02:24 دوشنبه، 9 سپتامبر 19

باز بلیطم گم شد.
تمام خانه را گشتم. حتی لای دفتری که سال‌ها بود برگ‌هایش را گره زده بودم. حتی لای تمام حضور و بی‌داریِ حداکثری‌ام. اما نبود.

بلیطم واقعاً گم شده بود و من،
سردتر از پنجره و بسته‌تر از دریاچه،
به ماه زل زدم تا خوابم برد.

20:31 سه شنبه، 30 جولای 19

پرواز را
در ارتفاع بالای ۳۰ هزار پا یا زیر ۶ پا زیر زمین فقط دوست دارم.

کودک‌ای که توهم‌هایش را هوا می‌کند
و به سلاح‌های خودتخریبی در آینده‌اش می‌نگرد
در انتهای دریاچه رو به غروب اقیانوس زل زده است.

من با کرختی خاص خودم
در امتداد تاریکی دریاچه
به همه‌ی دروغ‌های‌‍ت می‌رقصم.

من
تمام تاریکی شب را
زودهنگام‌تر از آن‌چه تو فکر می‌کردی و خودم قرار گذاشته بودم
جشن می‌گیرم،
پرواز می‌کنم،
و نمایش تک‌نفره‌ی زیبا ای از همه‌ی آرامش‌ای که برای‌‍ت راجع به‌‍ش سال‌ها روضه خواندم
به عرصه می‌گذارم.
(نبودن یا بودن‌ت، هرگز بهانه‌ای برای کنسل کردن پروازهای من نخواهم بود.)

شب، روز، و همه‌ی برنامه‌های محقق نشده‌ات
بخیر.

12:13 سه شنبه، 18 ژوئن 19

شب‌هایی که در رؤیاهایم می‌میرم،
با جنازه‌ام چه می‌کنی؟
قطعه‌قطعه‌ام را اهدا نکن؛ اگر خواستی ولی همه‌ام را…

(من را به‌خاطر می‌سپاری؟ اگر به خاک سپاردی، حتماً بسپار که به‌خاطرش بماند من را.)

ریچوال‌های صبح‌گاهی‌ام را که می‌دانی… اول خورشید می‌آید، بعد ماه با چشمان خسته شیفت را تحویل می‌دهد و می‌رود، بعد گلدان‌های تو، بعد دریاچه، بعد مرغ دریایی، بعدش من، بی‌دار می‌شویم.

من به همه سلام می‌کنم. (گرچه خودم هم می‌دانم دارم برای تک‌تک‌شان عادت می‌شوم.)
من به‌خودم می‌گویم «حالا اگر نه برای همه، شاید برای یکی‌شان حداقل، من مهم…» و سعی می‌کنم چشمان‌م را باز روی حقیقت ببندم.
بعد می‌آیم و سعی می‌کنم تمام تلاش‌م را بکنم که حقیقت را عوض کنم و بچرخانم؛ و احساس کنم این‌بار این منِ دیوانه هستم که اختیار را به‌چنگ دارم.

شاید این همه‌اش تلاشِ لجوجانه‌ی کودک بی‌حوصله‌ی درونم هست،
که با صبح مبارزه می‌کند تا باز متولد بشود در این دنیا.
تو که می‌دانی، اگر من ۱۰ بی‌دار می‌شوم، او دوست دارد حداقل سه ساعت بعد از من بپذیرد که جاهای بیرون از تخت هم می‌توانند بامزه باشند. و حداقل یک ساعت بیش‌تر هم طول می‌کشد تا من اینسنتیو مناسب را پیدا و ارائه کنم. و همین می‌شود که اوج پروداکتیویتی[مان]، روی‌هم، گاهی از منحنی‌های عرف جامعه دایورج می‌کند. و گاهی همین می‌تواند بزرگ‌ترین انگیزه باشد — که تمام «آن‌ها» ما را فراموش دارند می‌کنند.

… و چه رابطه‌ی یخِ ژله‌ایِ دوست‌داشتنی هست بینِ
به‌تخمم‌بودنِ اهمیت ندادنِ آن‌ها به ما،
و دقیقاً به موردعلاقه‌ترین حالت ممکن ابری بودنِ هوای بالای دریاچه‌ی صبح‌ها.

(گفتم بوده‌امت که… : ) )

تمام ناتمام‌ها را می‌گذارم برای وقتی آمدی
شاید وقت کنیم برگردیم و تمام‌شان را، تک‌تک، تمام کنیم.

داده‌کاوی از اکثریت آماری می‌گوید وقت نمی‌کنیم. من کانفرمیشن‌بایاس ندارم. من حتی سلف‌فولفیلینگ‌پرافسی هم نمی‌کنم. من حتی امید را هم زیر بالش خفه نمی‌کنم. من شاید ولی، دلم می‌خواهد کادوها و سورپرایزهایم همیشه روبان خوشگل داشته باشند…
(طوری که باورم بشود در جاهای زیادی‌اش اهمیت داده‌ای به‌م.)

تمام ناتمام‌ها اما
– هم آن‌هایی که اهمیتی نمی‌دهند، هم آن‌هایی که تو را خوب می‌شناسند، هم آن‌هایی که تو را اصلاً نمی‌شناسند، [و لعنت به همین ترتیب‌های گزینه‌ها که القا‌کننده می‌شوند، ناچاراً در فضای خطی و جهت‌دار] –
شاید حوصله‌شان سر برود؛
و در همین مدت، ناتمام‌بودن‌شان را آن‌قدر باور بکنند
که همین، «تمام» آخرشان بشود.

([تا قبل از یائسگی‌ات] مهم نبود هرگز برایت، درسته؟)

04:22 جمعه، 12 آوریل 19

کلیدواژه‌ها را مرتب می‌کنم
روی طاقچه، بر حسب غلظت از کوچک به بزرگ،
و با ذوق منتظر می‌شوم تا باز شب ریچارد بیاید.

ریچارد می‌آید.
خسته‌است و من باز
در سکوت رو به دریاچه، با یک نگاه می‌فهمم و تنها به سالادِ سبُک قبل از خواب قناعت می‌کنم.

(می‌ترسم در وهله‌ی آتی تناسخ‌م هم
باز همین مسیر را بروم و در کوچه‌های خاکی تمام روزها را پرسه بزنم و شب‌ها…
… شب‌ها هم که ریچارد پیپ و پنجره و پرسه در پستو و نهایتاً پتویش را، به من ترجیح می‌دهد.)


پشت دریاچه اقیانوس هست؛ گاهی شلوغ‌تر و گاهی خیلی آرام‌تر و لعنتی‌تر از دریاچه.
و شب‌هایی که ریچارد مشوش‌تر از من می‌خوابد، می‌دانم این همه دل‌واپسی من و هر یک ساعت پتو روی شانه‌هایش کشیدن، آخر در دادگاه بر علیه خودم استفاده خواهد شد. و باز، و همچنان، هر شب می‌کنم همان‌ عادت‌های قدیمی و قلبی را.
من، با افتخار و کمی تعصب از جنس تملک، بهتر از هر کس دیگری می‌دانم ریچارد از لختی سرشانه‌هایش همیشه سرما می‌خورد در بهار.


به چند روز که می‌کشد،
راستش فکر می‌کنم شاید همین خراش‌های قدیمی و زخم‌ها را هم باید می‌پوشاندم. انسان تا یک سنّی خراش‌هایش معصومانه و مظلومانه ترحّم‌برانگیز و جذاب‌ند؛ بعد از آن، حدوداً ده سال بعد از آن، وقتی که «زخم» یک دی‌فکتوی رایج پسابلوغ انسانی تلقی می‌شود (خصوصاً از صدقه‌سری میلنیال‌ها)، باید پوشاند — نشان‌دادن اثر عکس دارد کاملاً، ولو سهوی.

با این‌که قلباً سخت است،
ته سیگارهای ریچارد را فقط تا حدی جمع می‌کنم که غرورم را پایین‌تر از خودش نبیند. نمی‌خواهم دنیا[ها]یم‍[‍‍‍ان] را آن‌قدر کوچک کنم که فقط دو بازیکن در زمین بماند؛ اما، گاهی باید دفاع‌شخصی را – هرچند ناملموس و روتین‌وار – بکنم تا عرصه‌ام تنگ نشود. تنگ‌تر نشود. و دنبال ترَک‌هایم، روزی نیم ساعت توی آینه نگردم؛ وقتی ریچارد صبحانه‌اش را به‌جای من و چای با روزنامه و کاپوچینوی کافه‌ی چهارراه پایین کوچه می‌خورد.

ریچاردِ درون من،
شاید فقط پریود شده و دوست دارد بی‌دلیل خودش را در اخبار و تحلیل‌های سیاسی و جامعه‌شناسی مدرن، بیش‌تر از دریاچه و سکوت شب‌هایش، غرق کند.
ریچاردِ درون من
شاید تهِ تهِ قلبش می‌ترسد پست‌پرفورمنس‌ش آینه‌ای از فیوچر ریزالت‌ش باشد…
ریچاردِ درون من،
شاید دلش برای جاهایی که زیر پونز مانده، خیلی تنگ شده، فقط.
خیلی.

20:02 یکشنبه، 13 می 18

تمام شب باد می‌آید،
و بین مغزِ خوش‌قلبِ من و قلبِ بی‌فکرِ من همیشه فراموشی جا خوش می‌کند
تا من، برای درحال‌زیستن، لازم باشد خیلی بیش‌تر از آن‌چه انتظار و توان‌ش را داشته‌ام چشم‌هایم را ببندم و نفس عمیق بکشم…

نفس عمیق می‌کشم و تو،
باز از همه‌ی آبی‌های آسمان و دریاچه و دوردورهای اقیانوس هم آبی‌تری…
و من یاد همه‌ی رسیدن‌ها ولی یک قدم مانده لغزیدن‌ها می‌افتم.
و تو، توی چشمانت که ناغافل خیره می‌شوم، توی آبی‌های خودت غرق می‌شوی… تقصیر خودت بود نگذاشتی شنا یادت بدهم. ما درهفت‌دقیقه‌ایِ آرام‌ترین اقیانوسِ دنیا زندگی می‌کنیم؛ و تو با این‌که همه‌ی این‌ها را می‌دانی و بارها فکت‌چک کرده‌ای، باز به‌قول‌خودت یک‌روزهای نامنظمی در ماه، همین‌طور که رو به تی‌وی دراز کشیده‌ای دور خودت آرام آرام گرداب می‌تنی.

گذشته را گذاشته‌ام توی پارچِ مسی، کنار باغچه، تا تمام طول شب آرام آرام ته‌نشین بشود؛ و هر‌آن‌چه هم که نرفت پایین خنک بماند. که نصفه‌شب که باز تشنه از خواب بیدار شدم نخواهم دربه‌در تمام راهروهای تاریک بخزم…

همه‌ی محاسباتم را دقیق می‌کنم،
اما باز نیمه‌های شب کلاغِ ازخدابی‌خبر یک تکه سنگ می‌اندازدتوی پارچ و همه‌چیز به هم می‌‌خورد.

من پرفکشنیست نیستم. حتی شنیدنش هم برای منی که از هزاران جهت آن‌قدر از ایده‌آل‌هایم زده‌ام که “ذوق” از واژگان محاوره‌ای‌ام پر کشیده است، آزاردهنده‌ست. من از خارهای گیاه‌های هرزه هم می‌ترسم؛ وگرنه حتماً شب‌ها فانتزی‌هایم را حول سلطنت و نبض قدرت و ثروت و شهرت می‌پیچدم.

من پرفکشنیست نیستم. حتی برای ام.وی.پی ساده‌ی قضیه هم روزانه با اطرافیان چانه می‌زنم. اما باز شب توی عمق آینه، نگاهم گره می‌خورد به تک موهای سفید و گلچین دوران‌های موازی مشروط‌ای که در کهکشان دیگری در جریانند.

من پرفکشنیست نیستم. من هنوز هم از آدم‌های نایس چندش‌م می‌شود. و با این حال آن‌کانشس بایاس‌م را ماکیاولیست‌وارانه توجیه می‌کنم؛ با عرض ادب، احترام و سپاس پیشاپیش.

دیدی آخرش از آن دسته مردهایی از آب در آمدم که شب‌ها توی تاریکی عینک می‌زنند و با چشم‌های سرد نبض ریز اشیا را یادآوری می‌کنند…

من از داخل که سردم می‌شود تمام بخارهای آبِ سبکِ داخلِ جمجمه‌ام بالا می‌روند، ابر می‌شوند، و روبه‌بیرون می‌بارند. این می‌شود که روی شونه‌هایم برف می‌بارد و من همه‌ی فصل‌هایی که در سان‌فرانسیسکو رخ نداده را از حفظ، از اودیپ و الکترا، از نهایت شب، بالا و بیرون می‌آورم.

پاهایم که بی‌حوصله می‌شوند تصمیم می‌گیرم بمانم دیگر. شروعِمیان‌سالی در تمام پستاندارانِ دوپا بیست سال بعد از اولین شکارهای منفرد، منزوی، و منجر به باخت مفتضحانه‌ست؛ هرچه‌قدر هم که با اغماض و ارفاق نگاه کنیم. همین می‌شود که عزم‌م جزم می‌شود که در همه‌ی بقیه‌ی فرم‌هایی که قرار است در ادامه پر کنم، محل سکونتم را “گلدانی در ایستگاه” بنویسم. و بس.

از منظر پرفرمنس ریویو اگر بنگریم، حکماً گلدان کم‌مصرف و قانع‌ای خواهم بود؛ اما از دیدگاه آپ‌وارد منیجمنت، من باورم نمی‌شود تو چه‌طور این‌قدر ساده و صریح یادت می‌رود که شب‌ها، جهت تولید و مصرف اکسیژن و دی‌اکسیدکربن در گیاهان، برخلاف پستانداران می‌شود. کم بوده شب‌هایی که از بی‌نَفَسی ۴ صبح خواب‌گردی کرده‌ام؟


(… و تو، وقتی می‌گردی دنبال خودت توی گلدان، همه‌ی خاک و ریشه و خاطره را پاک برهم می‌ریزی، محض اطلاع. و من، بیش‌ترِ بی‌انگیزگی‌ام برای تحرکات شدید فیزیکی را، به گردن میانسالی می‌اندازم.)

شادی‌هایم ابری می‌شود، وقتی از یادم می‌برند لذت نوشتن‌های بی‌پروا را.

حق با تو بود شاید،
ما خیلی زود شروع کردیم که حالا که همه می‌دوند ما نگاه‌مان هِی ناخودآگاه به دوردست‌ها، به افق، گره‌ی کور می‌خورد. و باز نمی‌شود به این راحتی؛ تا شب که گوشه‌ی لباس‌مان لایِ درِ قطارِ خواب گیر می‌کند و کشیده می‌شویم.

بیچاره گلوبول‌های قرمز که تمام شب حمامِ آدرنالین و چربی می‌گیرند و مثل کاشفان طلای سال ۱۸۴۹ سان‌فرانسیسکو، الک به دست دنبال اوکسی‌توسین می‌گردند توی رگ‌هایم تا صبح…

حوالی چهار و سی دقیقه صبح بی‌دار می‌شوم. کارگران قرمز در رگ‌ها مشغول کارند. تازه‌کارها تعجب می‌کنند. باز عینکم گم شده و در تاریکی از حفظ دیوارها را با دستانم طی می‌کنم. می‌دانم اگر غیبت‌م غیرموجه باشد صبح تو دلگیر می‌شوی، دلبر جان. و “تنگی نفس” عذر بدتر از گناه است گاهی؛ برای منی که اکسیژن‌ِ خالی را هم باید با وصله و پینه وارد ریه‌هایم کنم تا صبح.

یک سیکل کامل خواب را در بیداری سپری می‌کنم. سری به دنیاهای موازی می‌زنم — گنجشک‌ها ۶ صبح شروع می‌کنند، آفتاب ۶ و ۱۵ دقیقه، وال‌استریت ۶ و نیم صبح، کلاغ‌ها ۷. دریاچه ولی اکسیژن و اوکسی‌توسین‌ش را از آب و مرغابی‌ها می‌گیرد حتماً که شب‌های به‌جای خوابیدن، تا صبح پلک‌هایش را به لبخندهایش گره می‌زند و با نوازش باران صدایش تا نزدیکی‌های بیگ‌آیلند هم می‌رود.


“روزمرگی” از آن واژه‌هایی است که از وسط به دو نیم تقسیم کردنش می‌تواند خطرناک هم باشد؛ چه از فروید بپرسی، چه از نوازندگان دوره‌گرد تندرلوین…
من اما، تصمیم گرفته‌ام سربه‌زیر بمانم این روزهایی که اولویت‌م خط مستقیم‌م است. پشت چراغ قرمزها اما، اجازه بده حق مسلم‌ام باشد که سرم را بچرخانم،
شاید چشم‌م به ..

09:13 سه شنبه، 23 می 17

گاهی،
لبه‌ی پرتگاه
– وقتی دو پایم آویزان است –
بهترین جا است برای بی‌پروا به عقب نگاه کردن و همه‌اش را لمس کردن. مجدداً. این‌بار بی‌پروا‌تر.

بعد،
یادم می‌آید شاید یادت برود من عاشق بوی گلاب‌م. شاید نخواسته‌ام همه‌ی مدت بفهمی. شاید خواسته‌ام فکر کنی ماه همه‌ش نیمه‌ی روشن است و نیمه‌ی تاریک‌ش را باد برده! شاید نیمه‌ی تاریک خودت برای‌ت آن‌قدر کافی بوده که ظرفیت پذیرش و دیدن و شنیدنِ …

یاد “عروسک کهنه ی پاره پوره ی کثیف” می‌افتم. خواب‌ش را می‌بینم. تمام شب. من پسر بدی نبوده‌ام؟ بوده‌ام؟ باید بپرسم؟ …
کار از بحران سی‌سالگی و هویت و بلوغِ دفعه‌یِ هشتم و غیره گذشته آخر. من حتی برای گرفتن وقت دندان‌پزشکی هم بعضاً ساعت‌ها به افق خیره می‌شوم و ناگهان عروسک کهنه ی پاره پوره ی کثیف توی گوش‌م جیغ می‌زند.

در عالم واقع،
به‌روی خودم نمی‌آورم ولی.
زندگیِ چهارمِ موازی‌ای که می‌کنم شکر خدا دارد خوب پیش می‌رود. هنوز هستند کسانی آنجا که طوری به دوست داشتنِ من، نسبت به آن‌طور که می‌شناسندم، حرفه‌ای وانمود می‌کنند که سخت نیست برایم که کمی لیز بخورم و کوتاه بیایم تا باور کنم!
(زندگی پروفشنال خوبی‌اش همین‌ست؛ یاد می‌گیری کجاها مردم معمولاً بلوف می‌زنند و می‌توانی لب‌خندهای پوکرفیس گونه‌ی ازپیش‌آماده‌شده‌ی شماره‌ی ۱ تا ۱۷ را همیشه در جیب بغل آماده به سِرو داشته‌باشی.)

روی دریاچه را که مه می‌گیرد من شاد می‌شوم. به‌عنوان یک مغشوشِ ذهنیِ لبِ پرت‌گاه احساس می‌کنم که همه‌ی این سی سال و اندی در جایی غیر از هُرم هم ذخیره شده. در جایی که می‌تواند روزهای بارانی ببارد.
بدون هیچ مسئولیتی،
فقط به‌خاطر بارانی بودن
و بس.

15:53 چهار شنبه، 22 مارس 17

وارد که می‌شوم،
پشت دریاچه،
تمام واژه‌های قدیمی ناگهان پر می‌کشند. بی‌دلیل. و شاید با دلایل بی‌حساب. چه فرقی دارد؟ دفعه‌ی اولی نیست که بی‌حساب از من پر می‌کشند. و من خودم هم…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزد گاهی؛ دلم، خودم، مغزم…

الآن باید ساعت حدود ۶:۱۵ صبح باشد
در دنیایی که من در خوابش این نوشته‌ها را می‌نویسم
و خدا می‌داند تا هشت و نه صبح چه‌قدر مانده
اگر آخر هفته نباشد تازه!

پشت دریاچه،
من نه متهم می‌شوم، نه محکوم، نه مقصّر.
صرفاً شاید واژه‌ها باز از من بوی نفرت بگیرند…

بی‌دار نمی‌شوم اما.
می‌سوزم گاهی؛
که آن‌هم دعا می‌کنم فراموش‌م شود و فراموش‌م می‌شود.

آمین.

01:16 پنجشنبه، 9 مارس 17

اگر بنا بر یاد آوردن باشد که تصدقت بروم من خودم انتهای صف هستم. اصلاً قرار نبود من شب‌ها از ترس تکرار فرداها تا فرط مبارزه با قطاری که می‌ربایدم به خواب، با نشدنِ فردا بجنگم؛ و تو نصف سوالات روزمره‌ات با “حتی اگه ترامپ…” شروع بشود، فدایت شوم.

می‌گذرد و من وقتی می‌شمارم سال‌ها را، و تکرار نشدن‌های چیزهایی که لیاقت داشتند بیش‌تر باشند را، دلم می‌گیرد. و ترس روزمره‌ی باز تکرار شدن، یا از آن‌ور ناغافل متوقف شدن، ِ تمام چیزهای مکرّری که بدجور عادت‌م شده‌اند، حکماً روزمره‌وار. و تو گاهی راست می‌گویی که بدبختیِ فهمیده‌نشدنِ مطلق از ترسِ فهمیده‌نشدنِ مطلق، غم‌انگیزتر است؛ اگر مخوف‌تر نباشد. و من روی عمقِ افقیِ خاطراتِ همین دریاچه‌ی روزمره‌ی خودمان بدجور نگاهم لیز می‌خورد و ممتد می‌شود و غرق می‌شود؛ تا تو حرف زدن‌ت را متوقف می‌کنی و دست‌ت را جلوی چشمانم تکان می‌دهی و می‌پرسی “باز کجا بودی؟…” و من جبراً فرار رو به جلویی می‌کنم و سعی می‌کنم برگردم. باز.

خیلی چیزهایم نگفتنی‌تر می‌شود وقتی گفتنی‌هایم در گلویم سنگینی می‌کنند و تا صبح آن‌قدر سرفه می‌کنم که نصف رگ‌های صوتی گلویم داغ و قرمز و ملتهب می‌شوند. بعد صبح ولی می‌خندم. لامصب می‌شوم و لب‌خند می‌زنم. من، هر چه باشد، به “تیم” التزام عملی دارم و مسئول‌م. هر چه باشد لب‌خند‌هایم را باید پشت ویترین بگذارم. هر چه باشد، تو چشم‌هایت گاهی ساعت‌ها به در خیره می‌ماند. هر چه باشد، من، به لب‌خندی…

این روزها زیاد از فرار صحبت می‌کنم. و تو می‌خندی و من را به نداشتنِ قرار متهم می‌کنی… و من هم با تو می‌خندم و سعی می‌کنم خودم هم فراموش کنم؛ که وقتی قرار شد بی‌دار شوم و در این دنیا زندگی کنم، تمام وسایلم من‌جمله بال‌هایم را در بازرسی اول پشت در بزرگ آهنی تحویل مسئول بازرسی دادم. ببخش خلاصه گاهی کتف‌م را خم می‌کنم و چشم‌هایم را فشار می‌دهم و یک‌هو گردنم را تا انتهای انقباض تمام ماهیچه‌های عمودی‌اش می‌کِشم و فکر می‌کنم هنوز می‌توانم پرواز کنم. عادت است. یک جور مرض است. یک جور تاخیر بیمارگونه در پذیرش زمان حال است؛ وقتی از خودم درون دالان‌های گِرد و متنهای و خودتکرارشونده‌ی مغزم می‌گریزم و آخرین تلاش‌م را با تمام وجود می‌کُنم. و شکست می‌خورم. و سرخورده می‌شوم. و تو هم‌نوایی می‌کنی، و من سردتر می‌شوم. و من گم‌تر می‌شوم. و من بیش‌تر به “یک روزی در یک دنیای موازی…” فکر می‌کنم. و بذر همه‌ی امیدهایم در بابِ یک جهش ژنتیکی در بُعد عمود بر دنیای موازی را می‌پرورانم. و پیرتر، یا ترسوانه بگویم باتجربه‌تر، می‌شوم. نقطه. به‌دَرَک.

اصلِ حال‌م ولی فکر کنم خوب است. دنیای موازی و بی‌بالی بالاخره از بادِ توی کله‌ی بحران سی‌سالگی می‌پَرَد اول و آخر. این فقط زوال عقل ناشی از سایش نرون‌ها و سلول‌های خاکستری و غم‌دود نواحی جانبی و هم‌چنین نزدیک‌های پیشانیِ زیر جمجمه‌ام است که خیلی باکره‌وار عزمِ سلف‌سکریفایس کردن‌شان گُل می‌کُنَد و می‌خواهند سمبولیسمِ سلولی در ساختارِ سازمانیِ جسم و جانِ من راه بیاندازند؛ هر چند وقت یک‌بار. و من فقط نگاه می‌کنم. و دلم می‌سوزد. که نخواهند بود ۳۴ سال دیگر که من با یک ماشین تایپ چغ‌چغی کنار همین اقیانوس آرامک ساعت‌ها می‌نشینم و با سلول‌های بازمانده، می‌رقصم در مغز. می‌رقصم رو به موج‌هایِ همین آرام. می‌رقصم پشت به گذشته‌ای که اگر رقصیدنی بوده، رقصیده‌ام و بس. تو می‌ماندی که ماندی. و بس.

شب‌ها یادم بنداز یک‌سری خاطره‌های‌م را حسابی بشورم. چه از باب پاک‌سازی چه از باب تطهیر. آخر ماندنی‌ها ممکن‌ست کثیف که بشوند عفونت بکنند و بروند داخل خون و استخوون و سرطان بساط,کنند. همین خاطره‌های کوچک و بی‌مزه. همین محوهایی که دنبالشان می‌گردیم. همین امروزهای همین دیروز و پریروز.
که تو زود خوابت برد و من،
باز از بی‌خوابی و داغ‌کردگیِ تمام تنم،
نشستم و نشستم و نشستم و
نوشتن و نوشتم و نوشتم و
خالی که شدم، همان بالای مقبره‌ی تخلیه، خواب‌م برد.

صبح یادم بنداز بی‌دار بشوم.
من خیلی از خودم گم‌تر می‌شوم اگر یادم نیاندازی باز.
و تو “خودم” را دوست داری. و این خیلی مهم است. و من نباید گم بشوم پس دیگر.
هرگز.
ممنون.
شب‌ت خوش… دخترکِ فرستاده شده…

01:14 چهار شنبه، 5 اکتبر 16

جایی میان همه‌ی رفتن‌ها و به‌جا‌گذاشتن‌ها و دوباره تکرارشدن‌ها،
به درد عادت می‌کنیم.

آستانه‌ی تحمل‌مان خیلی نرم و تکامل‌گونه، آرام آرام و در حد چند دهم میلی‌متر در روز، بالا می‌رود. تا جایی که فقط موقع نتوانستن‌ها و دیگرنکشیدن‌ها صدای استخوان‌های‌مان در می‌آید.
و من به ابتدای زمستان بدجور زل می‌زنم، روزها و سال‌ها.

تو هم اقرار کردی که گاهی گذشته‌ی لعنتی بدجور می‌مکد تمام ذهن‌مان را‌. می‌کِشَد و جذب می‌کند و عمیق و عمیق‌تر می‌کند لامصب. در حدی‌که کلاً تصوّرِ تحمّلِ تصوّرِ تحمّلِ آینده قهراً غیرممکن می‌شود.
و این‌جور وقت‌ها من دلم می‌خواهد هیچ‌وقت به‌م یادآوری نکنی که چای من دارد سرد می‌شود.

راستش، ببخش که گاهی برای بهتر پذیراشدنِ وجودِ تو مجبور می‌شوم تا چند قدم‌ای عقب بروم، تا تو به گذشته تعلّق بگیری، و من مطمئن شوم نه کسی تو را از من خواهد گرفت و نه خودت خودت را؛ ولو در گذشته‌ای که هزاران بار مرورش کرده‌ام.

نگفتم‌ت؛
جاهایی هست در گذشته که حتی با هزار بار روی‌شان عقب جلو کردن هم نه تنها صاف نمی‌شوند، بلکه هربار زخمی‌کننده‌تر می‌شوند.

نگفتم‌ت، چون، تو حالا و همین امشب نبشِ درِ درگاهیِ همین گذشته‌ی پیش‌ِ پای خودت (که خواب‌ت برده حالا) سایه افکنده‌ای بر کلی از آلام و زخم‌ها. زخم‌هایی که عادت‌نکردن به‌شان برای‌م عادت شده. زخم‌هایی که زالووار، با هر نگاه، خونِ تازه می‌مکند. زخم‌های قدیمیِ همیشه نو.

نگفتم‌ت چون ترجیح دادم همان وقتی که قرارست صرف داغ شدن گذشته بشود را صرفِ لالایی خواندن برای تو بکنم. خصوصاً وقتی این روزها که آرام‌تر شده‌ای دریاچه پشت پلک‌های تو آرام خمیازه می‌کشد، می‌رود زیر پتو، و می‌خوابد.
مخصوصاً این روزها که من به خوابِ دریاچه بدجور محتاج‌م.
مخصوصاً این شب‌ها که تعبیر فالِ من، لب‌خند روی لب‌های توست، وقتی تو خواب‌ی و من تا زیر چانه در سرمای ابدیت‌ی دریاچه مغروق می‌شوم و با آرامشِ گونه‌های سرخ‌ات صبح دوباره می‌دوم و می‌دمم.

شب‌بخیر گذشته‌ی نزدیک‌ترین به من.

10:53 یکشنبه، 18 سپتامبر 16

ساعت‌ها و ماه‌ها و روزها در آلفا به‌سر می‌برم. در آلفا من خواب می‌بینم که دارم خواب می‌بینم و در خواب اوّل بی‌دار می‌شوم و تعبیرش می‌کنم و دوباره می‌خوابم…
این‌ها برای عضلات پشت‌بازو ی مغز خوب‌ست!

در آلفا من روی دریاچه‌ی زمان پاتیناژ می‌روم. من با صدای قفل کردن در پشت سرت، ساعت هفت و پنجاه و هفت دقیقه صبح، می‌توانم چشمان‌م را باز کنم؛ یا بگذارم آلفایم کمی بیش‌تر ادامه پیدا کند و متریال جمع کند برای خودش. متریال‌هایی شامل کُلاژ‌هایی از اتفاقات افتاده نشده در گذشته‌ی دور که با بی‌حوصلگی به انحراف‌هایی از گذشته‌ی نزدیک چسبانده شده‌اند — مغز من این روزها خسته‌ست و اینتگریتی سابق‌ش را نمی‌گذارد؛ من هم البته خُرده‌ای نمی‌گیرم برش.

در آلفا من متریال جمع می‌کنم. آن‌قدر که از گوش و دماغ و دهان و پشت کتف‌های‌م دارند می‌ریزند بیرون… و من لحظه‌شماری می‌کنم برای نوشتن‌شان. برای این‌که ساعت‌ها کنار اقیانوس به خالیِ بُعدِ انتهای آب زل بزنم که حتی بزرگ‌ترین کشتی‌ها هم حداکثر می‌توانند در حد دوازده الی هجده پیکسل از این وسعت دید ۱۲۷ درجه‌ی من را اشغال کنند.
و صدای آب…
و صدای ناموزون انگشتان من که تایپ می‌کنم…
و صدای ناموزون خالی شدن متریال‌های انباشته‌شده از آلفانوردی‌های ذعن معیوب‌م…
و صدای ناموزون برهم‌کنش‌های نِرون‌های خاکستری و در حال مرگِ جداره‌ی نسبتاً خارجیِ مغزم…
و صدای موزون پاتیناژ نوردی‌های من در زمان؛ و جستجوهای بعد از بی‌داری.

اگر ثمره‌ی زندگیِ من در گذر زمان کمی اُرگانایزدتر بود، فقط کمی، شاید می‌توانستم از چندتا از الگوریتم‌های بهتر و حتی ساب‌اُپتیمال‌تر استفاده کنم؛ به‌جای این‌که مثل یک موش‌کور با ناخن‌های شکسته بخواهم هی توی قبر چنگ بزنم و بزنم و بزنم.
اگر… اگر کمی اُرگانایزدتر بود می‌رفتم خیلی شیک و مجلسی کشوی مربوط به فایل‌های F را باز می‌کردم و به‌ت نشان می‌دادم چه‌قددددر «فاک یو» برای‌شان کنار گذاشته‌ام؛ حاصل تمام وقت‌هایی که من را کودک نابالغ و ای‌مچور ای خوانده‌اند که حتی جنبه ندارد توی روی‌ش هم به‌ش بگویند… من جنبه‌ی فیدبک نداشتم؟ من کلّ زندگی‌ام توی یک حلقه‌ی باریک و نقره‌ای و بسیار لیز و شکننده از خاطره‌ها جا می‌شود که این روزها دارد به تدریج کوچک‌تر و محوتر می‌شود. حلقه‌ی مذکور تنها به‌قدر مینیمال که کامل زایل نشود «فید» از حقیر دریافت می‌کند و بدجور ساعت‌ها و ساعت‌ها در حال خود «بک» کردن باقی می‌ماند… ای گُه به‌این سیستم‌های فیدبک-به-درونِ-خود-ریز.

آلفا غول چسبناک و لزج‌ای است که اثرش تا ۴ ساعت بعد از بی‌داری روی پوست و گوشت و اعصاب آدم باقی می‌ماند. برای همین‌ست که من وقتی بی‌دار می‌شوم (و تو نیستی) گاهی دوست‌دارم هیچ‌وقت ساعت مُچی‌ام ۹:۴۰ صبح را نشان ندهد تا من ساعت‌ها به یک گوشه خیره بشوم و آروم با کاردک اثرات آلفا را از روی بازوهایم بزدایم… شاید کودک درون من است که تنها بازی‌گاه خودش را آلفای بی‌قید و بند یافته. آلفایی که فقط یا با صدای سخت نفس کشیدن‌ام (و متعاقباً بیدار کردن‌م توسط تو) قطع می‌شود یا با نرسیدن خون به مغزم به‌دلیل کج شدن دوباره‌ی گردن‌م و سه تا بالش‌ای که باید حتماً تمام شب در یک زاویه‌ی خاص قرار بگیرند.
کودک است دیگر آخر. من قبول دارم مسئول یاد ندادن آداب به‌ش خود شخص خودم هستم. اما شاید الآن دیر شده. شاید الآن که بعد از دوازده سال در سی سالگی ماندن بالاخره از سی سالگی رد شدم دیگر واقعاً این شکلی بار آمده.
من چه کار کنم آخر؟
مگر تصادفاً سعی نکردم (به‌همراه تو) که تمام بازماندگان دو سال اخیر را با جایش از بیخ و بُن پاک پاک کنم و بفرستم به دوردست‌ها؟ لامصب است این مغز من که پشتکارِ ناعادلانه‌ای در کاویدنِ زیرخاکی‌ها دارد. و من را دوباره در موقعیت‌ای قرار می‌دهد همیشه که تمام هوشیاری‌ام را جمع کنم تا بتوانم به خودم پاسخ بدهم که آیا الآن باید (از تو) معذرت بخواهم یا نه.

□ □ □

لحظه‌هایی هم هستند که من، در کمال آن‌چه مردم به آن صحّت عقل می‌گویند، چشم‌های‌م را می‌بندم و شیرجه می‌زنم به زیر یخ دریاچه‌ی تاریخ و یخ‌زده. خیلی سرد است. خیلی. خیلی سردتر از آن‌که مؤاخذه‌گر ای بتواند آن‌جا بنشیند و چرتکه بیاندازد گناه‌های صغیره‌ی کودک معصوم درون من را. که اگر هم احیاناً الئو دارد آن‌جا زیر نور خودِ پیانو در اعماق سیصد متری زیر یخ سطح دریاچه پیانو می‌زند آرام، من می‌توانم کاملاً سوم‌شخص بنشینم و گوش بدهم و الهام بگیرم.
الهام بگیرم برای خودم؛ برای این‌که بدهم کودکِ درون بازی کند؛ برای این‌که کمی احساس کنم زندگی چیزی غیر از مکیده‌شدن خون در رگ‌ها و امواج الکترومغناطیس در اعصاب هم هست…
برای این‌که بعد از این‌که حسابی بازی‌های یک‌نفره‌ام را کردم باهاشان، بیایم و این‌جا بنویسم.
بنویسم که خالی بشوم.
که آلفا قهرش نیاید.
که خدا قهرش نیاید.
که کودک گریه‌اش نگیرد.
که من، کمی بیش‌تر، بتوانم، زیر نور ماه، پاتیناژ کنم.

شب بخیر.

Aidin,
somehow,
is a real legal guy, a regular guy;
and nothing more, and nothing less.

©2004 - 2019 blog.horm.org