کرده که من هنوز نمی‌فهمم. هرچه باشد، ویدا ویدا است.

باقی غذا را می‌گذارم برای پرنده‌هایی که صبح، خیلی زودتر از من، به عشق دریاچه بی‌دار می‌شوند. برمی‌گردم و ویدا را در آغوش می‌گیرم و تمام تن نازش را بلند می‌کنم با آرنج‌هایم و می‌برم سمت تخت. ویدا لب‌خند می‌زند. این لب‌خند‌های برونی و معصومانه‌اش هزار برابر دوست‌داشتنی‌تر از خالکوبی‌های زیر پوست‌ش است. و واقعی‌تر. مخصوصاً وقتی دست‌هایش هم دور گردنم است؛ آن‌هم نه به‌سان کمربند ایمنی — ویدا به من اعتماد دارد.
روی تخت سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام و با انگشتان‌م روی موهای لخت و بلندش برایش لالایی می‌گویم. این‌بار یک داستان جدید که از پشت گوش‌هایش با سه انگشت وسطی دست راستم شروع می‌شود. داستان انگشت‌هایی که یک‌شب در بوران‌ای از فکرهای عجیب، لای موهای لخت دختری که واقعاً یونیک بود گم شدند.

21:03 دوشنبه، 2 مارس 15

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که تنها چیزی که می‌تواند در یک شب نیمه‌سرد مارچ من را با معده‌ی ترش‌کرده‌ام از روح‌های آمریکایی سبز از زیر پتوی گرم و موبایل خاطره‌ناک بیرون بکشد، شوق نوشتن در وصف همان دریاچه‌ی یخ‌زده باشد. دریاچه‌ای که یخ‌ش به‌زعم همه‌ی پاتیناژهای تو هنوز صبور ولی مغموم ولی مقاوم مانده. تا تو جیغ شوق خودت را سر بدهی از سر ذوق!

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد من را ساعت‌های چهار صبح چه از خواب می‌پراند. و باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که کدام گرما من را ظرف سه دقیقه می‌خواباند و کدام گرما من را تا ۹ صبح بی‌دار نگه می‌دارد. چک‌لیست باید برای‌ت مهیا می‌کردم؟ واقعاً؟

باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که من فراموش‌ت نمی‌کنم. باور نمی‌کنم یادت رفته باشد که می‌دانم مدام فحش‌م می‌دهی حتماً هنوز. باور نمی‌کنم که یادت رفته باشد من را چه چیزی به جلو، عقب، بغل، بالا، پایین، چپ، یا راست می‌راند. نگفتمت؟ نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد؟

اعتیاد به ناباوری زندگی. اعتیاد به خاطره‌ی شب‌های سرد پستوی طبقه‌ی دوم. اعتیاد به یواشکی‌ها. اعتیاد به همه‌ی یواشکی‌بودن همه‌ی خاطرات. ما را نمی‌دانم، اما من مال نسل‌ای هستم که فهمید بهینه‌ترین راه لذت بردن از خیلی چیزها، شروع کردن به یواشکی درک کردن ناباوری آن‌هاست. اعتیاد نابارورانه به درک ناباوری تمام خاطرات یواشکی. اعتیادهای عقیم و عمیق. اعتیادهای عمیق و یواشکی.

من سرتق‌تر از آن هستم که با حرف و حدیث ترک کنم. حتی با بند هم نمی‌شود من را به تخت بست. می‌دانی. می‌دانی و می‌خندی و می‌بندی. من ِ سرتق فقط گاهی بد زل می‌زنم. گاهی از ارتفاع کم سقف رنج می‌برم. گاهی از فرط دغدغه‌ی قطر نازک یخ دریاچه اوق‌ام می‌گیرد. آه اگر برای من هم دریاچه مثل تو تنها یک سطح لغزنده و مضحک بود، نه یک سطح لیز و فانی.

اعتیاد به نوشتن. نوشتن و خوانده نشدن. نوشتن و فقط برون ریختن. برون‌ریختِ تمامی تراوشات زندگی لذت بخش است، همان‌طور که می‌دانی. مهم قالب‌ش است، ولی. چارچوبش. لذت برون‌ریختن گاهی بی‌چارچوب بودنش‌ست؛ درست؛ اما آدم وقتی کم‌کم مقاوم می‌شود توی زندگی، دلش چارچوب می‌خواهد. چارچوب چوبی هم اگر شد، شد. اما چارچوب. که بشود بهش تکیه کرد. که بشود مطمئن بود قرار نیست باز وحشیانه و بی‌شرمانه طوری غافل‌گیر بشود که مجبور بشود از فرط درد قفسه‌ی سینه آن‌قدر وول بزند تا به‌زور خوابش ببرد. چارچوب‌های چوبی هم که شده، اما قابل اتکا؛ ولو حتی با یک دست، کمی، اتکا.
برای‌ت پیش آمده دیگر، که آدم گاهی دلش می‌خواد آن‌قدر برون‌ریزش بکند تا خوابش ببرد. خواب همیشه آدم را پر می‌کند. آن‌قدر پر که گاهی نصفه‌شب بی‌دار می‌شود تا سرشاری و لب‌ریزی‌اش را جایی خالی کند. #پست‌های بامداد آوریل و می ۲۰۱۴. #وقتی تو خواب بودی و دلم نیامد بی‌دارت کنم #البته نبودی هم

من به شمردن عادت دارم. این را قرار نیست تو بدانی. اما قرار هم نیست آن‌قدر خنگ باشی که تا الآن نفهمیده باشی.
من سهم خوبی از کودکی و بلوغم را به شمردن گذارنده‌ام. بزرگ‌تر هم که شدم، باز می‌شماردم. نه در حد سندرم‌های اسگلی خط مستقیم، ولی واقعاً از راه رفتن روی لبه‌ی جوب‌های آب هم لذت می‌بردم. از تکرار هم لذت می‌بردم. از شمردن و تکرار — فکرش را بکن! و این‌وسط رکوردهای شخصی.
هیچ‌وقت از آزاردادن جانورها لذت نمی‌بردم، اما واقعاً پتانسیل این را داشتم که مثلاً با زنبورهای مُرده یک اهرام ثلاثه‌ی بزرگ بسازم در عرض سه سال و یازده ماه و بیست و دو روز. بعد هم کاملاً اوکی باشم وقتی به بابا نشان می‌دهم و می‌گویم «باز دوم شدم» و بدون هیچ مقدمه‌ای سعی کند با شوخی‌های همیشگی روحیه بدهد.

من به شمردن و تکرار و دوم شدن عادت دارم. اطرافیان من هم به دوم شدن من عادت دارند. اما این را قرار نبود تو بدانی. و قرار هم نبود که دامن بزنی و تکرارش کنی. تو قرار بود شمردن را از یاد من ببری. تو قرار بود به من یاد بدهد واحد روزهای هفته لب‌خندست و جیغ؛ و با هم تقویم‌های دیوار را عمودی و چپرچوله نصب کنیم و بخندیم به ریش‌شان. و قرار بود شروع کنیم به نو شدن و آفرینش.

من اما دچار بازآفرینی‌ام این روزها. به‌خاطر گل روی توست که نمی‌شمارم. وگرنه عار نیست بنشینم و تا صبح بک بزنم ببینم چند بار در این هزار و شصت و چهار نوشته، گفته‌ام که به ناباروری باورهایم معتادم. می‌دانم ولی. می‌دانم تو از آن آدم‌هایی هستی که به اعداد می‌خندی. همیشه می‌خندیده‌ای. چون هیچ‌وقت ارتباطی که من باشان برقرار کردم را نکرده‌ی. معلوم‌ست نکردی. اگر کرده بودی الآن می‌فهمیدی که دوّم شدن را می‌شود هم از پایین شمرد هم از بالا. می‌فهمیدی که آدم گاهی با خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی که آدم توی آینه هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم بین ساعت‌های مچی خودش هم دوّم می‌شود. می‌فهمیدی آدم توی تخت‌خواب کوئین‌سایز هم می‌تواند تنها بخوابد و دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند موقع فرستادن جملات تأمل‌برانگیز و عمیق هم دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم ساعت هفت صبح موقع نصیحت کردن دوستش در قلب اروپا هم می‌تواند دوّم بشود. می‌فهمیدی آدم می‌تواند لای آهنگ‌های روی تکرار خودش هم دوّم بشود.
من خیلی‌وقت‌ست به دوّم شدن عادت دارم. تو به خنده‌ت ادامه بده. من به خنده‌های تو به دوّم شدن خودم هم دارم عادت می‌کنم. من لای خنده‌های تو هم دوّم می‌شوم.

باید این آخر هفته میشا را ببرم کمی قدم بزند. ببرم با بچه‌های توی پارک بازی کند. بچه‌های توی پارک شاید از یک خرس سفید یک متر و نیمی با کلاه بیس‌بالی کرمی‌رنگ با لوگوی گوگل بترسند. اما میشا گناه دارد. میشا خیلی چیزها سرش می‌شود. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده. مثل من نبوده که به در و دیوار بپرد و بعد با کراوات از منزل خارج شود و تا اطلاع ثانوی ولگردی کند و بعد با کراوات روی تخت غش کند. میشا خیلی چیزها را دیده و ساکت مانده.
خیلی چیزها را هم ندیده ولی. از آخرین باری که تو را دیده شاید یک سالی می‌گذرد. تمام این یک‌سال نشسته و زل زده و وقتی پرده را می‌کشم به دریاچه نگاه می‌کند. لب‌خندش هم بیش‌تر می‌شود. دوست‌دختر کفش‌دوزک قرمز بالشی‌اش را محکم‌تر بغل می‌کند و بی‌شرمانه به آینده‌اش امیدوار است. آن‌قدر امیدوار که من اجازه نمی‌دهم کسی بهش توهین کند. اصلاً همین‌جا جا دارد توجیه کنم که برای مقابله نشدن با توهین بچه‌های توی پارک‌ست که میشا تفریحات این‌دُر را ترجیح می‌دهد. میشا لب‌خند می‌زد و بیشتر فشار می‌دهد. دوست‌دختر میشا هم لب‌خند می‌زند.

شاید باید شروع کنم برای میشا از ریچارد بخوانم. قرار نیست ارتباط‌ش با تو بیش‌تر بشود؛ قرار هم نیست بیش‌تر همانند من بشود. فقط قرارست بفهمد همه‌ی عشاق دنیا الزاماً از روز اول فاسق به‌دنیا نمی‌آیند. بعضی‌هایشان بلدند بیش‌تر از چند ماه یا چند سال حتی خودشان را کش بدهند، بعد خیانت کنند. بعضی‌هایشان بلدند حتی کانستراکتیو هم عمل بکنند. بعضی‌هایشان حتی حتی بلدند نصفه‌شب بدون جیغ زدن، یا دروغ گفتن، یا تهمت زدن، بیدار بشوند، آب بخورند، و دوباره بخوابند.

میشا باید خیلی چیزها را در زندگی درک کند. رقابت بر سر دوام لفت‌دادن امید نیست. اما میشا باید واقع‌بین باشد پیش از هر چیز؛ وگرنه آن‌قدر دور دمب خودش دایره‌وار می‌چرخد که باز دوم می‌شود. بعد می‌آید یک‌گوشه می‌نشیند و به رابطه‌ی کمیِ قطر یخ دریاچه با بی‌ربط بودن آب‌وهوای سان‌فرانسیسکو به تقویم فکر می‌کند. و آن‌قدر فکر می‌کند و می‌کند و می‌کند که حتی ریچارد هم نمی‌تواند بند تمبان‌ش را بکشد و از توی فکر درش بیاورد.
میشا باید خیلی چیزها را ببیند. میشا باید خیلی انتهاها را برود. میشا باید خیلی لُختی‌ها و لَختی‌های بعدش را بکشد. آن‌وقت‌ست که لب‌خندش از تصنع معصومیت به تلخی قهوه‌[ا]ی سوخته (ولی واقعی در عوضش) بدل می‌شود تا هروقت هر غریبه‌ای برای اولین بار از در آمد تو نپرسد «این‌و کی برات خریده!».

03:37 چهار شنبه، 21 آگوست 13

قایق بهانه‌ایست برای فریفتن…
بهانه‌ای برای این‌که سعی کنی ۶۰۰ هزار دلار پس‌انداز کنی و بعد ماهی ۵۰۰ دلار مالیات بر داراییش را بدهی به دولت…

آرامش
موزیک لایت و شمع و مشکی و قهوه‌ای سوخته‌ی شب است
لای موهایت
وقتی نوازشت می‌کنم و تو با چشم‌های بسته‌ی کاملاً بیدار لب‌خند می‌زنی و شمع روی پلک‌هایت سوسو می‌زند.

آرامش
وقتی نیست که مطمئن باشم کسی که صبح زود در می‌زند شیرفروش است حتماً و لاغیر.
آرامش
وقتی است که بدانم لب‌خند از روی لب‌هایت محو نمی‌شود و من باز متهم نمی‌شوم.
وقتی است که بدانم صبح هم که بی‌دار بشوم، تنها چیزی که تغییر کرده شمع‌ست که تا ته سوخته و قهوه‌ای‌هایی که سرخ شده‌اند و تلألو دریاچه…
همین.

همین و این‌که مطمئن باشم که دیگر هرگز لازم نخواهد بود که بهت اثبات کنم که می‌توان بخشید؛ که می‌توان جدی نگرفت؛ می‌توان حرص دنیا را نزد؛ می‌توان …
می‌توان پنج ثانیه مانده به انتهای آرامشش، آرام دوباره زد از اول
هر شب
هر تاریکی و مشکی و قهوه‌ای
از اول…
موهای لخت تو روی پاهایم
از اول…
لبخند نرم تو روی همه‌ی وجودم
از اول…
ببین آخر
باز
آرامش حضور آرامش‌بخشت
عجب عمقی به شب داده!

Aidin, somehow, is a real legal guy, a regular guy; and nothing more, and nothing less.