من عجله ندارم.
من عجله ندارم ولی توی quick-box می‌نویسم و سریع هات-کی «انتشار» رو فشار می‌دم.
من عجله ندارم ولی نسکافه‌های quick می‌خورم.
من عجله ندارم ولی عصرها، می‌دونم شیخ فضل‌الله شلوغه و از یادگار می‌یام.
من عجله ندارم ولی فقط جزوه‌ی این دختره‌ی «ببـــَــِـــَـــِـــَخشید استـــاد» رو می‌گیرم می‌خونم (قصد توهین ندارم؛ دست خودش و دوست‌پسرش هم درد نکنه).
من عجله ندارم، ولی از ماشین ریش‌تراشی به‌خاطر هن و هن‌ش متنفرم.
من عجله ندارم، ولی به‌سختی می‌تونم بپذیرم که یه داستان غیرکوتاه بخونم. و بعد بالطبع دیگه نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم، و با معرفی کردن کتابه به دیگران، سعی می‌کنم زمان تلف‌شده رو جبران کنم.
من عجله ندارم، ولی (حتی اگر یک ساعت هم برایت فک بزنم که بزرگ شده‌ام دیگر)، هنوز، منتظرم.

مثل وقت‌هایی که قرار می‌شود برویم شمال.
برویم لب آب و دریا بدویم.
ولی تو آن‌قدر بزرگ نیستی که وقتی پلیس می‌آید من نترسم.
ولی من آن‌قدر بزرگ نیستم که نگذارم پلیس بیاید.
ولی پلیس آن‌قدر بزرگ نیست که نفهمد یه جاهایی را اگر نیاید، انگولک نکند، نریند، هیچ مشکلی پیش نمی‌آید.
و این اختلاف فاز سن‌ها، بین ما همیشه وجود دارد.
{توی ریاضی اوّل راهنمایی می‌گفتیم اعداد اوّل متنبّه (یا همچین چیزی) مثل ۱۳ و ۱۷ و ۲۳، که خیلی دیر، خیلی دور، مضرب مشترک پیدا می‌کنند.}
تو ۱۳. من ۱۷. پلیس ۲۳.

تو ۱۳.
تو ۱۳؟
تو که ۱۳ بودی که من هنوز فکر می‌کردم رؤیا مال رؤیا دیدن است و زندگی مال بی‌داری. چه می‌دانستم از ۱۷ به بعد، می‌توانم (ناخواسته و ناگریز به توانستن مجبور می شوم) که قاطی کنم. قاطی کنم رؤیا را در زندگی. بی‌داری را در خواب.
و توی خواب وقتی مادرم می‌پرسد «چی بی‌داری دیدی؟» هنوز باید بگویم «یادم نیست؛ گریه می‌کردم ولی. فکر کنم.»

من ۱۷.
من ۱۷؟
من ۱۷ که بودم دریا همیشه شلوغ بود. من ۱۷ که بودم فکر می‌کردم تنها راه رسیدن عجله کردن است. من ۱۷ که بودم، تمام راه از ۱۳ را دویده بودم. با شور و شوق — شور و شوق زمختی که مخصوص ۱۳ تا ۱۷ هاست. با کمی طلا و نقره، که هنوز من را احمق‌تر از آن‌چه هستم نشان می‌دهند.
من ۱۷ که بودم، با پاهای برهنه می‌دویدم. دور خودم.
من در ۱۷، یک چاله‌ی عمیقم که گربه‌های خواب‌های من هنوز در آن گودی گرم و گل‌آلوده، بچه‌های گرسنه‌تر از خودشان به‌دنیا می‌آورند. ۱۷ی من، پر از صدای بچه گربه‌های گرسنه‌است.

پلیس ۲۳.
به مثابه تمام «قانون برای همه»، ۲۳.
به مثابه گنگی من از شنیدن مجدّد نام «آیلار»، ۲۳. تمام توضیحاتی که برای آیدا از تفاوت بین قانون، اجرای قانون و عدالت مجری می‌دادم، ۲۳. خدا، عدل، اسلام، ۲۳. خدا را (عادل باشد یا سعی کنند باشیدنش را به‌ش بچسبانند)، دوست داریم، ۲۳. محیط، جبر محیط، گرسنگی گربه‌های گِل‌گرفته و بی‌خبری‌ِ همه‌ی ما، ۲۳. مادر می‌ترسد من را هم اعدام کنند، ۲۳. من می‌ترسم ۲۳ را. ۲۳ هم که رو به شمع، سکسکه‌اش می‌گیرد و روی میز ناهارخوری آشپزخانه خوابش می‌برد. (خواب ۱۳ می‌بیند، تو گویی).
منی که می‌ترسم از ۲۳. از این‌که تو بمیری و من، ۲۳. من هیچ‌وقت ۲۳ نخواهم بود. بیا به ۱۳ برگردیم. بیا تو برگرد و ۲۳ شدن من را نبین. من هیچ‌وقت پلیس نبوده‌ام. من هیچ‌وقت قاضی نخواهم بود. من هیچ‌وقت لب دریا کسی را محکوم نخواهم کرد. من هیچ‌وقت ۲۳. مرگ این‌که تو بمیری و من …

باید عجله کرد.
کسی، جایی
در یک محیط جبری، انسانی، اجتماعی ماتریالیستی، [یا شاید] گُوگُولیِ امپریالیستی، لای چیزی،
ناخواسته و نادانسته
گیر افتاده.
عجله کنیم!

عجله کنیم؟
۱۳؟ ۱۷؟ ۲۳؟

رو به دریا؟