باز با ته‌نشین‌شدن و انسدادهایی از جنس “هرگز” بی‌دار می‌شوم.
حرف‌ها و حس‌ها و دغدغه‌هایی از گذشته و آینده در من به نزاع با من برخاسته، که من هیچ اختیاری راجع به‌شان ندارم جز نرده‌گزاری با پرچین‌های چوبی، همین پنجِ صبح، در مزرعه‌ی مغزم.

رسوب‌ها سرود می‌خوانند و می‌لولند.
من چکش روی پرچین‌ها محکم می‌زنم بی‌آن‌که عملاً بدانم آیا دارم گوسفندهای داخل مغزم را حفاظت می‌کنم، یا گرگ‌های بیرونی را – یا گرگ‌های داخلی را، یا گوسفندهای وحشی بیرونی را -.
من ساعت پنج و نیم صبح قدرت تشخیص گرگ و گوسفندم جایش را به مشتی شعار و پلاکارد داده که همه‌شان با “دیگر هرگز” شروع می‌شوند و من جز تسلیم و تایید و بعضاً تشویق چاره‌ای دیگر برای تا صبح سرکردن باهایشان ندارم.

دل‌داری که می‌دهم – که من چندان هم دارک‌پروری نمی‌کنم در مغزم – به تاییدیه‌ی مضاعفی بر تئوریِ تهییجِ خودتخریب‌گری خودم می‌رسم — که نود درصدِ میلِ خودتخریب‌گری انسان‌ها در ده درصد پایانی مسیرهایشان بروز می‌کند.
(خودم هم مستثنی نیستم؛ حتی گاهی مضاعف دژاوو هم می‌زنم تا به ۱۸۰ درصد برسم.)

عمیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم علی‌ایّ‌حال شاید بتوانم دعا/باور کنم که سیستم خودترمیم‌گر بدنم حوزه‌ی استحفاظی اش تا مغز هم می‌رسد. این‌وسط علی‌الحساب و تا اطلاع ثانوی، عجالتاً من پشت پیانو‌ی تو پنهان می‌شوم پیرانه‌وار و پارانویدی. می‌دانم نُت‌هایت توانِ برزمین‌زدنِ تمام ناملایمت‌های تند روزگار را دارد؛ در ذهنم حتی؛ در ذهنم مخصوصاً.

دارد صبح می‌شود و گوشِ شیطان کر، گویا ۱۰ درصد پایانیِ مسیر را با همان شانس ۱۰ درصدی از شرِّ خودتخریبیدن‌های غیرمجازِ شبانه جسته‌ایم.
من شارلاتان‌بازی در نمی‌آورم؛ اما از بین تمام قول‌هایی که با “هرگز” شروع می‌شوند، امشب این یکی را زیرِ برف‌پاک‌کن‌های داخل جمجمه‌ام خالکوبی می‌کنم که:
هرگز آرامش صدای پیانوزدن‌های منظم و دودستیِ خاطره‌بازِ تو را، با آن موهای بلند و لخت و مشکی‌ات، به هیچ سپرِ پولادینِ دیگری در جنگ‌های شبانه‌ام ترجیح نخواهم داد.

دست‌هایت آرام،
در تمام طول شب،
بانو.